آیا شما به وجود خدا اعتقاد دارید؟

شاید خرافاتی‌ام بخوانید، امّا من به وجود خدا باور دارم. آه ای روح ظالم که در این پیکر مظلوم بنشسته‌ای، آه ای بیگانه‌تر از من به من! ای من، چه می‌دانی که این خدا چه بلاها که بر سر عقل ما نیاورده است. من به چیزی باور دارم که هیچ شاهدی برایش ندارم و نمی‌دانم با این بی‌شاهدی چه بکنم!

اگر لحدی برایم بگذارند «چه به نام، چه به ننگ»، مردمانی شاید روزی گذرشان به آن بخورد و فاتحه‌ای برایم بخوانند تا بلکم رستگار شوم. امّا چه کسی بهتر از من می‌داند که آن‌که در گور خفتیده -- یعنی من -- آزمند رستگاری نیست! من نیازی به رستگار شدن ندارم، امّا نمی‌دانم با این فسردگی خیال چه بکنم که هر لحظه بر من می‌تازد و می‌گوید که گناهانم یکی‌یکی در این دنیا جزاء داده خواهد شد! شاید از سوی قدّیسی، شاید آدم فضایی‌ای، شاید هم خدایی...

این را هم در آخر بگویم که نیاز نداشتن من به رستگاری به این معنا نیست که بشریّت به رستگاری نیازمند نیست، بلکه بشر همواره در پی رستگاری کوه‌ها را پشت‌سر گذاشته و دریاها را نوردیده، لٰکن من که خود را داخل آدم نمی‌پندارم، ابداً جرئت چنین جسارتی به ساحت ملکوتی را به خود نمی‌دهم.

توهّمات عدّه‌ای

عدّه‌ای گمان می‌برند که پیشرفت و مدرنیّت یعنی داشتن سازه‌های شهری مدرن، اینترنت پرسرعت و غذا و بهداشت خوب با قیمت خوب -- شاید هم رایگان! امّا واقعیّت امر این‌جاست که هیچ انسان عاقلی چنین تصوّری از مدرنیته نداشته و ندارد.

این توصیفات، توصیف یک بهشت پیشامدرن است، نه جامعه‌ی مدرن. در این تصور هیچ اثری از «انسان» دیده نمی‌شود. عدّه‌ای -- که شاید اکثریّت جامعه‌اند -- گمان می‌کنند که حقوق، مواجهه‌ی دین و فرهنگ با مظاهر مدرنیته، سلامت روان، امنیّت، توسعه و پیشرفت همین‌جوری یک دفعه سر از بناهای بلند و سربه‌فلک‌کشیده درمی‌آورند و اگر آن آسمان‌خراش‌ها را بسازیم، تمام مشکلات انسانی حل می‌شوند!

در حالی که این‌گونه نیست. اگر از مثال‌های سطحی بگذریم، هیچ کس نمی‌تواند از ثروت بیشتر، امنیّت و «عدالت در برابر قانون» دربیاورد. در جوامع ثروتمند مشکلات انسانی با یک بشکن حل نمی‌شوند و خودبه‌خود منجیِ اخلاقی‌ای ظهور نمی‌کند.

برخی نمی‌خواهند جامعه‌ای بسازند و در آن گفت‌وگو و توافق و دموکراسی و علم و... را بنیاد نهند! می‌خواهند پل، کارخانه و در بهترین حالت یک «انسان ایده‌آل» بسازند تا انسان را به بند بکشند. گاهی آدمی خودش هم نمی‌فهمد که دارد برای خودش طناب دار یا -- در بهترین حالت -- طناب بردگی می‌بافد! آن انسان ایده‌آل که برای همه‌ی دوران کافی‌ست، کارش به‌جایی اگر برسد، شاید قعر جهنّم نباشد، امّا قطعاً بهشت هم نخواهد بود.

بی‌سواد یا باسواد

یکی از دوستان به من گفت که ما (من و خودش) با سوادیم! این گزاره ـ حداقل درباره‌ی من -- غلط و مغرضانه است. مثلاً من سواد سیاسی، اقتصادی، مالی و تا حدّی اجتماعی ندارم! یعنی در این حوزه‌ها اطلاعات و تجربه‌ی کافی ندارم و در حال کسب تجربه و اطلاعات‌ام. خواندن چهار اثر ادبی یا فلسفی که آدمی را «باسواد» نمی‌کند!

انسان باسواد کسی نیست که «بوستان» را از بَر است، بلکه کسی‌ست که آدرس بوستان‌های شهرش را بداند یا اطلاعات کافی برای پختن یک وعده‌ی غذایی داشته باشد. صرفاً داشتن اطلاعات فرهنگیِ سطحی که انسان را باسواد نمی‌کند.

شک کرده‌ایم در خودمان

[بخوانید و اگر نظر مخالفی دارید، حتماً بنویسید. می‌توانم برای تک‌تک ادعاها سند و مدرک از خودِ افرادی که نام بردم ارائه کنم!]

می‌خواهم استعاره‌ها را کنار بگذارم و با خودم و شما صادق باشم. تا به حال شنیده‌اید که یک دانشجوی آمریکایی در رشته‌ی جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، حقوق، علوم سیاسی یا... به دوست خود -- یا یکی از نزدیکانش -- بگوید: «می‌ترسم اگر فلان چیز را بنویسم، بگیرند ببرندم!» گمان نمی‌کنم چنین چیزی را در صفحات اینترنتی و جاهای دیگر شنیده باشید، امّا من این حرف را از زبان خودم و دیگران در ایران بارها شنیده‌ام. این بدین معنی نیست که در آمریکا آزادی بیان کامل و بی‌نقص است، ولی هیچ‌کس نگرانی‌ای از عواقب حرف‌هایش بعد از زدنشان را ندارد -- مگر این‌که بار قانونی داشته باشد که خود مسئله‌ای جداست. در آمریکا هم نقض آزادی بیان ممکن است اتفاق بیفتد -- که نمونه‌هایش فراوان است -- امّا هیچ‌گاه حکومت مخالف خود را مخالف خدا، کشور، قانون اساسی و جاسوس بیگانه نمی‌انگارد و آبرویش را سرِ چوب نمی‌زند. هزاران بار رسانه‌هایی مانند «سی‌ان‌ان» رئیس‌جمهور آمریکا (فرمانده‌ی اصلی قوای نظامی آمریکا و منتخب مردم) را دروغ‌گو و... خوانده، امّا تنها جواب او این است که بگوید فلان رسانه فیک‌نیوز است!

از آمریکا که جدا شویم و به این سرزمین‌های شرقی بیاییم، هزاران بار از زبانِ بسیاری استاد و دانشجو شنیده‌ام که زدن فلان حرف برایشان بیش از گران تمام شده است. انسان‌های زیادی که بی‌هیچ جرمی از کشور رانده شده‌اند. جمع کثیری از آدم‌ها که برای جاری‌ساختنِ کلماتی بر لب‌هایشان به زندان افتاده‌اند. بگذارید برایتان مثال‌هایی را که می‌شناسم مطرح کنم، آقای «محمد احمدی فیض‌آبادی» به‌جرم ساختنِ برنامه‌ای با موضوعات اجتماعی،‌ به‌نام «دیالوگ»، چندین بار توسّط دادگاه و مراجع امنیّتی خواسته شد. آقای «سبحان یحایی»، استودیویش را از او گرفتند. آقای «حامد بیدی»، خطش را مسدود کردند. آقای «جواد طباطبایی» که به جرم لیبرال‌بودن از دانشگاه به بیرون پرتش کردند! آقای «وحید اشتری» (از طرفداران حکومت) که به دلیل پخش یک خبر کاملاً عادّی و غیرمحرمانه توسّط مراجع امنیّتی خواسته شد. انسان‌های بسیاری در دانشگاه‌های این کشور هستند که سر هر مسئله‌ی سیاسی، اجتماعی و به‌طور کلّی انسانی‌ای باید از ترس «آقا گرگه» زبان خودشان را گاز بگیرند. من این‌ها را در «ایران اینترنشنال» ندیده‌ام، این‌ها را در چشم‌های تک‌تک افراد از دور و نزدیک مشاهده کرده‌ام. ما در خانه‌یمان ماهواره نداریم و من هم آن‌قدر علّاف نیستم که بنشینم خزعبلاتِ آقایان را در شبکه‌های خارج‌نشین نگاه کنم، امّا آدم‌ها را می‌بینم، چه از دور چه از نزدیک؛ آدم‌هایی که ترس وجودشان را گرفته و گلویشان را فشار می‌دهد.

البته این‌جا قصد مظلوم‌نمایی ندارم، هر چه بشود، من حرف خودم را می‌زنم و کار خودم را می‌کنم و هر چقدر هم سانسور کنند، من منابع خودم را مطالعه می‌کنم و این حرف‌هایشان به‌اندازه‌ی بزاق بزی برایم ارزش ندارد.

نقد

اگر نقدی درباره‌ی پست‌های منتشرشده یا منتشرنشده دارید، لطفاً مطرح کنید، خوشحال می‌شوم که بشنوم.

شکافی که از آن داخل می‌شوی

«در همه‌چیز شکافی هست،
نه تنها در آن چیزها که من ساخته‌ام.
نور چونان نیایشی غمگین تراوش می‌کند،
باج و بده‌بستانی[ست.]

در خاک آن کلیسا به زانو آمدم،
در سیم‌ها زمزمه کردم:
«حضرتا، چیزی سرد به من دِه تا باورش کنم،
گرسنگی‌ای، نه آتشی»

گروه کُر با زبانی خشن می‌خواند،
از رحمت و زنجیر.
با هر نُتی محراب به لرزه درمی‌آمد
[که] رنجی بود همراه با لذّت.

لذا من این‌جا ایستاده‌ام با کت‌وشلواری کهنه،
قلبم طبلی عاریه‌ای‌ست.
آمدم که بخوانم، آمدم که سکوت کنم --
سکوت در کرختی‌ام برد.

امّا تو، تو در آن خروش فرود آمدی
مانند برفی در دشتی.
تو گفتی: «زخم تنها قلم‌موست؛
چیز شکسته یک پناه است.»

پس ناقوسی را کوب که زبانه‌ای ندارد.
شرابی را بریز که مزّه‌ی باختگی می‌دهد.
مقدّس آن است که خوانده نمی‌شود،
میخ، چوب، صلیب

اگر دعایی بی‌نقصان یافتی
که هرگز خم نشود و خون نچکاند [از خود] --
بسوزانش. بعد من را در میدان نیازهای عادّی‌ات
ملاقات کن.»
– لئونارد کوهن

این شعر که من آن را به فارسی برگردانده‌ام، شعری‌ست از شاعر نامدار «لئونارد کوهن» که می‌توانید اصل آن را این‌جا مطالعه کنید. البته که از منظر آکادمیک من یک «ادیب» یا «مترجم» نیستم و قطعاً اگر این شعر توسط اهل فنّ به فارسی برگردانده می‌شد، حاصل بهتری داشت. امّا من همین شعر را هم به کمک هوش مصنوعی دیپ‌سیک یافته‌ام و به دلیل قطعی اینترنت منبعی برای اعتبارسنجی آن ندارم که آیا واقعاً ازآن کوهن است یا یک شعر خودساخته که آن را دیپ‌سیک با سلیقه‌ی خود تافته است!

اگر بخواهیم به مضمون این شعر فکر کنیم باید وارد سیاه‌ترین لحظات کوهن شویم، جایی که او در آن سیاهی به دنبال معنایی می‌گردد که کامل نیست و همواره در حال پدیدار شدن است! در حقیقت بهتر است بگوییم که این معنای سیاه و آن ناقوس بی‌زبان هم‌اکنون در گوشه‌ای پرت وجود دارند، امّا آدمی به‌سبب آز خود به بیش‌تر و کامل‌تر بودن، آن‌ها را ترک گفته است. آیا لحظاتی که در آن عیسیٰ را مصلوب کردند و بالای چلیپا آویزانش کردند، یک روز معمولی مانند دیگر روزها نبود که خورشید از شرق طلوع کرده و به مغرب رفته بود؟ 

آدمی دنبال چیزی شگفت‌انگیز میانِ سطرهای کتابِ زمان می‌گردد، فارغ از این‌که زندگی همین لحظه‌های بی‌خودیّت است. همین لحظه‌ها که من این شعر را برای شما ترجمه می‌کنم و شما آن را با فراغ بال می‌خوانید. اگر همه‌ی دنیا هم دنبالم کرده باشند و خطاب به من بگویند: «زود باش!» من هنوز اینجایم و این شعر را برایتان می‌نویسم، چرا که زندگی همین لحظه است، نه چیزی ورای وجود آدمی! من این زرق و برق دنیای مدرن را باور نمی‌کنم که کلیساهایش درهای بزرگ دارند و مسجدهایش گلدسته‌های طلایی... این‌ها همه طمع‌اند برای فرار از واقعیّتِ لحظه‌ها.

«به کجا چنین شتابان؟»

«به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید
«دلِ من گرفته زین‌جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها به باران
برسان سلامِ ما را»
– محمدرضا شفیعی کدکنی

با آن کودکِ فلسطینی باید نفرین کنیم خاورمیانه را

کاش روزی بتوانم به فلسطین بروم و دستانِ آن کودک فلسطینی را بگیرم و با هم به سمت دریا بدویم. آن‌قدر بدویم تا نیست شویم از این خاورمیانه‌ی نفرین‌شده، برویم و دور شویم از تمام دین‌ها، از نمادِ تمامِ خدایان و دور شویم از نمایندگانِ این خداها که پدرِ ما را درآورده‌اند و خونمان را در شیشه کرده‌اند! شنا کنیم به سمتِ اقیانوس بی‌ساحل و برسیم به‌جایی که در آن نه کشیشی باشد، نه آخوندی باشد و نه خاخامی. برویم و همه‌یشان را پشت‌سر بگذاریم. انگار که هیچ‌وقت نبوده‌اند، انگار که هیچ‌وقت زاده نشده‌اند، جایی دور از همه‌یشان، جایی دور از فتاوایشان، جایی دور از قلم‌های تند و سلاح‌های کشتار جمعی‌شان، جایی خیلی دور... آیا چنین جایی وجود دارد؟

شبیه یوسف، امّا سرپایی

یوسف گم‌گشته چرا باید بازآید به کنعان؟ مگر مرض دارد؟ بَرِ دلبری گرم و دلتای نیل را ول کند و به بیابان‌های گرمِ کنعان رهسپار شود؟ چقدر یک انسان باید دیوانه باشد که چنین کند؟ من اگر بودم قطعاً بَرِ زلیخا می‌گزیدم و مهنتِ بتِ پدری -- مانند خلیل -- می‌شکستم و سرپایی و خشک و خالی هم که شده انتقامی از لب‌های پاک او و فرشتگانِ مقرّب -- همزمان -- می‌گرفتم! شاید مرا منحرف بخوانید، امّا چه چیز باعث می‌شود که آدمی به این قضایا فکر نکند؟ وقتی که جامی و باده‌ای برپاست، باید بنوشی به سلامتی،‌ نه این‌که تهذیب کنی به طمعِ زلفِ یار نادیده. غیر از این است؟

واقعیّت این است

واقعیّت این است که من خیلی از واقعیّت خوشم نمی‌آید. این البته که مرضی سخت است، امّا راه درمانش از خودش هم سخت‌تر است. من همواره عمرم را در کوچه‌پس‌کوچه‌های رمان‌ها می‌گذارنم و زندگی‌ام آکنده از مفاهیمی انتزاعی‌ست که به‌ قولِ پدرم: «بری نونوایی با این‌چیزا بهت نون نمی‌دن.» خب نان هم ندهند، به چه کار می‌آید نانی که می‌خوری و دفع می‌کنی و تمام می‌شود می‌رود؟ امّا دنیای قصّه‌ها -- به‌سان عالم مُثُل افلاطونی -- پرده‌ای در پسِ غیبت آدمی از حضورِ واقعی‌ اویند.

شاید هرچه انسان تکنولوژیک‌تر می‌شود، بیش از پیش به قصّه نیازمند است. قصّه راه اتصال انسان به گذشته‌ای‌ست که دیگر وجود ندارد و هرگز تکرار نخواهد شد. دنیای قصّه‌ها روزگاری ملعبه‌ی دستِ خدایان بوده، روزگاری ارباب معابد از آن استفاده می‌کرده و در دخمه‌ای نمناک و نمور به‌دستِ بی‌خدایان افتاده است! این زورقِ قصّه که زورق‌بانش روح رنجور آدمی از گذرِ زمان است، هماره مرا به این اندیشه وامی‌دارد که دیگری چگونه می‌اندیشد؟! ماریو بارگاس یوسا در همین‌باره می‌گوید:‌ «هیچ‌چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه‌ی غنای میراث آدمی بشماریم و این تفاوت‌ها را که تجلّی قدرت آفرینش چندوجهی آدمی است، بزرگ بداریم.» این قصّه‌هایند که به یک فرد مذهبی نحوه‌ی اندیشیدنِ یک انسان غیرمذهبی را می‌آموزند. قصّه‌ها پر از عیب و نقصانند، همان‌گونه که انسان است و همین است که انسان بودن را وامی‌نماید.

امّا این بدین معنا نیست که تمام آن‌چه آدمی می‌نویسد سراسر فضل است و آن‌چه می‌خواند باعث فضیلتِ «دیگری‌شناسی»‌ می‌شود. بلکه گاهی کاملاً برعکس می‌شود، فردی درباره‌ی مطلبی می‌خواند و به‌جای درکِ انسان‌بودنِ دیگری راه‌های بیشتری برای انسان‌زدایی از او می‌یابد. انسانی که رمان می‌خواند همیشه آدمِ خوبی نیست! آدولف آیشمن (از مسببین هولوکاست) طبق برخی از منابع، «عبری» می‌دانست و یقیناً برای آموختنِ آن داستان‌های کوتاهی از یک یهودی را شنیده بود، امّا هیچ‌گاه این امر او را از کاری که می‌کرد بازنداشت.

arrow_upward