دیکتات

فصل دوّم: پیرمرد

خلاصه بگویم که هر چه ما داریم شرّ است. پیرمرد به داخل خانه راهنمایی‌ام کرد. عکسی روی دیوار بود. پیرمرد که می‌گویم، کهنسال نبود، حدود ۶۰ سال داشت، امّا ریش‌های بلندش او را پیر می‌نمایاند.

داشتم می‌گفتم، عکس روی دیوار چند رزمنده‌ی جنگ هشت‌ساله را نشان می‌داد که با لبخند به دوربین زِل نگاه می‌کردند. بالای قاب عکس یک لوح تقدیر بود، رویش نوشته شده بود: «برترین صادرکننده‌ی زعفرانِ استانِ خراسان رضوی در سال هزاروسی‌صدو...»

آیا جای رژ لب از روی آینه پاک خواهد شد؟

فصل سوّم: جونت بالا بیاد

«سع... سع... سع...» «جونت بالا بیاد، بگو دیگه» «سعی کردم که خوشت بیاد، ناراحت شدی؟!» «گم شو بیرون، بیروووووون!!!»
کیفم را برداشتم و رفتم، دستگیره‌ی در را گرفتم و رفتم، رفتم و رفتم. کوچه تاریک بود. انتهای کوچه یک معتاد نحیف نشسته بود و سیگار می‌کشید، سرش خم بود و دود سیگار را به پایین می‌داد. کنار سطل آشغال مایعی لزج ریخته بود که بوی بدی داشت. کنارش یک کتِ کهنه افتاده بود. آیا خدا من را می‌بخشد؟

فصل چهارم: سگ

سگ کنار خیابان روی او نشسته است. شاید هم خوابیده است. سگ دیگر دارد نفس‌های آخرش را داخل می‌دهد به امید این‌که بتواند بعدی را بیرون دهد. من می‌بینمش، از دور موهای زرد طلایی‌اش به رنگ بدن سگ است، فقط ساقه‌های مشکلی‌اند که دارند با طرّه‌های طلایی مسابقه می‌دهند! آیا جای رژ لب روی خاک می‌ماند؟

پایان.

واقعیّت این است

واقعیّت این است که من خیلی از واقعیّت خوشم نمی‌آید. این البته که مرضی سخت است، امّا راه درمانش از خودش هم سخت‌تر است. من همواره عمرم را در کوچه‌پس‌کوچه‌های رمان‌ها می‌گذارنم و زندگی‌ام آکنده از مفاهیمی انتزاعی‌ست که به‌ قولِ پدرم: «بری نونوایی با این‌چیزا بهت نون نمی‌دن.» خب نان هم ندهند، به چه کار می‌آید نانی که می‌خوری و دفع می‌کنی و تمام می‌شود می‌رود؟ امّا دنیای قصّه‌ها -- به‌سان عالم مُثُل افلاطونی -- پرده‌ای در پسِ غیبت آدمی از حضورِ واقعی‌ اویند.

شاید هرچه انسان تکنولوژیک‌تر می‌شود، بیش از پیش به قصّه نیازمند است. قصّه راه اتصال انسان به گذشته‌ای‌ست که دیگر وجود ندارد و هرگز تکرار نخواهد شد. دنیای قصّه‌ها روزگاری ملعبه‌ی دستِ خدایان بوده، روزگاری ارباب معابد از آن استفاده می‌کرده و در دخمه‌ای نمناک و نمور به‌دستِ بی‌خدایان افتاده است! این زورقِ قصّه که زورق‌بانش روح رنجور آدمی از گذرِ زمان است، هماره مرا به این اندیشه وامی‌دارد که دیگری چگونه می‌اندیشد؟! ماریو بارگاس یوسا در همین‌باره می‌گوید:‌ «هیچ‌چیز بهتر از ادبیات به ما نمی‌آموزد که تفاوت‌های قومی و فرهنگی را نشانه‌ی غنای میراث آدمی بشماریم و این تفاوت‌ها را که تجلّی قدرت آفرینش چندوجهی آدمی است، بزرگ بداریم.» این قصّه‌هایند که به یک فرد مذهبی نحوه‌ی اندیشیدنِ یک انسان غیرمذهبی را می‌آموزند. قصّه‌ها پر از عیب و نقصانند، همان‌گونه که انسان است و همین است که انسان بودن را وامی‌نماید.

امّا این بدین معنا نیست که تمام آن‌چه آدمی می‌نویسد سراسر فضل است و آن‌چه می‌خواند باعث فضیلتِ «دیگری‌شناسی»‌ می‌شود. بلکه گاهی کاملاً برعکس می‌شود، فردی درباره‌ی مطلبی می‌خواند و به‌جای درکِ انسان‌بودنِ دیگری راه‌های بیشتری برای انسان‌زدایی از او می‌یابد. انسانی که رمان می‌خواند همیشه آدمِ خوبی نیست! آدولف آیشمن (از مسببین هولوکاست) طبق برخی از منابع، «عبری» می‌دانست و یقیناً برای آموختنِ آن داستان‌های کوتاهی از یک یهودی را شنیده بود، امّا هیچ‌گاه این امر او را از کاری که می‌کرد بازنداشت.

arrow_upward