خسته‌ام خیلی خسته

آن‌قدر خسته‌ام که نمی‌توانم آن را با کلمات نحیفی که دارم شرح دهم. خسته‌ام از این امیدی که هر روز را به‌سان دیروز کش می‌دهد تا شب مرا در خود فرو دهد، و صبح هرگز نمی‌آید، امّا امید هنوز گوشه‌ی ذهنم خفتیده است. امید هم نمی‌رود تا به کار خود برسم... امید همواره زندگی‌ام را رنگین می‌کند و این خاکستری اقبال را به رنگین‌کمانی بدل می‌کند که هرگز باران ندیده است.

اینترنت طبقاتی به روان‌شناس‌ها

به گزارش سیتنا یکی از آقایان و مسئولانِ یک‌دست برای روان‌شناسان اینترنت طبقاتی محیّا کرده و نام آن را اینترنت تخصّصی گذاشته است! 

یکی از ویژگی‌های روان‌شناسی -- برخلاف علم سیاست و جامعه‌شناسی و الٰهیات -- این است که مستقیماً‌ با مراجعان سر و کار دارد. زمانی که اینترنت را برای اکثریّت جامعه‌ی ایران بسته‌اید و فقط به روان‌شناسان دسترسی به منابع را داده‌اید، حس همدلی و همدردی‌ای که قرار است میانِ روان‌شناس و مراجعش صورت گیرد، صورت نمی‌گیرد و بالعکس آن‌ها را از هم دور می‌کند؛ دقیقاً همان‌گونه که اختصاص امتیازات ویژه‌ی سیاسی و اجتماعی به قشرِ روحانی آن‌ها را از مردم دور کرده و آن‌ها هم مجدّانه گور خود را با دست‌های خود حفر کرده‌اند. بر سر شاخ نشسته‌اید و «بن می‌برید»!

من و او و آتشی که دامنش را می‌گیرم

من امروز نشسته‌ام و دارم به صفحه‌ای نگاه می‌کنم که درش پر از غم است و فغان، او آن بالا نشسته است و صلوات می‌فرستد بر مرده‌ای که انگار هرگز زیستنِ رقت‌بارش را ندیده‌ایم. چه پوشالی‌اند دیوار خانه‌های عقولشان! چه سخت و سنگین است بی‌خردیشان و چه بی‌مزّه است شرابِ حماقتشان!

فروید و اخلاق

یکی از صفت‌های ناروایی که همواره به فروید و زیردستانش نسبت می‌دهند این است که آن‌ها انسان را «شریر» می‌دانسته‌اند، امّا به قول لسان‌الغیب: «چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند»، یعنی اگر چشمانت به اندازه‌ی کافی باز باشد، می‌بینی که اصول اخلاقی جهان شمولت (!) گاهی اوقات حتی برای خودت هم اصول اخلاقی حساب نمی‌شوند...

نقد

اگر نقدی درباره‌ی پست‌های منتشرشده یا منتشرنشده دارید، لطفاً مطرح کنید، خوشحال می‌شوم که بشنوم.

دیکتات

فصل دوّم: پیرمرد

خلاصه بگویم که هر چه ما داریم شرّ است. پیرمرد به داخل خانه راهنمایی‌ام کرد. عکسی روی دیوار بود. پیرمرد که می‌گویم، کهنسال نبود، حدود ۶۰ سال داشت، امّا ریش‌های بلندش او را پیر می‌نمایاند.

داشتم می‌گفتم، عکس روی دیوار چند رزمنده‌ی جنگ هشت‌ساله را نشان می‌داد که با لبخند به دوربین زِل نگاه می‌کردند. بالای قاب عکس یک لوح تقدیر بود، رویش نوشته شده بود: «برترین صادرکننده‌ی زعفرانِ استانِ خراسان رضوی در سال هزاروسی‌صدو...»

آیا جای رژ لب از روی آینه پاک خواهد شد؟

فصل سوّم: جونت بالا بیاد

«سع... سع... سع...» «جونت بالا بیاد، بگو دیگه» «سعی کردم که خوشت بیاد، ناراحت شدی؟!» «گم شو بیرون، بیروووووون!!!»
کیفم را برداشتم و رفتم، دستگیره‌ی در را گرفتم و رفتم، رفتم و رفتم. کوچه تاریک بود. انتهای کوچه یک معتاد نحیف نشسته بود و سیگار می‌کشید، سرش خم بود و دود سیگار را به پایین می‌داد. کنار سطل آشغال مایعی لزج ریخته بود که بوی بدی داشت. کنارش یک کتِ کهنه افتاده بود. آیا خدا من را می‌بخشد؟

فصل چهارم: سگ

سگ کنار خیابان روی او نشسته است. شاید هم خوابیده است. سگ دیگر دارد نفس‌های آخرش را داخل می‌دهد به امید این‌که بتواند بعدی را بیرون دهد. من می‌بینمش، از دور موهای زرد طلایی‌اش به رنگ بدن سگ است، فقط ساقه‌های مشکلی‌اند که دارند با طرّه‌های طلایی مسابقه می‌دهند! آیا جای رژ لب روی خاک می‌ماند؟

پایان.

فرقه‌ی ضالّه‌ی روان‌درمان‌جویان!

یک بنده‌ی خدایی بود که در رسانه‌ی اجتماعی ضالّه‌ی اینستاگرام از لزوم تراپی می‌گفت؛ یک بار که با او به اختلاف نظر خوردم، بلاکم کرد!

این روان‌درمانی که این جماعت چپول می‌گویند، چیزی مانند اعتراف‌کردن برای کشیش است که آدمی را سبک می‌کند و حس گناه را از او دور می‌کند، در نتیجه «انسان تراز انقلاب سوسیالیستی» از او می‌سازد.

متأسفانه این دوستان چپول ما وقتی به غرب می‌روند و به عقب‌افتاده‌های ذهنی «چپ جهانی» می‌پیوندند، همان عقلی که این‌جا دارند را هم از دست می‌دهند و به‌جای کار و پیشرفت علمی دنبال تظاهرات می‌گردند. جماعت حاشیه‌ای و زهر مار!

حماقت در ینگی دنیا

در ینگی دنیا، عدّه‌ای هستند که فکر می‌کنند زمین ۶۰۰۰ سال پیش درست شده و دوران در حال به پایان رسیدن است. دایناسورها هم همراه با انسان‌ها همزیستی کرده و بعدها به دلیل نامعلومی منقرض شده‌اند!

حاصل تفکّر چنین نئاندرتال‌هایی به‌جز آن قمارباز ملعون اگر می‌شد، باید به عقل سلیم شک می‌کردیم.

باری، این عدّه گمان می‌کنند که فرزندِ زنِ بی‌شوهر فردا صبح علی‌الطلوع می‌آید و همه‌ی عالم را از دستِ همجنس‌گرایان نجات می‌دهد و قدرت را به دست سفیدپوستانِ کون‌نشور والانژاد بلاد أوروبا که صفوتِ حقّه‌ی اهل زمین‌اند، می‌دهد!

آن‌که نوشتنم آموخت

او که میان غبارها ایستاده است و مشق می‌کند برایم زندگی را و می‌گوید تا بنویسم آن‌چه شد. او برای من خود تاریخ است، خود موسیقی‌ست، خود شعر است، هر آن‌چه می‌خوانم و می‌نویسم و می‌گویم اوست: مادر

ورشکستی یک پُست

[هشدار: من درباره‌ی حکم شرعی یا رعایت حجاب سخن نمی‌گویم، درباره‌ی مسئله‌ی آن در جامعه حرف می‌زنم و ابداً قصد توهین به هیچ‌کس را ندارم.]

چند روز قبل، درباره‌ی «مسئله‌ی حجاب» که آقای ابوالفضل اقبالی چندی پیش درباره‌اش سخن می‌گفت، صحبت کردم. تجربه درسی به من آموخت که شاید هیچ مطالعه‌ای نتواند به من بیاموزد: مسئله‌ی حجاب در ایران مرده است! یعنی چنین مسئله‌ی بزرگی که باعث یک اعتراض اجتماعی و سیاسی در ایران شد، اکنون به‌شکل کامل مرده است. حتیٰ وقتی من درباره‌اش پستی می‌گذارم، هیچ‌کس حاضر به خواندن آن نیست. بسیاری از سلبریتی‌های مسئله‌ی حجاب اکنون درباره‌ی این مسئله سخن نمی‌گویند و در فرسودگی کامل به سر می‌برند. حتیٰ ابوالفضل اقبالی و امیرحسین بانکی‌پور که هر دو از پیشگامان لایحه‌ای به‌نام «لایحه‌ی عفاف و حجاب» بودند هم دیگر در این‌باره حرفی نمی‌زنند!

این مسئله یک مسئله‌ی کاملاً‌ مرده است و به نظر می‌رسد برای مدّتی طولانی همچنان مرده باقی خواهد ماند. مردم نحوه‌ی همزیستی با یک‌دیگر را یاد گرفته و شاید -- برخلاف گذشته -- پوشش را به امری شخصی تقلیل داده‌اند...

arrow_upward