فکر می‌کردم که همه‌ی دنیا تویی

فکر می‌کردم که همه‌ی دنیا تویی! همه‌ی آن‌چه می‌شود فهمید تویی! آن‌که مرا به عرصه‌ی وجود کشانده تویی! حال به شک افتاده‌ام که این شک از همه‌چیز زیباتر است، هم برای من و هم برای تو، ای یکتا و بی‌بدیل، ای چراغ آویخته در میانِ میز، ای بلبل هزاردستان که نغمه‌ات بر تمام باغ‌ها می‌پیچد!

آن‌که نوشتنم آموخت

او که میان غبارها ایستاده است و مشق می‌کند برایم زندگی را و می‌گوید تا بنویسم آن‌چه شد. او برای من خود تاریخ است، خود موسیقی‌ست، خود شعر است، هر آن‌چه می‌خوانم و می‌نویسم و می‌گویم اوست: مادر

arrow_upward