من و اسلام

باید این‌ها را توی دفتر خاطرات نوشت، اما من این‌جا می‌نویسم و نشرش می‌دهم تا هرکس که می‌خواند بداند و شاید کسی بتواند مرا درک کند. من با اسلام رشد کرده‌ام. برای من اسلام یک دین نیست، خانواده است، دوستانم است و تمام ابعاد حیاتم است. اسلام برای من مثل شاهرگی‌ست که به قلبم متصل شده، اگر پاره شود، می‌میرم؛ جنازه‌ای می‌شوم که توانی درونش باقی نخواهد ماند. شاید اگر من بمیرم اسلام باقی بماند ولی اگر دیگر مسلمان نباشم، هیچم، هیچِ هیچ. برای برخی اسلام، دینی آباء و اجدادی‌ست، ولی برای من اسلام خودِ آباء و اجداد است. به‌شکل رقت‌انگیزی من مجبورم که مسلمان باشم، اما اسلام هیچ تعهدی بر من ندارد. شاید اسلام روزی من را بکشد ولی من نمی‌توانم آن را کنار نَهَم. لعنت بر من!

arrow_upward