دختر عرب و ایرانی

دختر عربی نوشته بود: «از پیامبر خدا — که درود خدا بر او باد — روایت شده است که زنان بیشترین اهل جهنم هستند. از عمران بن حُصَین از پیامبر — که درود خدا بر او باد — نقل شده است که فرمود: «در بهشت نگریستم، پس دیدم بیشترین اهل آن فقرا هستند و در جهنم نگریستم، پس دیدم بیشترین اهل آن زنان هستند.» (روایت بخاری ۳۲۴۱ و مسلم ۲۷۳۷)»

آن دختر عرب، متن بالا را زیر توییت دختری ایرانی نوشته بود که عکس خود را پس از کشف حجاب گذاشته بود. جالب اینجاست که جواب آن دختر به این نوشته، آیه‌ی ۳۰ سوره‌ی نور بود: «گوى مؤمنان [مرد] را تا: فراز گيرند از چشم‌هاشان، و نگاه دارند فرج‌هاى ايشان، كه آن بهتر [است] ايشان را، كه خداى آگاه است بدان‌چه مى‌كنند.»

این تقابل الٰهیاتی (Theological argument) برای من بسیار جالب بود! در جایی که آخوندها یادشان رفته است که حدیث و آیه بخوانند و با هم تقابلی دینی داشته باشند، دو زن مسلمان ایرانی و عرب با هم چالشی دینی دارند، شاید بی‌آن‌که به معنای آن توجه کنند!

دانشجوی علوم انسانی

کسی گفته بود: «هر دانشجوی علوم انسانی، یک کانال «یادداشت‌ها»»😂

خدا وکیلی این چه وضعیتیه ما درست کردیم؟ البته من صرفاً دانشجو هستم، برخی از دوستان فکر می‌کنن که فیلسوفن🙄

هیچ‌کس سطحی نیست

هیچ‌کس انسان سطحی‌ای نیست، بلکه برخی افراد جرئت نوشتن و صحبت‌کردن درباره‌ی برخی تکّه‌ها از زندگی را دارند که دیگران جرئتش را ندارند. هیچ‌وقت به کسی انگِ سطحی‌بودن نچسبانید! آن رنج‌ها که بسیاری در تاریخ کشیدند و نوشتند را ما هم کشیدیم و می‌کشیم... فقط برخی جرئت بیان جزئی کوچک از آن را داشته‌اند -- در حالی که ما نداریم!

پاچه‌خواری حسن تقی‌زاده!

شما این متن را بخوانید:
«نگارندهٔ این سطور که مدّت مدید در فنّ معرفتِ تقویم و تواریخ و تقویم‌های مللِ قدیمه و جدیده تتبّع نموده است و حاضر است برای هر یک جمله از مطالب فوق، یک رساله پرداخته و دلایل مشروحه اقامه کند؛ برای اصلاح یک فقره از امورات ملّی که ترتیبِ زمان‌شماری باشد (و اصلاح آن به‌ترتیبِ صحیح و منظّمِ علمی، البتّه مانند اصلاح اوزان و مقاییس و مکاییل، از اصلاحاتِ لازم است)، پیشنهادِ ذیل را به‌نظرِ اولیای دولت و پیشروانِ ملّت عرضه می‌دارد تا اگر یک مردِ سیاسی و رئیسِ لایق و بزرگی در ایران پیدا شود که مانند ملکشاهِ سلجوقی و پاپ گریگوار و خلیفهٔ عبّاسی «المعتضدباللّه» و اکبرشاهِ پادشاهِ هند بخواهد اصلاحی در تقویم نموده و این تجدید را زیورِ اسمِ تاریخیِ خود بنماید، ترتیبِ ذیل را قبول و رایج کند. در این زمان که ایران پادشاهِ جوان و صدراعظم‌های جوان دارد که دلشان طبعاً باید با شورِ نام‌جویی و سرافرازی و امیدِ آینده و هوسِ تحصیلِ افتخار پُر باشد، نومید نیستیم که تاریخ و تقویمِ جدیدِ شمسی قبول و دایر شده و «بماند سال‌ها این نظم و ترتیب». این را هم باید عرض کنم؛ این فقره یک خدمتی است ضمناً به دینِ اسلام، زیرا که لا بدّ و بلاشکّ حسابِ سالِ قمریِ عربی به‌واسطهٔ غلط بودنِ اساسِ آن از میان خواهد رفت؛ یعنی از استعمال در امورِ عرفی برافتاده و مخصوصِ امورِ مذهبی خواهد شد. و اگر ما پیش از وقت، یک ترتیبِ سالِ شمسیِ مناسبِ ذوقِ ملّیِ ایرانی نگیریم که مبدأ آن از هجرتِ نبوی حساب شود، ممکن است ترتیبِ تاریخِ میلادی و تقویمِ فرنگی رایج شود و یک رکنی از یادگارهای اسلامی از میان برود.»

در این مملکت، هر کس بخواهد چیزی طلب کند یا خدمتی کند، باید اوّل سری جلوی اربابِ سلطنت و بعد سری مقابلِ اربابِ عمائم خم کند که کار هم به صلاحِ سلطان باشد و هم به صلاحِ دین! باری، چه کسی باید این صلاح را بسنجد؟ افرادِ مختلفِ جامعه که خود عقل دارند و می‌توانند در فرآیندهای مختلف صلاحِ خویش را تشخیص دهند؟ نه! افرادِ نخبه و انسان‌هایی که واقعیت‌های علمی را بهتر از همه می‌دانند؟ ابداً! پس چه کسی؟ عده‌ای مفت‌خور در جایگاهِ قدرتِ سیاسی و مذهبی که سال‌هاست در توهماتِ ملوکانهٔ قدسیِ خود غرق شده‌اند. حتی حسن تقی‌زاده هم به این رجاله‌ها احترام می‌گذاشت تا بتواند نظرِ آن‌ها را برای کاری چنین کوچک جلب کند! وا مصیبتا که این درد مختصِ اکنون نیست و در تاریخمان پُر از این دردهای بی‌درمان است.

سخن‌نگفتن از جزئیات آزاردهنده است

سخن‌نگفتن از جزئیات، برای آدم وراجی شبیه من، بسیار بسیار آزاردهنده است. اما گاهی فیلی در اتاق است، نشسته و گلویمان را فشار می‌دهد و ما مجبوریم خفه‌خون بگیریم تا جزئی از این هیاهوی جهان نباشیم.

هر خبری که می‌آید و هر اتفاقی که رخ می‌دهد، شبیه یک مارمولک در آن ملولانه می‌لولم و با خنده یا لایک و کامنتی طعنه‌آمیز واگذارش می‌کنم به صاحب روز دین! خبرها را هم این‌گونه از سر وامی‌کنم.

درباره‌ی هرچه که حرف می‌زنی، آدم بی‌مبالاتی پیدا می‌شود، سخن شاذی بر زبان می‌راند و گند می‌زند به حال‌ و احوالت! با عده‌ای رجاله گیر افتاده‌ایم در این مخروبه جا؛ خود من هم عضو آن رجاله‌ها هستم و هیچ احدی در آب‌زیرکاهی حریفم نمی‌شود!

در آخر، خداوند مرا و شما را جمیعاً لعنت کند که به این تاریخ و زمان به دنیا آمده و به همین تاریخ و زمان قرار است ریغ رحمت را سر کشیم. این‌ها را هم از سر خوشی نمی‌گویم. همه‌اش از درماندگی افیون است و از بی‌رمقی جان که نه جرعه‌ای شراب دارد، نه جرئت زبان‌راندن به تشویشی. گند بزنند به این دنیا که حرف‌زدن در آن سنگین‌ترین جرم است.

باری، اگر خودم را همین‌جوری ول کنم هم که نمی‌شود. اصلاً مگر من همین‌جوری خودم را ول کرده‌ام که حال آمده‌ام از این وارفتگی دهان به شکایت گشوده‌ام؟ من هم بالاخره در صراط مستقیم جایی دارم. مگر می‌شود پروردگار آدمی را از درگه‌اش براند؟

گور پدرشان

گور پدر امانوئل کانت و ابوزید و سهروردی و جواد طباطبایی و هگل و هایدگر و کافکا و فروید و لکان و ژیژک و خلجی و مارکِز و یوسا و جلال آل احمد و... وقتی نمی‌توانی در زندگی‌ات یک دوست خوب داشته باشی، یا از آن مهم‌تر نمی‌توانی عاشق یک نفر باشی، این اباطیل به چه دردت می‌خورند؟

حالا صبح تا شب بنشینم ببینم که فلان بن فلانی، فلان جا چه گفته یا «عمق ناخودآگاه» جهان اسلام را با اسطرلاب حساب بکنم، که چه بشود، زمانی که نمی‌توانم با یک نفر دوست باشم یا لبان معشوقی را ببوسم؟

این گندکاری‌ها و رجاله‌بازی‌ها را چه کسی به من آموخت؟ خدا نیامرزدش.

سخنان ابوزید درباره‌ی زنان در اسلام و نقد خودم

متنی را خواندم از قرآن‌پژوهی به‌نام ابوزید؛ در حقیقت متن نوشته‌ی خودِ او نبود و برگرفته از نظراتش بود. در آن متن آمده بود: «به‌گفته‌ی ابوزید باید اصل و فرع را در گفتارهای قرآنی بازشناخت. هرجا سخن از عبادت یا آفرینش است، خدا میان زن و مرد فرقی ننهاده است؛ اما وقتی به قلمرو اجتماعی می‌رسد، گفتارهای قرآن تبعیض‌آمیز به نظر می‌آیند. ابوزید می‌گوید گفتارهایی که به موقعیت اجتماعی زن اشاره دارند، همگی بسته به سیاق نزول آیات‌اند. در نتیجه باید اصل را آیات ناظر به آفرینش زن و مرد قرار داد که آن‌ها را برابر می‌دانند. آیات ناظر به موقعیت اجتماعی فرع‌اند؛ یعنی اگر پیامبر امروز زنده بود و مسلمانان می‌توانستند از او درباره‌ی مسائل‌شان بپرسند و حکم خدا را درباره‌ی برابری اجتماعی، سیاسی و اقتصادی زن و مرد بخواهند، بی‌گمان خداوند به برابری آن‌ها حکم می‌داد.»

من هنوز نمی‌فهمم که آقای ادیب ما این کلمه‌ی «بی‌گمان» را از کجا آورده است؟ چگونه فهمیده است که خداوند «بی‌گمان» چه خواهد گفت؟

وقتی سخن از حقوق زنان در اسلام می‌شود، حرف‌های زیادی به میان می‌آید؛ اما چیزی که من مشاهده کرده‌ام این است که این حرف‌ها، چه بنیادگرایانه باشند چه مدرن، به مزاج زنان مسلمان و صاحبان دین و قدرت چندان خوش نمی‌آیند؛ معادله، خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست! از اساس، این‌که همه‌ی شیعه و سنّی را یک‌کاسه کنیم و درباره‌ی جهانی به‌نام «جهان اسلام» سخن بگوییم، جرئت زیادی می‌خواهد. همین الان و سال‌ها پس از مرگ جناب ابوزید، طالبان در افغانستان به زن‌ها اجازه نمی‌دهد چهره‌هایشان را نمایان کنند یا به‌راحتیِ مردان به اماکن عمومی بروند و تحصیل کنند، در حالی که بنیادگراترین نظریه‌پردازان جمهوری اسلامی در ایران، این‌گونه رفتارها را (حداقل به‌لحاظ نظری) درست نمی‌دانند.

همه‌ی این‌ها به ما می‌گوید که شاید نظر پیامبر اسلام امروز با «فمینیسم غربی» یکسان باشد، اما نکته‌ی مهم‌تر اینجاست که ما امروز در جهان بی‌کران اسلام (از هند و چین و مالزی و اندونزی تا قلب لندن)، آن پیامبر اسلام یا جهانی را که او در آن می‌زیسته است، نداریم. فقیهان شاید بسیار بنیادگرا باشند و بر اصول تکیه زنند و مردم هم ظاهراً مطیع آن‌ها باشند، اما فهمیدن جامعه با فهمیدن خودِ اسلام، مثل فهمیدن آناتومی بدن با طب سنتی است.

عبدالکریمی کی‌ست؟

دکتر بیژن عبدالکریمی به‌شوخی یا جدی فرموده است: «به نظر من، روشن‌فکری که نتواند اهمیت ژئوپلیتیک این منطقه را بفهمد، حُکمش هفت بار اعدام، آن هم نه با گلوله بلکه با آر.پی.جی است که ابتدا مغزش را متلاشی کنند و بعد گردنش را با گیوتین بزنند...» (نقل به‌مضمون)

همانا آقای عبدالکریمی می‌داند که اگر با هر روشی (آر.پی‌.جی یا گیوتین) یک روشن‌فکر را بُکشی -- تا بربریت خود را به اثبات برسانی -- و جلوی ایجاد بیانی -- که قطعاً از اتاق‌های فکر موساد و سیا آمده است -- را با گلوله بگیری، نمی‌توانی ایده‌اش را نابود کنی. سال‌های سال از صغیر و کبیر با سانسور و حذف و هزار چیز دیگر آمدند یکی مثل «هدایت» را از صحنه‌ی فرهنگ ایران حذف کنند، امّا هدایت چنان «ایرانی» بود که هیچ مرد یا زن زبان‌نفهمی نتوانست هیچ کاری کند.

البته شاید ماندن هدایت از بی‌عرضگی قبلی‌ها بوده و آقای دکتر هم‌اکنون روشی جدید برای سرکوب روشن‌فکران ابداع کرده‌ است، نه؟

آیا شما به وجود خدا اعتقاد دارید؟

شاید خرافاتی‌ام بخوانید، امّا من به وجود خدا باور دارم. آه ای روح ظالم که در این پیکر مظلوم بنشسته‌ای، آه ای بیگانه‌تر از من به من! ای من، چه می‌دانی که این خدا چه بلاها که بر سر عقل ما نیاورده است. من به چیزی باور دارم که هیچ شاهدی برایش ندارم و نمی‌دانم با این بی‌شاهدی چه بکنم!

اگر لحدی برایم بگذارند «چه به نام، چه به ننگ»، مردمانی شاید روزی گذرشان به آن بخورد و فاتحه‌ای برایم بخوانند تا بلکم رستگار شوم. امّا چه کسی بهتر از من می‌داند که آن‌که در گور خفتیده -- یعنی من -- آزمند رستگاری نیست! من نیازی به رستگار شدن ندارم، امّا نمی‌دانم با این فسردگی خیال چه بکنم که هر لحظه بر من می‌تازد و می‌گوید که گناهانم یکی‌یکی در این دنیا جزاء داده خواهد شد! شاید از سوی قدّیسی، شاید آدم فضایی‌ای، شاید هم خدایی...

این را هم در آخر بگویم که نیاز نداشتن من به رستگاری به این معنا نیست که بشریّت به رستگاری نیازمند نیست، بلکه بشر همواره در پی رستگاری کوه‌ها را پشت‌سر گذاشته و دریاها را نوردیده، لٰکن من که خود را داخل آدم نمی‌پندارم، ابداً جرئت چنین جسارتی به ساحت ملکوتی را به خود نمی‌دهم.

arrow_upward