آیا شما به وجود خدا اعتقاد دارید؟

شاید خرافاتی‌ام بخوانید، امّا من به وجود خدا باور دارم. آه ای روح ظالم که در این پیکر مظلوم بنشسته‌ای، آه ای بیگانه‌تر از من به من! ای من، چه می‌دانی که این خدا چه بلاها که بر سر عقل ما نیاورده است. من به چیزی باور دارم که هیچ شاهدی برایش ندارم و نمی‌دانم با این بی‌شاهدی چه بکنم!

اگر لحدی برایم بگذارند «چه به نام، چه به ننگ»، مردمانی شاید روزی گذرشان به آن بخورد و فاتحه‌ای برایم بخوانند تا بلکم رستگار شوم. امّا چه کسی بهتر از من می‌داند که آن‌که در گور خفتیده -- یعنی من -- آزمند رستگاری نیست! من نیازی به رستگار شدن ندارم، امّا نمی‌دانم با این فسردگی خیال چه بکنم که هر لحظه بر من می‌تازد و می‌گوید که گناهانم یکی‌یکی در این دنیا جزاء داده خواهد شد! شاید از سوی قدّیسی، شاید آدم فضایی‌ای، شاید هم خدایی...

این را هم در آخر بگویم که نیاز نداشتن من به رستگاری به این معنا نیست که بشریّت به رستگاری نیازمند نیست، بلکه بشر همواره در پی رستگاری کوه‌ها را پشت‌سر گذاشته و دریاها را نوردیده، لٰکن من که خود را داخل آدم نمی‌پندارم، ابداً جرئت چنین جسارتی به ساحت ملکوتی را به خود نمی‌دهم.

شنونده‌ی قصّه‌های تو

«آن بچه‌ای که شنونده‌ی قصّه‌های تو بود با خود تو به گور رفت. و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هیچ تنابنده‌ای را به‌جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنّت و گذشته‌ باشد و برای فرار از غم آینده به این هیچ گسترده‌ی شما پناه بیاورد.»
– سنگی بر گوری، جلال آل احمد

توهّمات عدّه‌ای

عدّه‌ای گمان می‌برند که پیشرفت و مدرنیّت یعنی داشتن سازه‌های شهری مدرن، اینترنت پرسرعت و غذا و بهداشت خوب با قیمت خوب -- شاید هم رایگان! امّا واقعیّت امر این‌جاست که هیچ انسان عاقلی چنین تصوّری از مدرنیته نداشته و ندارد.

این توصیفات، توصیف یک بهشت پیشامدرن است، نه جامعه‌ی مدرن. در این تصور هیچ اثری از «انسان» دیده نمی‌شود. عدّه‌ای -- که شاید اکثریّت جامعه‌اند -- گمان می‌کنند که حقوق، مواجهه‌ی دین و فرهنگ با مظاهر مدرنیته، سلامت روان، امنیّت، توسعه و پیشرفت همین‌جوری یک دفعه سر از بناهای بلند و سربه‌فلک‌کشیده درمی‌آورند و اگر آن آسمان‌خراش‌ها را بسازیم، تمام مشکلات انسانی حل می‌شوند!

در حالی که این‌گونه نیست. اگر از مثال‌های سطحی بگذریم، هیچ کس نمی‌تواند از ثروت بیشتر، امنیّت و «عدالت در برابر قانون» دربیاورد. در جوامع ثروتمند مشکلات انسانی با یک بشکن حل نمی‌شوند و خودبه‌خود منجیِ اخلاقی‌ای ظهور نمی‌کند.

برخی نمی‌خواهند جامعه‌ای بسازند و در آن گفت‌وگو و توافق و دموکراسی و علم و... را بنیاد نهند! می‌خواهند پل، کارخانه و در بهترین حالت یک «انسان ایده‌آل» بسازند تا انسان را به بند بکشند. گاهی آدمی خودش هم نمی‌فهمد که دارد برای خودش طناب دار یا -- در بهترین حالت -- طناب بردگی می‌بافد! آن انسان ایده‌آل که برای همه‌ی دوران کافی‌ست، کارش به‌جایی اگر برسد، شاید قعر جهنّم نباشد، امّا قطعاً بهشت هم نخواهد بود.

بی‌سواد یا باسواد

یکی از دوستان به من گفت که ما (من و خودش) با سوادیم! این گزاره ـ حداقل درباره‌ی من -- غلط و مغرضانه است. مثلاً من سواد سیاسی، اقتصادی، مالی و تا حدّی اجتماعی ندارم! یعنی در این حوزه‌ها اطلاعات و تجربه‌ی کافی ندارم و در حال کسب تجربه و اطلاعات‌ام. خواندن چهار اثر ادبی یا فلسفی که آدمی را «باسواد» نمی‌کند!

انسان باسواد کسی نیست که «بوستان» را از بَر است، بلکه کسی‌ست که آدرس بوستان‌های شهرش را بداند یا اطلاعات کافی برای پختن یک وعده‌ی غذایی داشته باشد. صرفاً داشتن اطلاعات فرهنگیِ سطحی که انسان را باسواد نمی‌کند.

تعرض محکوم است

تجاوز همیشه و برعلیه هرکسی محکومه. مراقب باشید هنگام جنگیدن با شیطان، خودتون به شیطان تبدیل نشید! البته این وضعی که من می‌بینم، انگار بعضی‌ها عقل اخلاقی‌شون رو از دست دادن. تجاوز و کشتن یک انسان دیگه هیچ‌وقت باعث آزادی یکی دیگه نشده که اگر می‌شد بلشویک‌ها می‌تونستن روسیه رو آزاد کنن. حس اخلاقی، یعنی حس اخلاقی نسبت به «دیگری»، هرکسی بلده برای خودش و همفکرهاش یا آدم‌های بی‌گناه اشک بریزه!
پیشنهاد می‌کنم فیلم «Look Who's Back» رو ببینید.

شک کرده‌ایم در خودمان

[بخوانید و اگر نظر مخالفی دارید، حتماً بنویسید. می‌توانم برای تک‌تک ادعاها سند و مدرک از خودِ افرادی که نام بردم ارائه کنم!]

می‌خواهم استعاره‌ها را کنار بگذارم و با خودم و شما صادق باشم. تا به حال شنیده‌اید که یک دانشجوی آمریکایی در رشته‌ی جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، حقوق، علوم سیاسی یا... به دوست خود -- یا یکی از نزدیکانش -- بگوید: «می‌ترسم اگر فلان چیز را بنویسم، بگیرند ببرندم!» گمان نمی‌کنم چنین چیزی را در صفحات اینترنتی و جاهای دیگر شنیده باشید، امّا من این حرف را از زبان خودم و دیگران در ایران بارها شنیده‌ام. این بدین معنی نیست که در آمریکا آزادی بیان کامل و بی‌نقص است، ولی هیچ‌کس نگرانی‌ای از عواقب حرف‌هایش بعد از زدنشان را ندارد -- مگر این‌که بار قانونی داشته باشد که خود مسئله‌ای جداست. در آمریکا هم نقض آزادی بیان ممکن است اتفاق بیفتد -- که نمونه‌هایش فراوان است -- امّا هیچ‌گاه حکومت مخالف خود را مخالف خدا، کشور، قانون اساسی و جاسوس بیگانه نمی‌انگارد و آبرویش را سرِ چوب نمی‌زند. هزاران بار رسانه‌هایی مانند «سی‌ان‌ان» رئیس‌جمهور آمریکا (فرمانده‌ی اصلی قوای نظامی آمریکا و منتخب مردم) را دروغ‌گو و... خوانده، امّا تنها جواب او این است که بگوید فلان رسانه فیک‌نیوز است!

از آمریکا که جدا شویم و به این سرزمین‌های شرقی بیاییم، هزاران بار از زبانِ بسیاری استاد و دانشجو شنیده‌ام که زدن فلان حرف برایشان بیش از گران تمام شده است. انسان‌های زیادی که بی‌هیچ جرمی از کشور رانده شده‌اند. جمع کثیری از آدم‌ها که برای جاری‌ساختنِ کلماتی بر لب‌هایشان به زندان افتاده‌اند. بگذارید برایتان مثال‌هایی را که می‌شناسم مطرح کنم، آقای «محمد احمدی فیض‌آبادی» به‌جرم ساختنِ برنامه‌ای با موضوعات اجتماعی،‌ به‌نام «دیالوگ»، چندین بار توسّط دادگاه و مراجع امنیّتی خواسته شد. آقای «سبحان یحایی»، استودیویش را از او گرفتند. آقای «حامد بیدی»، خطش را مسدود کردند. آقای «جواد طباطبایی» که به جرم لیبرال‌بودن از دانشگاه به بیرون پرتش کردند! آقای «وحید اشتری» (از طرفداران حکومت) که به دلیل پخش یک خبر کاملاً عادّی و غیرمحرمانه توسّط مراجع امنیّتی خواسته شد. انسان‌های بسیاری در دانشگاه‌های این کشور هستند که سر هر مسئله‌ی سیاسی، اجتماعی و به‌طور کلّی انسانی‌ای باید از ترس «آقا گرگه» زبان خودشان را گاز بگیرند. من این‌ها را در «ایران اینترنشنال» ندیده‌ام، این‌ها را در چشم‌های تک‌تک افراد از دور و نزدیک مشاهده کرده‌ام. ما در خانه‌یمان ماهواره نداریم و من هم آن‌قدر علّاف نیستم که بنشینم خزعبلاتِ آقایان را در شبکه‌های خارج‌نشین نگاه کنم، امّا آدم‌ها را می‌بینم، چه از دور چه از نزدیک؛ آدم‌هایی که ترس وجودشان را گرفته و گلویشان را فشار می‌دهد.

البته این‌جا قصد مظلوم‌نمایی ندارم، هر چه بشود، من حرف خودم را می‌زنم و کار خودم را می‌کنم و هر چقدر هم سانسور کنند، من منابع خودم را مطالعه می‌کنم و این حرف‌هایشان به‌اندازه‌ی بزاق بزی برایم ارزش ندارد.

سانسور سعدی!

این بیت‌ها در دیباچه‌ی گلستان سعدی آمده:
«ای کریمی که از خزانهٔ غیب
گَبر و تَرسا وظیفه‌خَور داری

دوستان را کجا کنی محروم؟
تو که با دشمن این نظر داری»
امّا ناشر محترم کتاب‌های درسی دبیرستان زحمت کشیده و آن‌ها را حذف کرده است تا خدایی ناکرده دل کسی آزرده نشود! آخر تاریخ را سانسور می‌کنید برای چه؟ آیا می‌شود -- تا ابد -- حقیقت را پوشاند؟

پی‌نوشت: گبر و ترسا به‌معنای زرتشتی و مسیحی‌ست.

ضدانقلاب

چندی پیش فردی گفت: «فلانی از فلان حرف‌اش در فلان استوری‌اش، مشخص است که ضدانقلاب (ضد حکومت فعلی ایران) است!» تعجب کردم و ترسیدم که چگونه یک انسان می‌تواند با استناد به یک استوریِ چند کلمه‌ای جناح سیاسی‌ای که فردی از آن حمایت نمی‌کند را بفهمد؟ اساساً این برچسب‌های «انقلابی» یا «ضدانقلاب» هیچ اعتبار علمی و عقلی‌ای ندارند؛ چراکه هیچ قالب مشخصی برایشان وجود ندارد.

دین سکس پوزتیو (۱)

یکی از ادعاهای جالب درباره‌ی اسلام، این است که برخی اسلام‌شناسان، آن را دینی می‌دانند که به جنسیت نگاهی مثبت دارد. البته داشتن عاملیّت برای یک دین بسیار عجیب است، و منظور این است که متون دینی و سنّت اوّلیه بسیار به موضوع سکس اهمیّت می‌داده‌اند.

البته ناگفته نماند که جامعه‌ی کنونی افراد متدیّن در ایران -- به اندازه‌ی قابل‌توجهی -- از منظر من سکس نگاتیوند. شاید این سکس‌نگاتوبودن (دیدگاه منفی نسبت به سکسوالیته) از ترکش‌های اسلامی‌شدن جامعه در سال‌های پس از مشروطیّت باشد.

بسیاری از شواهد شخصی -- حداقل خاطرات گذشتگان من و دیگران -- خبر از فرهنگ سکسوال بسیار پیچیده و متکثّر ایرانیان در گذشته می‌دهد. فعلاً من شواهدی برای درک علمی این مسئله و اثبات آن ندارم.

arrow_upward