فکر می‌کردم که همه‌ی دنیا تویی

فکر می‌کردم که همه‌ی دنیا تویی! همه‌ی آن‌چه می‌شود فهمید تویی! آن‌که مرا به عرصه‌ی وجود کشانده تویی! حال به شک افتاده‌ام که این شک از همه‌چیز زیباتر است، هم برای من و هم برای تو، ای یکتا و بی‌بدیل، ای چراغ آویخته در میانِ میز، ای بلبل هزاردستان که نغمه‌ات بر تمام باغ‌ها می‌پیچد!

آیا شما به وجود خدا اعتقاد دارید؟

شاید خرافاتی‌ام بخوانید، امّا من به وجود خدا باور دارم. آه ای روح ظالم که در این پیکر مظلوم بنشسته‌ای، آه ای بیگانه‌تر از من به من! ای من، چه می‌دانی که این خدا چه بلاها که بر سر عقل ما نیاورده است. من به چیزی باور دارم که هیچ شاهدی برایش ندارم و نمی‌دانم با این بی‌شاهدی چه بکنم!

اگر لحدی برایم بگذارند «چه به نام، چه به ننگ»، مردمانی شاید روزی گذرشان به آن بخورد و فاتحه‌ای برایم بخوانند تا بلکم رستگار شوم. امّا چه کسی بهتر از من می‌داند که آن‌که در گور خفتیده -- یعنی من -- آزمند رستگاری نیست! من نیازی به رستگار شدن ندارم، امّا نمی‌دانم با این فسردگی خیال چه بکنم که هر لحظه بر من می‌تازد و می‌گوید که گناهانم یکی‌یکی در این دنیا جزاء داده خواهد شد! شاید از سوی قدّیسی، شاید آدم فضایی‌ای، شاید هم خدایی...

این را هم در آخر بگویم که نیاز نداشتن من به رستگاری به این معنا نیست که بشریّت به رستگاری نیازمند نیست، بلکه بشر همواره در پی رستگاری کوه‌ها را پشت‌سر گذاشته و دریاها را نوردیده، لٰکن من که خود را داخل آدم نمی‌پندارم، ابداً جرئت چنین جسارتی به ساحت ملکوتی را به خود نمی‌دهم.

آیت‌الله

«اگر حقیقت زن باشد -- چه خواهد شد؟» این را آن مراد گفت و دم دیگر نتوانست برآورد. اگر بگوییم که حقیقت یک «زن» است، آن‌گاه چه کس را جرئت این است که جرعه‌ای از آبِ غفلت بنوشد و دم آرد: «ای بی‌خویش مردگان در ساحتِ کلیساها و حوزه‌ها، هوش باشید، که ناجیِ شما را یک زن می‌فرستد؛ هر آن‌چه نوشته‌اید -- و نوشیده‌اید -- آبی بوده که بی‌هیچ ثمری با پاهای مردانه و منحوس خود در هاون‌ها کوفته‌اید. کتاب‌هایتان سراسر خشمِ منحطّ مردانه است و فتاوایتان یادگار شهوتی بی‌بدیل که هیچ به‌درد زنی زنده در تکاپوی آسمان‌ها نمی‌خورد! شما رنگ رستگاری را هم در قالیِ خیالتان نخواهید بافت -- تا آن‌زمان که به این جزمیّت مردانه‌ی خود گرفتارید.»
«یـا أَحْمَدُ! لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ، وَ لَوْلا عَلِىٌّ لَما خَلَقْتُکَ، وَ لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُکُما»
ترجمه: ای احمد (پیامبر) اگر تو نبودی، آسمان‌ها را نمی‌آفریدم؛ اگر علی نبود، تو را نمی‌آفریدم؛ اگر فاطمه‌ نبود، هر دوی شما را نمی‌آفریدم.

[منبع عکس: خبرگزاری آفتاب، به‌نقل از خبرگزاری دانشجو]

مرثیه‌ای بر مجنون خدای ما

ایشان چه دقیق اشاره کردند: پدر، پسر، روح‌القدس. این سه شاید آخرین خدایان روی زمین‌اند! قسم به آن چوبین عصا که موسیٰ بر زمینش زد و دل خدایان جهان وراء را به‌لرزه درآورد، هیچ درد بر بشر بزرگتر از آن نیست که جنازه‌ی خدایی را به زیر خاک کند. و امروز وظیفه‌ی ماست که جنازه‌ی خدای خود در خاک فرو کنیم. آن خدایی که سال‌هاست مرده -- و مرده باقی خواهد ماند.

شاید باید مسیحی دیگر از بهر گناهانمان بر صلیب «رها کرد»!

آدم

آن خورشید تابان، هر روز از دور مرا می‌پاید و نظاره می‌کند این بدن خشکِ اثیری را. پاهای گرمش را زیر پتو فرو می‌کند و می‌نگرد که شاید از مغرب صدای یاری به‌گوش رسد و سایه‌ای بر پیکر پاکش بیفکند. 

[آه و فغان که ذره‌ذره در حال آب شدن میان استعاره‌های نامفهومی هستم که فهمشان در آینده برای خودم هم میسر نیست.]

خداوندگاری نو

خبری به من رسیده است، که خدایی دیگر از خدایگان بر آسمان خلقت ظهور کرده. این خدای نو، امروز و فرداست که خرقه‌ی خلافت بر تن کند و سکان خدایی بر دست گیرد. ای کاش به همه‌ی ما مسکینان رهش رحم گسیل فرماید تا ریزه‌خوار سفره‌ی کرمش باشیم، انشاءالله.

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

– حافظ

arrow_upward