چه ربطی به هم دارند؟

هیچ‌کس به‌جز تو نمی‌داند که «پاهای برهنه» و «سماور دزدی» و «ریش نتراشیده» و «تابلوی وإن‌یکاد» چه ربطی به هم دارند، امّا تو خوب می‌دانی که چه طعمی می‌دهد «چای کیسه‌ای‌‌یی» که سربازی از بالای برجک برایمان فرستاد و تو آن را تا تَه نوشیدی.

شاید کسی زیر مبل‌ها قایم شده و دارد صدایت را می‌شنود، پس آهسته گریه کن؛ نباید هیچ‌کس به‌غیر از من و تو بفهمد که گنجشک از قفس پریده و دیگر بازنخواهد گشت!

«دنیا هوس است، کار دنیا هوس است / کی گفت به ما که عشق، چیزی ابدی‌ست؟!»
– مهدی موسوی

عشق ممنوع مصنوع

«دستش را روی علامتِ خورده شده بر پیشانی زن کشید و آن را بوسید، زیرا می‌دانست که او چه رنج‌هایی کشیده تا این علامت را بر پیشانی‌اش حک کنند؛ همان‌گونه که هنگام درآوردن تارهای صوتی‌اش رنج کشید، این‌کار را کردند تا مطیع‌تر شود و موقع سلاّخی شدن نعره نزند. دستش روی گردن زن لغزید. اکنون، او آن کسی بود که رعشه بر اندامش افتاده بود. شلوار جینش را درآورد و آن‌جا برهنه ایستاد. نفسش تند شد. همان‌گونه که باران از آسمان می‌بارید او را به آغوش کشید.

کاری که قصدش را داشت، منع شده بود، امّا به هر روی انجامش داد.»

– از کتابِ «گوشت لطیف است»، اثر آگوستینا بازتریکا، ترجمه شده توسط خودم

آدم

آن خورشید تابان، هر روز از دور مرا می‌پاید و نظاره می‌کند این بدن خشکِ اثیری را. پاهای گرمش را زیر پتو فرو می‌کند و می‌نگرد که شاید از مغرب صدای یاری به‌گوش رسد و سایه‌ای بر پیکر پاکش بیفکند. 

[آه و فغان که ذره‌ذره در حال آب شدن میان استعاره‌های نامفهومی هستم که فهمشان در آینده برای خودم هم میسر نیست.]

آزاده

تمام آن‌چه نوشته‌ام تقدیم به این جمله:

«عشق عشق است»

و یک رنگین‌کمان برای او که همه‌چیزش -- مانند خودم -- غیرعادی‌ست.

arrow_upward