روشن‌فکری ایرانی

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم: هیچ انسانی به‌ازای کلمه‌ی «روشن‌فکر ایرانی» وجود ندارد و این کلمه از اساس توهّم بی‌بدیل امثال عبدالکریمی‌ست. روشن‌فکر یعنی کسی که به‌شکل دیگری می‌اندیشد، کسی در این مرز و بوم خارج از نظم موجود نمی‌اندیشد، چه رسد که بخواهد روشن‌فکر هم بشود. از «روشن‌فکران»ی که مورد توجه امثال عبدالکریمی هستند، ضداندیشه‌تر پیدا کردید، نامش را برای من هم بگویید!

عبدالکریمی کی‌ست؟

دکتر بیژن عبدالکریمی به‌شوخی یا جدی فرموده است: «به نظر من، روشن‌فکری که نتواند اهمیت ژئوپلیتیک این منطقه را بفهمد، حُکمش هفت بار اعدام، آن هم نه با گلوله بلکه با آر.پی.جی است که ابتدا مغزش را متلاشی کنند و بعد گردنش را با گیوتین بزنند...» (نقل به‌مضمون)

همانا آقای عبدالکریمی می‌داند که اگر با هر روشی (آر.پی‌.جی یا گیوتین) یک روشن‌فکر را بُکشی -- تا بربریت خود را به اثبات برسانی -- و جلوی ایجاد بیانی -- که قطعاً از اتاق‌های فکر موساد و سیا آمده است -- را با گلوله بگیری، نمی‌توانی ایده‌اش را نابود کنی. سال‌های سال از صغیر و کبیر با سانسور و حذف و هزار چیز دیگر آمدند یکی مثل «هدایت» را از صحنه‌ی فرهنگ ایران حذف کنند، امّا هدایت چنان «ایرانی» بود که هیچ مرد یا زن زبان‌نفهمی نتوانست هیچ کاری کند.

البته شاید ماندن هدایت از بی‌عرضگی قبلی‌ها بوده و آقای دکتر هم‌اکنون روشی جدید برای سرکوب روشن‌فکران ابداع کرده‌ است، نه؟

بیماری‌های روشن‌فکرِ‌ تنظیم‌ بازار

از هوش مصنوعی (دیپ‌سیک) پرسیدم: «به‌شکل کلّی منظور از روشن‌فکر چیست؟»، پاسخ داد: «روشن‌فکر کسی است که فارغ از منافع اقتصادی و قدرت حاکم، با تکیه بر عقل و دانش، به نقد ساختارهای فکری، اجتماعی و سیاسی زمانه خود می‌پردازد و دغدغه‌ی اصلی‌اش وضعیت عمومی جامعه (آزادی، عدالت، معنای زندگی) است.» برخی از دوستانِ اندیشمند در حوزوات مختلف مدام خطاب به جریان‌های روشن‌فکری نقدها گسیل می‌کنند و گاهی مستقیماً آن‌ها را مورد سؤال قرار می‌دهند. من هنوز نمی‌فهمم مصداق «روشن‌فکر» که این‌ها می‌گویند دقیقاً کیست؟!

اوضاع آن‌قدر قاراشمیش شده که حتیٰ «بیژن عبدالکریمی» به نقد روشن‌فکران می‌پردازد و «مهدی خلجی» بی‌شرمانه روشن‌فکران را مسئول می‌داند. حتیٰ صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، چند تن از جوانانی که می‌آیند و در کافه می‌نشینند و با سیگارشان کتابی می‌خوانند، را روشن‌فکر خوانده و به‌خاطر بی‌توجّهی به اطراف -- یعنی رهاشدگی از دامان ولایت مطلقه‌ی الله که در فقیهی برجسته متجسّد شده است -- آنان را تحقیر می‌کند. شاید بهترین موضع نسبت به این انسان‌های خیالی -- یعنی روشن‌فکران ایرانی -- را اپوزوسیونِ بی‌رمق جمهوری اسلامی دارد، آن‌ها چند نفر را به‌عنوان روشن‌فکر انتخاب کرده و به‌شان حمله‌ی شخصی می‌کنند؛ حداقل با دیوار سخن نمی‌گویند! یک نفر را انتخاب کرده و از هر راهی برای ساکت‌کردن او استفاده می‌کنند. متأسفانه هیچ یک از کسانی که آن‌ها روشن‌فکر می‌خوانند نیز با تعریفِ هوش مصنوعی از روشن‌فکر جور در نمی‌آید!

تمام این‌ها را نوشتم که بگویم بنابر تعریفی که من از هوش مصنوعی گرفتم، چیزی به‌نام «روشن‌فکر ایرانی» در لحظه‌ی کنونی وجود خارجی نداشته و سراسر توهّم است. برخی از دوستان نزدیکم به من می‌گویند که انگار «بیماری روشن‌فکری» دارم، درحالی‌که من همیشه خود را از این روشن‌فکرمآبی در حذر می‌داشته‌ام. درحقیقت منتقد بی‌قدرت بودن آن‌قدر خطرناک است که جرئت نمی‌کنم باشم و توان علمی‌اش را هم نداشته و ندارم.

فاصله

بین «وحید جلیلی» و «علی خامنه‌ای»، چهار انگشت (نفر) فاصله است، مانند فاصله‌ی گوش تا چشم. [اگر من توهم نزده باشم و مردی که چپ تصویر نشسته است، وحید جلیلی باشد.]

نمی‌دانم که سعادت این را خواهم یافت که آقای جلیلی را زیارت کنم یا نه، ولی اگر ایشان را زیارت کردم، حتماً به ایشان خواهم گفت که با «غرب‌گرا»خواندن «جواد طباطبایی» نمی‌شود «ملاصدرا» را زنده کرد، همان‌گونه که «مصباح» با لعنِ «شریعتی» نتوانست -- بدونِ خشونتی انقلابی -- «اسلام ناب محمدی» را پیاده‌سازی کند. 

هر پیامبری نیاز به یک چوب‌دستی دارد، ایشان فعلاً چماق به‌دست گرفته‌اند و می‌خواهند عروج کنند. انشاءالله که بتوانند!

 

کتاب روشن‌فکری

امروز به کتاب‌فروشی‌ای رفتم، به‌یاد هجمه‌هایی افتادم که هر کس و ناکسی در اینستاگرام به چپ‌گرایان وارد می‌کند. با خود اندیشیدم که قفسه‌های کتاب پنجاه سال پیش چگونه بودند و چه کتاب‌هایی به فروش می‌رسیدند؟ بهتر است بگویم که «جوانانِ دانشجو از طبقه‌ی متوسط شهری» چه کتاب‌هایی می‌خریدند؟ آیا آن بلواهایی که سر کتاب‌های تازه‌نوشت «شریعتی» و «جلال» به هم می‌آمد، حقیقتی در زندگی این قشر از جامعه بود یا توهمات مؤلفین؟ آیا امروزه کتاب‌های بدیعی نوشته می‌شود که قشر -- دراصطلاح -- روشن‌فکر را درگیر کند؟ آیا همچین قشری هنوز هم زنده و پویا و صاحب صداست یا به گوشه‌ای خزیده و منتظر صور اسرافیل است تا در گور بخوابد و به حیات پسامشروطه‌ی خود پایان خفت‌باری دهد؟ قشری که نه توانست صیغه‌ی خوبی باشد، نه دوست‌دختر جذابی بود!

به آهنگ «حرکت» از علی سورنا گوش دهید، شاید خُردجوابی را آن‌جا بیابید، اما چه کسی می‌داند که دقیقاً کی تاریخ مصرف این قشر روشن‌فکر در ایران به پایان می‌رسد و جامعه این قشر را برای همیشه به زباله‌دان تاریخ می‌فرستد؟

آیا شانسی برای گرفتن قدرت دارد یا صرفاً باید غرغرویی در پس پرده‌ی تاریخ این سرزمین باقی بماند؟

arrow_upward