پریشب زنی

پریشب زنی، با چشم‌هایی درشت، صورتش را به صورتم نزدیک کرد و بوسه‌ای بر لبانم زد. از خواب پریدم. پتو را کنار زدم -- بی‌آن‌که نیاز باشد -- به اطرافم نگریستم و چهره‌ی زن را به‌خاطر آوردم، بعد سقف را نگاه کردم و پنجره را، که پرده‌ای ضخیم روی آن کشیده شده بود. گلخانه و نوری که از درون نورگیرش به داخل می‌آمد و مزه‌ی خوش یک زن روی لب‌هایم و حرف‌هایی که در سرم شروع به پیچش کرده بود. دریغا، چگونه بدون هیچ فعلی یک جمله می‌توان ساخت؟

پریشب زنی صدایم کرد، با صدایی گرفته مرا گفت: «می‌گویند که جامعه طرد می‌کند دو عده را؛ یکی هوشمندان و دیگری کم‌هوشان!»

توهّمات عدّه‌ای

عدّه‌ای گمان می‌برند که پیشرفت و مدرنیّت یعنی داشتن سازه‌های شهری مدرن، اینترنت پرسرعت و غذا و بهداشت خوب با قیمت خوب -- شاید هم رایگان! امّا واقعیّت امر این‌جاست که هیچ انسان عاقلی چنین تصوّری از مدرنیته نداشته و ندارد.

این توصیفات، توصیف یک بهشت پیشامدرن است، نه جامعه‌ی مدرن. در این تصور هیچ اثری از «انسان» دیده نمی‌شود. عدّه‌ای -- که شاید اکثریّت جامعه‌اند -- گمان می‌کنند که حقوق، مواجهه‌ی دین و فرهنگ با مظاهر مدرنیته، سلامت روان، امنیّت، توسعه و پیشرفت همین‌جوری یک دفعه سر از بناهای بلند و سربه‌فلک‌کشیده درمی‌آورند و اگر آن آسمان‌خراش‌ها را بسازیم، تمام مشکلات انسانی حل می‌شوند!

در حالی که این‌گونه نیست. اگر از مثال‌های سطحی بگذریم، هیچ کس نمی‌تواند از ثروت بیشتر، امنیّت و «عدالت در برابر قانون» دربیاورد. در جوامع ثروتمند مشکلات انسانی با یک بشکن حل نمی‌شوند و خودبه‌خود منجیِ اخلاقی‌ای ظهور نمی‌کند.

برخی نمی‌خواهند جامعه‌ای بسازند و در آن گفت‌وگو و توافق و دموکراسی و علم و... را بنیاد نهند! می‌خواهند پل، کارخانه و در بهترین حالت یک «انسان ایده‌آل» بسازند تا انسان را به بند بکشند. گاهی آدمی خودش هم نمی‌فهمد که دارد برای خودش طناب دار یا -- در بهترین حالت -- طناب بردگی می‌بافد! آن انسان ایده‌آل که برای همه‌ی دوران کافی‌ست، کارش به‌جایی اگر برسد، شاید قعر جهنّم نباشد، امّا قطعاً بهشت هم نخواهد بود.

خبردرمانی از منظر من و مردم

[این‌ها شطحیّات من درباره‌ی وضعیّت اینترنت است، لطفاً و خواهشاً آن را به لحاظ علمی و اصولی نقد نکنید، ممنون!]

انسان‌های عادّی -- مثل من -- گاهی پیشگویی‌هایی را مطرح می‌کنند، که از دهانِ متخصصین علم سیاست و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی سیاسی به‌سختی بیرون می‌آید، امّا بیش از برخی از حرف‌های آن‌ها -- گاهی -- درست از آب در می‌آید. البته این را بگویم که این پیش‌بینی‌های مردمی شاید یک روزی از دهانِ یک جامعه‌شناس آکادمیک در بیاید، امّا هرگز از دهانِ یکی از این پخمه‌های دانشگاهی که تنها هنرشان جایگزین‌کردنِ «استراتژیک» با «راهبردی»ست، در نخواهد آمد. طبق تجربه‌ی شخصی دیده‌ام که سوادِ آن‌ها معمولاً از مردم عادّی‌ای که در این حوزه‌ها تخصصّی ندارند بسیار بسیار کمتر است -- چون حرف‌هایشان همراه با سوگیری‌های بسیار شدیدی‌ست که اثری از کشف واقعیّت یا کنجکاوی برای فهمیدن درش دیده نمی‌شود! البته این‌ها مشاهدات تجربی یا به قول روان‌شناسان «بالینی» من است و همانا داده‌ی علمی نیست.

اخباری که خبرگزاری‌هایی مانند زومیت یا سیتنا از وصل‌شدن اینترنت کار می‌کنند، با احترام به اعتبار آن‌ها و زحمتی که برای حق دسترسی آزاد کاربران به اینترنت و اطلاعات می‌کشند، اکثراً خبرهای درمانی‌اند! یعنی حاکمیّت برای این‌که بخشی از جامعه را راضی نگه دارد -- همان‌گونه که چند وقت یک بار برای رضایت دیگر اقشارِ جامعه حرف‌های تند و بی‌اصول می‌زند -- به خبردرمانی متوسّل می‌شود!

مثلاً این خبر را بخوانید، کاملاً برای امیدبخشی نوشته شده است. نمی‌گویم که امیددهی به افرادی که سرمایه و زندگی خود را در اینترنت گذاشته‌اند، کار بدی‌ست، بلکه دورنگه‌داشتن آن‌ها از واقعیّت و خوراندن افیون به‌شان -- برای نادیده‌گرفتن واقعیّت  -- کار بسیار شنیعی‌ست. خود نگارنده‌ی خبر از من و شما بهتر می‌داند که «هفته‌ی آتی» و «هفته‌ی گذشته» ادبیاتِ علوم ارتباطات در قرنِ بیست‌ویکم نیست، در جهان ارتباطی هر ثانیه مهم است و اگر حاکمین بخواهند کاری کنند باید خبر قطعی بدهند و تاریخ قطعی مشخّص کنند.

متأسفانه من نمی‌توانم حدس بزنم که این خبر درست است یا نه ولی چیزی که از دور پیداست این است که اگر عزم جدّی یا حداقل احترامی نسبت به مخاطب بود، هشدار داده می‌شد که این حرف‌ها صرفاً امیدپراکنی‌ست، نه حرف‌های مستدل. حتیٰ اگر حرف من اشتباه از آب در بیاید و اینترنت در هفته‌ی آینده وصل شود، هیچ خدشه‌ای به مسئله‌ی «خبردرمانی‌بودن» این مقالات وارد نمی‌شود، چرا که خبرِ واقعی -- از دیدگاه شخصی من -- باید دقیق، کوتاه و منسجم و مشخّص باشد.

صداوسیمای ملّی -- یا به قول پیرانِ شکست‌خورده‌ی اصلاحات «میلی» -- هم که انگار رسانه‌ای‌ست برای چند جناح مشخّص تا حرف‌های بی‌ربط به هم تحویل بدهند! دیروز آقای «حسن عبّاسی» را در قاب تلویزیون، به‌شکل تصادفی دیدم. بی‌سوادی و اعتمادبه‌نفس صعودی این فرد زبان‌زد هر جایی‌ست، به‌حدی که اساساً بعید می‌دانم کسی با کمی مطالعه در علوم انسانی جدید یا حتیٰ علوم دینی حاضر باشد پای منبر او و هم‌کیشانش بنشیند -- بحث من ابداً سر اختلاف عقیده با ایشان نیست. این افراد از اسلام، فقط دادزدنش را یاد گرفته‌اند! می‌خواستم نمونه‌ای از سخنانش درباره‌ی روان‌شناسی را با شما به اشتراک بگذارم که متأسفانه نتوانستم. نشد که به شما نشان بدهم که چگونه ایشان بدون خواندن حتیٰ یک کتاب درباره‌ی چیزی، می‌تواند ساعت‌ها درباره‌اش سخنرانی کند و -- با بهره‌گیری از فنون خطابه که من به آن تسلّط آکادمیک ندارم -- دیگری را مرعوب حرف‌های خود کند؛ به‌حدّی که منِ دانشجو هم وقتی حرف‌هایش را شنیدم، ابتدا قانع شدم!!!

از این دعوا که بگذریم، امیّد افیون نیست، اگر بر پایه‌ی واقعیّت باشد و من همیشه به آینده امیدوارم.

مارکسیست تنظیم بازار

این کودک که شاید اکنون نزدیک شصت‌سال سن داشته باشد، نه خود در آن زمان «نقد فلسفه‌ی حق هگل» اثر مارکس را خوانده بود -- چون به فارسی ترجمه نشده بود -- نه آن‌کس که این پلاکارد را به دستش داده بود، نه آن‌کس که این جمله از مارکس را رواج داده بود، نه من که در حال تمسخر این واقعه‌ام!

حتی این‌جا جمله هم اشتباه نقل شده است! اصل جمله این است: «دین افیون توده‌هاست» نه جامعه، و توضیح اشتباه بودن این جابه‌جایی کلمه از سواد و حوصله‌ی من خارج است...

ورشکستی یک پُست

[هشدار: من درباره‌ی حکم شرعی یا رعایت حجاب سخن نمی‌گویم، درباره‌ی مسئله‌ی آن در جامعه حرف می‌زنم و ابداً قصد توهین به هیچ‌کس را ندارم.]

چند روز قبل، درباره‌ی «مسئله‌ی حجاب» که آقای ابوالفضل اقبالی چندی پیش درباره‌اش سخن می‌گفت، صحبت کردم. تجربه درسی به من آموخت که شاید هیچ مطالعه‌ای نتواند به من بیاموزد: مسئله‌ی حجاب در ایران مرده است! یعنی چنین مسئله‌ی بزرگی که باعث یک اعتراض اجتماعی و سیاسی در ایران شد، اکنون به‌شکل کامل مرده است. حتیٰ وقتی من درباره‌اش پستی می‌گذارم، هیچ‌کس حاضر به خواندن آن نیست. بسیاری از سلبریتی‌های مسئله‌ی حجاب اکنون درباره‌ی این مسئله سخن نمی‌گویند و در فرسودگی کامل به سر می‌برند. حتیٰ ابوالفضل اقبالی و امیرحسین بانکی‌پور که هر دو از پیشگامان لایحه‌ای به‌نام «لایحه‌ی عفاف و حجاب» بودند هم دیگر در این‌باره حرفی نمی‌زنند!

این مسئله یک مسئله‌ی کاملاً‌ مرده است و به نظر می‌رسد برای مدّتی طولانی همچنان مرده باقی خواهد ماند. مردم نحوه‌ی همزیستی با یک‌دیگر را یاد گرفته و شاید -- برخلاف گذشته -- پوشش را به امری شخصی تقلیل داده‌اند...

این‌همه داده و مدل و ایده و روش

من هنوز نمی‌دانم که این دوستانِ ما، این‌همه داده و مدل و روش و ایده‌ی سیاسی را از کجا گیر می‌آورند. صفحه‌ی اینترنتی هر روحانی یا غیرروحانی‌ای را که نگاهی می‌اندازی، به‌ناگه می‌بینی هزاران مطلب و تحلیل سیاسی نوشته شده و این تحلیل‌ها پر از کلمات بسیار تخصصی و نتیجه‌گیری‌های شاذ و کمیاب‌اند! نمی‌دانم که می‌شود اصطلاح «سیاست‌زدگی» را برای این پدیده به‌کار برد یا نه -- زیرا اطلاع دقیقی درباره‌ی معنی این اصطلاح ندارم. امّا وجود داشتن این همه داده‌، ایده‌ و روش سیاسی در ذهنِ یک انسان که متخصص یک رشته نیست، بسیار عجیب است! مثل این‌که یک لوله‌کش که تمام تخصصش لوله‌کشی‌ست به‌شکلی کاملاً تخصصی درباره‌ی زیست‌شناسی صحبت کند؛ یا باید کتب بسیاری حول این مسئله خوانده باشد و تأملات بسیار کرده باشد، یا این‌که حرف مفت بزند! 

البته این‌جا (مثال لوله‌کش و زیست‌شناسی) صرفاً‌ مطرح کردن فکت‌ها و نظریات گذشتگان را مدّ نظر قرار دادم، برخی از حرف‌هایی که میانِ افراد مختلف در قشرهای ایدئولوگ‌تر جامعه می‌شنوم، علناً ایده‌هایی نواَند که کسی تا به حال آن‌ها را مطرح نکرده است...

دو بند سخن ناحقّ من

آقای ابوالفضل اقبالی، استاد دانشگاه الزهرا در یادداشتی نوشت: « علوم اجتماعی به شما می‌گوید همانطور که تحت سیطره اقتصاد رانتی، تبعیض و بی‌عدالتی، سخن از توسعه فردی و «قورت دادن قورباغه» بلاوجه است، در احاطه‌ی زیست‌جهان اروتیک و جنسی نیز احاله‌ی فرد به خویشتن‌داری و تعهد «امر به مالایطاق» خواهد بود. در شرایطی که تمام ساختارهای فرهنگی و اقتصادی دنیای مدرن فرد را به اباحه‌گری در زیست جنسی فراخوان می‌کنند، سخن از التزام فردی یک شوخی بی‌مزه و البته ظالمانه به نظر می‌رسد. 
البته پرواضح است که این رویکرد قائل به امتناع تعهد و خویشتن‌داری در شرایط کنونی نیست. حتما به وفور یافت می‌شوند مردان و زنانی که در همین شرایط نیز اهل رعایت حریم‌های اخلاقی و هنجاری جامعه بوده و متعهدانه و مسئولانه مسیر عفاف و خویشتن‌داری را برگزیده‌اند، اما توجه داشته باشید که انسان‌ها از ظرفیت‌های وجودی یکسانی برخوردار نیستند و امکان تجویز یک نسخه واحد(تقوا و خویشتن‌داری تحت هر شرایطی) به همه افراد جامعه وجود ندارد.»

اولاً، در بند اوّل می‌گویند که زیست‌جهان جامعه‌ی امروز اروتیک است و در بند بعد می‌فرمایند کسانی‌که حریم‌های اخلاقی و «هنجارهای» جامعه را رعایت می‌کنند فلان‌اند. اگر زیست‌جهانِ امروز ما اروتیک است، پس هنجارهای جامعه اروتیسیسم را می‌پذیرد. اگر هنجاری را اکثریّت نپذیرد، آن را انجام نمی‌دهد. مثلاً کشیدنِ مواد مخدر در ایران هنجار نیست و اکثر افراد جامعه آن را -- حداقل در فضای عمومی -- انجام نمی‌دهد. [می‌فهمم که شاید این‌جا استدلالم ضعیف باشد.]

ثانیاً، می‌فرمایند که نمی‌شود نسخه‌ای واحد برای همه‌ی افراد جامعه تجویز کرد! سوالِ حقیقیِ من این است که آیا حجاب شرعی یا هر نوعی از التزام به آن که مستقیماً از شریعت اسلام آمده، پیچیدن یک نسخه برای تمامِ ملّت ایران با تنوع‌های بسیار زیادِ مذهبی نیست؟ در بسیاری از مذاهبِ داخل ایران، هیچ التزامی برای پوشش سر وجود ندارد. هیچ الٰهی‌دان مسیحی‌ای -- تا به آن‌جا که من می‌دانم -- پوشاندن سر را چه برای آقایان و چه برای خانم‌ها، الزامی اعلام نکرده است. مگر این‌که خودِ حضرات بروند بایبلی جدید دست و پا کنند و این را در آن بگنجانند -- به کی بر می‌خورد؟!

ثالثاً، اخلاقی که از آن سخن می‌گویند چرا به هیچ‌کدام از جامعه‌شناسان مشهور نرسید و آن‌ها -- به قول سیّد قطب -- در جهالتِ مدرن دار فانی را وداع گفتند؟ به‌گونه‌ای از جامعه‌شناسی حرف می‌زنند که انگار تمامِ جامعه‌شناسانِ تاریخ بشری مشتی احمق‌اند و هر کس که به شریعت مصطفی آمد، علامه‌ی دهر است. خودِ ایشان هم ریش‌هایشان را تراشیده‌اند که طبق فتاوای همان فقه سنّتی که برایش جامعه می‌درند، این‌کار حرام است! [این بخش سوّم استدلال نبود، صرفاً انتقام‌جویی شخصی از بنیادگرایانِ مسلمان و آقای اقبالی بود:)]

رابعاً، برخی از فقهای مشهور که اجازه‌ی اجتهادشان را بزرگان داده‌اند، مانند «احمد اقبال» -- که آیت‌الله منتظری به او اجازه‌ی اجتهاد داد -- پوشش سر را برای همه‌ی زنان مسلمان حتی «واجب» هم ندانسته‌اند. آیا باب اجتهاد برای ایشان باز نیست و همه باید یک حکم فقهی -- که من هم قبول دارم بر اساس شرایط فرهنگیِ زمان‌های دور بر آن تأکید شده -- را بپذیرند؟

خامساً، آیا توضیحی می‌توان یافت که چرا در زمانِ پیامبر، هیچ حدیث -- حتیٰ غیرمعتبری -- مبنی بر تأکید ایشان بر مسئله‌ی «اجبار سیستماتیک حجاب» بر غیرمؤمنات یافت نمی‌شود؟ تنها توضیحی که شاید جالب توجّه باشد این است که حجاب اساساً امری عرفی و حاشیه‌ای در تاریخ اسلام بوده و رعایت‌کردن و نکردنِ آن دلِ فقها را چندان نمی‌لرزانیده است، تا این‌که سر و کلّه‌ی این غربی‌های پدرسوخته پیدا شد و آتش در هیزمِ خشکِ مقدّس‌ها انداختند. [این بخش هم انتقام‌جویی از غربی‌ها و علمای اسلام بود و بار معنایی ندارد:)]

سادساً، لحن و نوشتار آقای اقبالی بسیار نیکو و زیباست. برخلاف اختلاف نظرهای شدیدی که با ایشان دارم، قطعاً خواندن متن‌هایشان برایم به‌لحاظ ادبی لذّت‌بخش و به‌لحاظ علمی تفکّربرانگیز است.

[متأسفانه بنده به اینترنت طبقاتی دسترسی ندارم و نمی‌توانم منبع حرف‌هایم را برای شما بیاروم.]

علی کریمی: کریمی‌ای که نفهمیدمش

«علی کریمی» -- که فامیلی‌اش با فامیلیِ من یکی‌ست -- برای من یکی از ناشناخته‌ترین انسان‌هایی‌ست که خود را ایرانی می‌داند. نه این‌که همه‌ی ایرانیان را بشناسم، امّا بین همه‌ی ایرانیانی که اسمشان را شنیده‌ام، او از ناشناخته‌ترین‌هاست. از آن‌جا که زیاد اهل فوتبال نیستم و بازی‌های ملّی را هم تماشا نمی‌کنم، تبعاً سابقه‌ی فوتبالیِ او برای من اهمیّتی ندارد. امّا فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی‌ای که انجام می‌دهد، هر روزه برایم عجیب‌تر می‌شوند.

علی کریمی که یک فوتبالیست است و علی‌الظاهر دستی در سیاست نداشته است، مانند هزاران اکانت دیگر در توییتر (اکس) حرف‌هایی گاهی هجوآلود، گاهی جدّی و گاهی هم شخصی درباره‌ی چیزی که سیاست می‌نامد می‌زند. حرف‌های او -- مانند بسیاری از حرف‌هایی که خود من هم می‌زنم -- هیچ وجه تمایزی نسبت به حرف‌های دیگران ندارد؛ شاید بهتر است بگوییم که حرف‌هایش تکرار مکرّراتی‌ست که هر لحظه ممکن است در خیابان بشنویم. هیچ ایجاز ادبی، تحلیلِ نوآورانه یا نکته‌ی جدیدی در حرف‌های سیاسی و اجتماعی او نمی‌توان یافت، مثلاً این توییت او -- که صداوسیما نیز در برنامه‌ی زردِ «پاورقی» پخشش کرده -- را ببینید:
«جهت یاد آوری؛
گاهی شرافت تنها چیزیست که از انسان باقی می‌ماند!
نه برای نجات،
نه برای قهرمان شدن،
برای اینکه انسان،
انسان بماند...

#شرف
#انسان_باشیم »
این‌حرف‌ها و جملات -- درعینِ این‌که کمی ادبی‌اند -- هیچ نکته‌ی جدیدی را یادآوری نمی‌کنند و هیچ‌چیز به خواننده اضافه نمی‌کنند. یک‌سری حرف‌های کلّیِ بی‌سروته که برای خواندن و رد شدن ساخته شده‌اند. اگر علی کریمی می‌گفت: «قبل از خواب، چراغ‌ها را خاموش کنید.» قطع‌بالیقین حرفش معنیِ بیشتری می‌داد!

چیزی که برایم شگفت‌آور است، طرفداران بسیاری‌ست که افرادی مانند علی کریمی در توییتر دارند. افراد بسیاری مانند مریدان یک پیر یا شیخ، دنباله‌روی او و شنونده‌ی حرف‌هایش‌اند. حرف‌هایی بی‌هویّت، بی‌تاریخ و بی‌شکل که یک انسان بی‌سواد مانند من هم می‌تواند آن‌ها را بگوید و در معرض عموم بگذارد. انگار این حرف‌ها توسّط یک هوش مصنوعی زده شده‌اند چرا که هیچ تاریخچه‌ای از گوینده‌یشان را به ما نشان نمی‌دهند. مواضعی که علی کریمی می‌گیرد، هیچ‌کدام مشخّص و مبرهن نیست. حرف‌هایش پر از دعا و نفرین و پرخاش است. اثری از تحلیل یا نشان دادن زوایایی بی‌نظیر از مسئله در آن‌ها دیده نمی‌شود، با این حال به‌گونه‌ای توییت‌هایش لایک و کامنت و ری‌توییت می‌گیرند که انگار مسئله‌ای کم‌نظیر را مطرح یا بازنشر کرده است. در حقیقت طرفداران علی کریمی -- به‌احتمال بسیار زیاد -- تنها به‌دنبال تأیید حرف‌ها و اعتقادات قبلی خودند، چرا که حرف‌های او چیزی را به‌چالش نمی‌کشند، یا دیدگاهی هنری از مسائل را به‌میان نمی‌گذارند. درنهایت گفته‌های «علی کریمی» بسیار بی‌تاریخ و بی‌زمان و بی‌مکان‌اند -- با این‌که درظاهر بسیار مرتبط با مسائل روزند!

arrow_upward