روان‌شناسی: علمٍ لا یَنفَع

روان‌شناسی از آن علومی‌ست که هیچ تابه‌حال به جامعه‌ی بشری خدمتی نرسانده و همه‌اش جز به تباهی و بی‌دینی نینجامیده. روان‌شناسی زنان را فاسد، مردان را بی‌غیرت و عقول آن‌ها را از فکرکردن و طاعت و بندگی دور می‌کند و به آن‌ها می‌آموزد که ارزش‌های دروغین اگزیستانسیالیستی باید جای ارزش‌های نافع اسلامی و شرعی را بگیرد.

روان‌شناسان متجدد رویی دیگر از همان کشیشان مجهول‌الأب غربی‌اند که برای نصرانی‌ساختن جامعه‌ی اسلامی به این مرز و بوم هجوم آورده‌اند، فلهٰذا چه اقرار به اسلام کنند چه نصرانیت، بنابر وجوب و احتیاط به‌دلیل و شرط انکار «روح» و «معنویت»، جملگی کافر و نجس‌اند.

«اللّهم ارْزُقْنِي عِلْماً نَافِعاً»

[از یادداشت‌های هجوآمیز یک دانشجوی روان‌شناسی]

دیوان‌سالاری ایرانی

آقای جواد طباطبایی درباره‌ی «دیوان‌سالاریِ پیچیده‌ی دوران ایران باستان» می‌گفت. شاید چیزی که او به اندازه‌ی کافی ندیده بود همین دیوان‌سالاری کنونی ماست. دوستی می‌گفت ما بوروکراتیک‌ترین الٰهیات جهان را داریم، فرض کنید ما برای این‌که از خدا بخواهیم که بختمان را باز کند، به‌سراغ یک رمّال می‌رویم، او به یک جنّی که موکل است یک نامه‌ی محرمانه می‌نویسد و یک کاغذ ناخوانا تحویل ما می‌دهد که این کاغذ «دعا»ست. بعد ما به خانه می‌رویم و آن را در یک جایی به نیّت فتح قلوب و بخت، فرو می‌کنیم. بعد جنّ موکل از خدا یا شیطان یا هر موجود دیگری می‌خواهد که به کار ما رسیدگی کند و بعد مسیر کلّ این دعاها دوباره به خودمان با همان سلسله‌مراتب باز می‌گردد :)))

[دوستان توجه کنید که این متن شوخی‌ست، امّا واقعاً بخشی از جامعه به این امور اعتقاد داشته و دارند.]

فرقه‌ی ضالّه‌ی روان‌درمان‌جویان!

یک بنده‌ی خدایی بود که در رسانه‌ی اجتماعی ضالّه‌ی اینستاگرام از لزوم تراپی می‌گفت؛ یک بار که با او به اختلاف نظر خوردم، بلاکم کرد!

این روان‌درمانی که این جماعت چپول می‌گویند، چیزی مانند اعتراف‌کردن برای کشیش است که آدمی را سبک می‌کند و حس گناه را از او دور می‌کند، در نتیجه «انسان تراز انقلاب سوسیالیستی» از او می‌سازد.

متأسفانه این دوستان چپول ما وقتی به غرب می‌روند و به عقب‌افتاده‌های ذهنی «چپ جهانی» می‌پیوندند، همان عقلی که این‌جا دارند را هم از دست می‌دهند و به‌جای کار و پیشرفت علمی دنبال تظاهرات می‌گردند. جماعت حاشیه‌ای و زهر مار!

حماقت در ینگی دنیا

در ینگی دنیا، عدّه‌ای هستند که فکر می‌کنند زمین ۶۰۰۰ سال پیش درست شده و دوران در حال به پایان رسیدن است. دایناسورها هم همراه با انسان‌ها همزیستی کرده و بعدها به دلیل نامعلومی منقرض شده‌اند!

حاصل تفکّر چنین نئاندرتال‌هایی به‌جز آن قمارباز ملعون اگر می‌شد، باید به عقل سلیم شک می‌کردیم.

باری، این عدّه گمان می‌کنند که فرزندِ زنِ بی‌شوهر فردا صبح علی‌الطلوع می‌آید و همه‌ی عالم را از دستِ همجنس‌گرایان نجات می‌دهد و قدرت را به دست سفیدپوستانِ کون‌نشور والانژاد بلاد أوروبا که صفوتِ حقّه‌ی اهل زمین‌اند، می‌دهد!

نظرات یک ایرانیِ سنّتی درباره‌ی سیاست، جامعه و دین

اگر از من بپرسند که بهترین دوران برای زندگی در ایران چه دوره‌ای بود، قطعاً دوران صفویه را نام خواهم برد. فرض کنید چه دنیای رویایی بود ... یک ایران واقعی؛ شاه شاه بود و گدا گدا، همه سر جای خود بودند. کسی به جای دیگری طمع نداشت و این بساط «آزادی‌چی‌گری» و «مشروطه‌چی‌گری» و «دموکراسی‌چی‌گری» هم هنوز به سمت ماها نیامده بود. آخوند وعظ می‌کرد و حدیث می‌گفت، بنّا خانه می‌ساخت و طاق می‌زد، همه دقیقاً سر جای خود بودند، کسی هم به جاه و مقام دیگری چشم نداشت.

این بساط را هم غربی‌های پدرسوخته ککش را در تنبان ملّت ما انداختند، وگرنه پدربزرگِ دهقانِ ما چه می‌دانست «انقلاب» و «آزادی» و «انتخابات» چیست، گندم می‌کاشت و درو می‌کرد، بخشی را ارباب تلکه می‌کرد -- مثل همیشه -- و بخشی‌اش هم نصیب علمای قم و نجف می‌شد، مابقی هم به سر سفره می‌رسید. همه‌چیز مملکت سر جایش بود، تا این‌که شاه -- طبق معمول -- خوشی زد زیر دلش و یاد فرنگستان کرد و همه‌مان را به خاک سیاه نشاند. آقا ما کتاب و دانشگاه و روشن‌فکر می‌خواهیم چکار؟ مگر این‌ها نان و آب می‌شوند؟ کتاب می‌خواهی؟ «حلیة‌المتقین» و «نهج‌البلاغه» و -- از همه بهتر -- «قرآن» سرآمد و بهترین کتب‌اند؛ مَدرَس می‌خواهی؟ حوزه‌ی علمیه‌ی قم و نجف و اصفهان و قزوین، بهترینِ جامعات‌اند؛ روشن‌فکر می‌خواهی؟ چه کسی از «مجلسی» و «صدرا» و «شیخ بهائی» منورالفکرتر و فاضل‌تر؟ نمی‌دانم درد این ملّت ما چیست که به رزق خود وفادار نیستند و شاکر سلطان کنونی‌شان هم نیستند و ناشکری می‌کنند. همیشه باید شاکر سلطان و تابع اوامرش باشیم، تا از گزند ددان در دنیا و اُخریٰ در امان مانیم، لٰکن غیر از این راهی به جنّت نیست.

«گر به‌راستی سپاس‌گزاری کنید، نعمتتان را فزون کنم، اگر ناسپاسی کنید، همانا عذاب من شدید خواهد بود.»
– قرآن، سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی ۷

جوک روسی

زمان جنگ سرد، میان مرز آلمان شرقی و آلمان غربی، یک سرباز آمریکایی و یک سرباز شوروی یک‌دیگر را ملاقات کردند، سرباز آمریکایی با غرور گفت: «من توی کشورم می‌تونم برم توی کاخ ریاست‌جمهوری بکوبم روی میز رئیس‌جمهور و بگم: «سیاست‌های رئیس‌جمهوری آمریکا غلطه» و آزادانه بیام بیرون.» سرباز اهل شوروی لبخندی زد و گفت: «من هم می‌تونم، من می‌تونم برم توی دفتر رئیس حزب کمونیست، بکوبم روی میز و بگم: «سیاست‌های رئیس‌جمهور آمریکا غلطه» و آزادانه بیام بیرون.»

[هشدار: این جوک هیچ‌ربطی به ایران و وضعیت فعلی ما ندارد.]

arrow_upward