من یک ساعت خراب دارم

من یک ساعت خراب دارم که هیچ‌گاه زمان را به‌درستی نشان نمی‌دهد، یعنی عقربه‌ها تکان می‌خورند ولی تنظیم نمی‌شوند، اگر آن را روی ساعت ۵ بگذاری و دسته‌کوکش را بزنی، ناگهان چند دقیقه جلو و عقب می‌شود و در نهایت به درستی زمان را نشان نمی‌دهد. ساعت خراب من همیشه روی دستم است، با صفحه‌ی تَرَک‌خورده‌اش به صورتم نگاه بغض‌آلودی می‌کند تا روزی ازش خسته شوم و دور بیندازمش. باری، اگر روزی آن را دور بیندازم، چه چیزی قرار است به من زمان را نشان بدهد؟

ساعت خراب من هرگز درست نبوده است، از روز اول همین‌گونه خراب کار می‌کرده و من را می‌آزرده. هربار که به ساعت‌ساز -- که گمان کنم ساعتم را از او خریده‌ام -- می‌گویم: «جون مادرت این ساعت ما رو درست کن!» بهم نگاه نمی‌کند، سرش همیشه مشغول ساعت‌های دیگر است علی‌الخصوص آن ساعت سوئیسی که هر روز روی میزش می‌بینم! نمی‌دانم که چرا هر روز این ساعت را تمیز می‌کند و برق می‌اندازد؛ خوشا به حال صاحبش. ساعت‌ سوئیسی برخلاف ساعت من خشی روی خود ندارد و بدنه‌اش بی‌هیچ نشان از ضربه، بسیار خوش رنگ و لعاب است. هر موقع از جلوی مغازه رد می‌شوم، نگاهی به ساعت سوئیسی می‌اندازم و به آن پیرمرد ساعت‌ساز که بی‌توجه به شلوغی بازار در مغازه‌ی تاریک‌اش مشغول تعمیر چیزی‌ست. خیلی وقت است که مشتری ندارد و معلوم نیست که در حال کارکردن روی چه چیزی‌ست!

البته همیشه با خودم می‌گویم که شاید در این بازار شلوغ ساعت‌سازی دیگر هم باشد که بتوانم ساعتم را پیش او ببرم، ولی هرچه می‌گردم هیاهوست! یکی دارد نقاشی می‌کشد، یکی دارد ظرف می‌فروشد، آن کاسب دارد سر یک زن را کلاه می‌گذارد، زنی سعی می‌کند کمتر کارت بکشد و کودکی در حال فروختن آدامس به آدم‌های خوش‌پوش است -- چون خیال می‌کند پولدارتر هستند. هر وری را که نگاه می‌کنی یکی دارد کاری انجام می‌دهد، اما هیچ‌کدامشان نمی‌توانند ساعت من را درست کنند؛ تو می‌توانی؟

شکافی که از آن داخل می‌شوی

«در همه‌چیز شکافی هست،
نه تنها در آن چیزها که من ساخته‌ام.
نور چونان نیایشی غمگین تراوش می‌کند،
باج و بده‌بستانی[ست.]

در خاک آن کلیسا به زانو آمدم،
در سیم‌ها زمزمه کردم:
«حضرتا، چیزی سرد به من دِه تا باورش کنم،
گرسنگی‌ای، نه آتشی»

گروه کُر با زبانی خشن می‌خواند،
از رحمت و زنجیر.
با هر نُتی محراب به لرزه درمی‌آمد
[که] رنجی بود همراه با لذّت.

لذا من این‌جا ایستاده‌ام با کت‌وشلواری کهنه،
قلبم طبلی عاریه‌ای‌ست.
آمدم که بخوانم، آمدم که سکوت کنم --
سکوت در کرختی‌ام برد.

امّا تو، تو در آن خروش فرود آمدی
مانند برفی در دشتی.
تو گفتی: «زخم تنها قلم‌موست؛
چیز شکسته یک پناه است.»

پس ناقوسی را کوب که زبانه‌ای ندارد.
شرابی را بریز که مزّه‌ی باختگی می‌دهد.
مقدّس آن است که خوانده نمی‌شود،
میخ، چوب، صلیب

اگر دعایی بی‌نقصان یافتی
که هرگز خم نشود و خون نچکاند [از خود] --
بسوزانش. بعد من را در میدان نیازهای عادّی‌ات
ملاقات کن.»
– لئونارد کوهن

این شعر که من آن را به فارسی برگردانده‌ام، شعری‌ست از شاعر نامدار «لئونارد کوهن» که می‌توانید اصل آن را این‌جا مطالعه کنید. البته که از منظر آکادمیک من یک «ادیب» یا «مترجم» نیستم و قطعاً اگر این شعر توسط اهل فنّ به فارسی برگردانده می‌شد، حاصل بهتری داشت. امّا من همین شعر را هم به کمک هوش مصنوعی دیپ‌سیک یافته‌ام و به دلیل قطعی اینترنت منبعی برای اعتبارسنجی آن ندارم که آیا واقعاً ازآن کوهن است یا یک شعر خودساخته که آن را دیپ‌سیک با سلیقه‌ی خود تافته است!

اگر بخواهیم به مضمون این شعر فکر کنیم باید وارد سیاه‌ترین لحظات کوهن شویم، جایی که او در آن سیاهی به دنبال معنایی می‌گردد که کامل نیست و همواره در حال پدیدار شدن است! در حقیقت بهتر است بگوییم که این معنای سیاه و آن ناقوس بی‌زبان هم‌اکنون در گوشه‌ای پرت وجود دارند، امّا آدمی به‌سبب آز خود به بیش‌تر و کامل‌تر بودن، آن‌ها را ترک گفته است. آیا لحظاتی که در آن عیسیٰ را مصلوب کردند و بالای چلیپا آویزانش کردند، یک روز معمولی مانند دیگر روزها نبود که خورشید از شرق طلوع کرده و به مغرب رفته بود؟ 

آدمی دنبال چیزی شگفت‌انگیز میانِ سطرهای کتابِ زمان می‌گردد، فارغ از این‌که زندگی همین لحظه‌های بی‌خودیّت است. همین لحظه‌ها که من این شعر را برای شما ترجمه می‌کنم و شما آن را با فراغ بال می‌خوانید. اگر همه‌ی دنیا هم دنبالم کرده باشند و خطاب به من بگویند: «زود باش!» من هنوز اینجایم و این شعر را برایتان می‌نویسم، چرا که زندگی همین لحظه است، نه چیزی ورای وجود آدمی! من این زرق و برق دنیای مدرن را باور نمی‌کنم که کلیساهایش درهای بزرگ دارند و مسجدهایش گلدسته‌های طلایی... این‌ها همه طمع‌اند برای فرار از واقعیّتِ لحظه‌ها.

arrow_upward