آیت‌الله

«اگر حقیقت زن باشد -- چه خواهد شد؟» این را آن مراد گفت و دم دیگر نتوانست برآورد. اگر بگوییم که حقیقت یک «زن» است، آن‌گاه چه کس را جرئت این است که جرعه‌ای از آبِ غفلت بنوشد و دم آرد: «ای بی‌خویش مردگان در ساحتِ کلیساها و حوزه‌ها، هوش باشید، که ناجیِ شما را یک زن می‌فرستد؛ هر آن‌چه نوشته‌اید -- و نوشیده‌اید -- آبی بوده که بی‌هیچ ثمری با پاهای مردانه و منحوس خود در هاون‌ها کوفته‌اید. کتاب‌هایتان سراسر خشمِ منحطّ مردانه است و فتاوایتان یادگار شهوتی بی‌بدیل که هیچ به‌درد زنی زنده در تکاپوی آسمان‌ها نمی‌خورد! شما رنگ رستگاری را هم در قالیِ خیالتان نخواهید بافت -- تا آن‌زمان که به این جزمیّت مردانه‌ی خود گرفتارید.»
«یـا أَحْمَدُ! لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ، وَ لَوْلا عَلِىٌّ لَما خَلَقْتُکَ، وَ لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُکُما»
ترجمه: ای احمد (پیامبر) اگر تو نبودی، آسمان‌ها را نمی‌آفریدم؛ اگر علی نبود، تو را نمی‌آفریدم؛ اگر فاطمه‌ نبود، هر دوی شما را نمی‌آفریدم.

[منبع عکس: خبرگزاری آفتاب، به‌نقل از خبرگزاری دانشجو]

از پشت پنجره ندایی به‌گوشم می‌رسد

صدایی که از پشت پنجره می‌آید به داخل، تنها صدای ماشین‌هایی نیست که به‌سرعت درحال فرار از این مخمصه‌ی زمان‌اند؛ این صدا، صدای روزهای عمر من است که همین‌گونه می‌گذرد و پرتابم می‌کند به روزِ بعد و روزِ بعد و روزِ بعد. حرف‌ها و کلمات، پشت سر هم تکرار می‌شوند و هر لحظه گریبانم را می‌گیرند؛ ول‌کنِ ماجرا هم نیستند. مجری تلویزیون درباره‌ی جنگ می‌گوید، روی صفحه‌ی مانیتور اخبار جنگ است، استاد خسته‌ی دانشگاه از روی کتاب روخوانی می‌کند و من در این ورطه نشسته‌ام، به مانیتوری زل زده‌ام که قرار است نجات‌دهنده‌ی دنیای بی‌روحِ من باشد. «من افسرده نیستم، این واقعیت‌ها غرق کرده قایق بی‌پاروی من رو تا ته.»

امّا امید و نجات تنها چیزی‌ست که در این لحظات تاریکی به‌دنبالش می‌روم، نه از ورای ید بیضای یک منجی یا زیر پای انسانی مقتدر، نجاتِ من از درون خیز برمی‌دارد و به بیرون می‌ریزد...

چشم‌های اسیر خیانت شده

[قسمت سوم، فصل ۱، سریال آینه‌ی سیاه (Black Mirror)، نام این قسمت: «تمامِ تاریخچه‌ی تو»]

خیانت یعنی چه؟
بسیاری جواب‌های ثابتی برای این مسئله دارند، امّا -- در عصر مدرن -- همه‌ی ما می‌دانیم که باید برای این سؤال جوابی منحصربه‌فرد بیابیم.فارغ از جوابی که یافته‌ایم باید از خود بپرسیم که آیا اگر کسی به ما خیانت کند و ما متوجه آن نشویم باز هم به ما خیانت کرده است؟ پاسخ به این سؤال از همان کلمه‌ی «متوجه» آغاز می‌شود. درک ما از جهان اطرافمان به وسایلی که از آن‌ها استفاده می‌کنیم بستگی فراوانی دارد؛ به‌عنوان مثال زمانی می‌فهمیم کسی بی‌اجازه و بدون حضور ما به خانه‌یمان آمده، که از دوربین‌های مداربسته، بازه‌ی زمانی‌ای که در خانه نبوده‌ایم را چک می‌کنیم، امّا اگر کسی به خانه‌ی ما بیاید و دوربین مداربسته‌ای در کار نباشد و به چیزی هم آسیب نرساند و هیچ اتفاقی برعلیه ما رقم نزند، باز هم کار غیراخلاقی‌ای کرده؟ آیا ما باید در این مورد جست‌وجو کنیم؟

مسئله‌ی وسایل در این قسمت سریال
وسایلی که من آن‌ها را «خاطره ضبط کن» می‌نامم، پاسخ این سوالات را به چالش می‌کشند. با آن وسایل انسان هر روزش را ضبط می‌کند و می‌تواند ببیند که خودش چه کرده است یا اگر کسی خاطره‌ای را برایش پخش کند می‌تواند خاطره‌ی او را نیز ببیند. این وسیله در حقیقت امکانی به ما می‌دهد که شاید برای بشر در دهه‌های پیش غیرممکن می‌نمود و آن هم امکان ثبت لحظات به‌فرمتی کاملاً ذهنی‌ست که حسّی عینی و قابل لمس به ما می‌دهد.

وهم ما و آن وسایل
امّا همان‌گونه که در فیلم توضیح داده می‌شود، انسان می‌تواند با وهم خود در آن خاطرات واقعی تصرّف کند. سوالی که این‌جا ایجاد می‌شود این است که آیا توهمات ما همان واقعیّت ما نیستند؟ وقتی که آن زن در حال نگاه‌کردن به خاطره‌ی مردی دیگر هنگام رابطه‌ی جنسیِ سرد خود با همسرش بود، آیا آن دستگاه می‌توانست تشخیص دهد که او در حال آفرینش خاطره‌ای‌ست یا مرور آن؟ ژیژک در فیلم مشهور «راهنمای یک منحرف به سینما» می‌گفت که دنبال قرص سوّم در فیلم «ماتریکس» است که بتواند واقعیت را از درون توهم بیرون بکشد. اگر واقعاً‌ آن‌چه می‌بینیم ترکیبی از وهم و واقعیت باشد، چگونه می‌توانیم بدون تکنولوژی یا حتیٰ با آن این دو را از هم تمییز دهیم؟

روسیاهی به کدام ذغال ماند
خیانت‌دیدن سخت‌تر است یا خیانت‌کردن و پذیرش عقوبت آن؟ من گمان می‌کنم که یکی از راه‌های درمان این است که گاهی اتصال خود را از واقعیت بریده و به وهمیّات خود پناهنده شویم. امّا آیا آن واقعیّت برهنه که مانند زنی اغواگر ما را به‌تماشا نشسته است، راضی خواهد بود یا دستِ آخر در تله‌ی خود گرفتارمان خواهد کرد؟

مهدی، من، کریمی

دوستام همیشه من رو به فامیلی صدا می‌کنن. یعنی بهم می‌گن: «کریمی»، همه‌شون این رو می‌گن، مگر این‌که یه لحظه‌ی خیلی خاصّی باشه که از یه لقب یا چیز دیگه‌ای استفاده کنن. خانواده و آشناها هم همیشه با اسم از من یاد می‌کنن: «مهدی». خب این اسم صدازدنه هم این تمایز رو ایجاد می‌کنه که در لحظه بفهمم دارم با کی حرف می‌زنم. تقریباً هیچ کدوم از اعضای خانواده من رو «مِهدی» (منظورم با کسره) خطاب نمی‌کنه و همه «مَهدی» صدام می‌کنن.

شاید بگید چه فرقی داره؟ ولی فرق داره. «کریمی» یک موجودیه که به‌شدت دوست داره محبوبیّت داشته باشه و مغروره. تندتند حرف‌های بی‌سروته فلسفی می‌زنه و دیگران رو -- گاهی اوقات -- تخریب می‌کنه. همیشه کتاب‌های قطور می‌خونه و فیلم‌های کلاسیک می‌بینه. «کریمی» اهل منطقه و دین‌پژوهی رو خیلی دوست داره و تو سرش پر از روایت‌های دینی و تاریخی‌ایه که از بچّگی همه‌جا شنیده. جلوی انسان‌های متدیّن ادای دین‌داری درمیاره ولی به‌شدّت شکّاکه. بیشتر انسانی محافظه‌کار پر از رخنه‌ست که هیچ‌وقت نمی‌تونه خوب لباس بپوشه و همیشه از این بابت شرمگینه. «کریمی» باتمام شکّاکیّتش به اصول فرهنگ و اخلاق و دین کاملاً پایبنده و پرنسیب‌های متنوع و گاهی متناقضی داره. «کریمی» همیشه روزنامه‌های معتبر و خبرگزاری‌هایی مثل بی‌بی‌سی جهانی رو دنبال می‌کنه. اون عاشق سعدی و حافظه.

امّا «مهدی» خیلی متفاوته. «مهدی» بیشتر اوقات لنگ پوله. به‌شدت شهوت‌پرست و دنیادوسته و همه‌جا خودش رو ابراز می‌کنه. هیچ علاقه‌ای به هیچ کتابی نداره و صبح تا شب از الفاظی استفاده می‌کنه که فقط غرایز دنیویش رو در خیالاتش ارضا می‌کنن. «مهدی» پر از کینه و دردهای خاموشه و همیشه‌ی خدا با تمام مفاهیم جهان از «توالت فرنگی» تا «سیاست» مشکل داره. «مهدی» یک انسان کاملاً بی‌خداست. به‌هیچ‌چیز اعتقاد نداره و از دو جهان آزاده! «مهدی» به هیچ فرهنگی احترام نمی‌ذاره و اگر خیلی بخواد به‌خودش زحمت بده فیلم‌های دروپیت فیلیمو -- که به‌اصطلاح به‌شون سینمای طنز گفته می‌شه -- رو می‌بینه و دنبال می‌کنه.

اگر بخوام بین این دو شخصیّتی که دارم یکی رو انتخاب کنم، واقعاً به «کریمی» علاقه‌ی بیشتری دارم. امّا دوست دارم همه «مَهدی» صدام کنن، چرا که بیشتر به این اسم عادت کردم. این اسم نمادی از بچّگی‌ایه که پشتِ‌سر گذاشته شده و دیگه قرار نیست وجود داشته باشه، به‌همین‌دلیل ازش خوشم میاد :)

[الان «مهدی» داره باهاتون حرف می‌زنه.]

شبهه وجود ندارد

تنها چیزی که در جهان انسانی می‌گنجد و عقلانی جلوه می‌کند «سوال» است. سوال پرسیده می‌شود تا آدمی را به واقعیت برساند. «شبهه» -- به‌معنای شک در حقیقت -- تنها توهم یک عدّه انسان خودکامه است که خود را حق می‌پندازند.

زن‌ها خدایان‌اند

«زن‌ها وجود دارند. ما نمی‌دانیم که خدا وجود دارد یا نه. ولی زن‌ها هستند، نه در بهشتی خیالی، بلکه همین‌جا، روی زمین.»
– فیلم «هری ساختارشکن»، اثر وودی آلن

قطعاً زن‌ها همان خدایان فراموش‌شده در کتاب‌های مقدّس‌اند. تنها موجود واجب‌الوجود در ذهن همه‌ی مردها همین زنان‌اند. هیچ مردی با هیچ اعتقادی نمی‌تواند وجود زنان را انکار کند -- برخلاف خدا که بسیاری وجودش را باور نمی‌کنند. فردریش نیچه در «فراسوی خیر و شر» می‌نویسد: «اگر حقیقت زن باشد، چه خواهد شد؟» و من تنها پاسخم به این سوال این است: «همواره حقیقت زن بوده است.» امّا فیلسوفان سخت در کار زنان ماندند و دنیا را به تباهی کشیدند. درحقیقت تمام زنان خدایی یگانه‌اند همان‌گونه که بیش از یکی‌اند. توضیحش شاید برای فیلسوفان و متألهین کمی مشکل به‌نظر برسد، امّا اگر یک‌بار در صورت زنان بنگری پاسخ همه‌ی سوالات الٰهی‌ات را در کلک خیال‌انگیز چشم‌هایشان خواهی یافت.

سوءتفاهم

قصد من از این پست روحانی‌ستیزی نبود. متأسفانه برخی از دوستان اشتباه متوجه شدند. هدف این نبود که بگویم روحانیون حق زندگی ندارند. همه‌ی افراد جامعه، از آن‌جا که انسان‌اند حق حیات دارند، اگر خطایی نیز مرتکب شوند باید در یک دادگاه عادل نزد قانون محاکمه شوند. کسی حق ندارد صرفاً برای عقیده‌ی یک نفر به او آسیب فیزیکی برساند!

[حتماً در پستی مجزا درباره‌ی این عادت زشت، یعنی «روحانی‌ستیزی» صحبت خواهم کرد.]

ولم نمی‌کنند (۲)

این استخوان‌های سرد، حال سال‌ها تنهایی بشر میان ابر و مَه و خورشید است. این مِه غلیظ بی‌باران مرا از شهد عسل‌گون بدن خویش به تنهایی عمیقی فرو می‌برد که حتی خود نیز نمی‌توانم آن را تحمل کنم.

مرتد (۸)

سرِ دار و یار هر چه بود گذشت. امروز سرداری به سرِ بالای داری متشبه شد و تمام گشت این زندگی که همه‌اش جنگ بود و جنگ بود و جنگ. امروز آتش‌بس نخواهد شد، فردا نیز همین‌طور. جنگ آن‌طور که تو می‌خواهی پیش نخواهد رفت. و تو چاره‌ای نداری جز‌ خیره ماندن به افق این خورشید سوزان که هر لحظه جویی که پاهایت را تَر کرده را می‌خشکانْد. آن جوی می‌رود و تو پای آن می‌خوانی «آوازی»، شاید!

arrow_upward