خدا رو شکر

چند روز پیش -- که دقیقاً یادم نیست کی بود -- یکی از اقوام موقعی که دید در تلویزیون خبر از شروع حملات بین آمریکا–اسرائیل و ایران داده می‌شود، گفت: «خدا رو شکر جنگ شروع شد!» تعجب کردم و هنوز در تعجب خود گیر افتاده‌ام! انسان‌ها چگونه باید فکر کنند که جنگ را منبع خوبی بپندارند؟ در جنگ چه چیزی به آن‌ها به‌جز بدبختی و دربه‌دری و آوارگی و مرگ می‌رسد که از رسیدنش ابراز خوشحالی می‌کنند؟ شاید هم من بی‌بصیرت‌ام!

در رثای او

وقتی که به جنگ نگاه می‌کنم، وقتی که به فجایع انسانی پیش از جنگ می‌نگرم، وقتی به حرف‌های رسانه‌های مختلف گوش می‌دهم، همواره با خود یک چیز می‌گویم: «این کتابچه‌ی اخلاقی‌ای که ما در سر پرورانده‌ایم تماماً مهمل است.» کسی که کتاب‌های آسمانی را خشن می‌نامد، بهتر است یک بار آب دهانش را قورت بدهد و خوب دور و برش را نگاه کند؛ این آدم‌های خوب که ما می‌بینیم، آن‌قدر که فکر می‌کنیم، آدم‌های خوبی نیستند. یکی از مزایای جنگ برای من این بود که -- برخلاف گذشته -- معنای خوب را برای خودم به تعلیق درآوردم...

مرتد (۸)

سرِ دار و یار هر چه بود گذشت. امروز سرداری به سرِ بالای داری متشبه شد و تمام گشت این زندگی که همه‌اش جنگ بود و جنگ بود و جنگ. امروز آتش‌بس نخواهد شد، فردا نیز همین‌طور. جنگ آن‌طور که تو می‌خواهی پیش نخواهد رفت. و تو چاره‌ای نداری جز‌ خیره ماندن به افق این خورشید سوزان که هر لحظه جویی که پاهایت را تَر کرده را می‌خشکانْد. آن جوی می‌رود و تو پای آن می‌خوانی «آوازی»، شاید!

می‌گویند بنویس

می‌گویند روایت کن و از جنگ بگو! چه چیز را روایت کنم و از کدام جنگ سخن بگویم؟ مانند این‌که یک بدبخت‌آدمی مانند من را بردارید و ببرید در صحرای آفریقا‌ بگذارید و توقع داشته باشید از صدای ماران زنگی برایتان شطحیات بخواند و مجنون‌وار برقصد! دیوانه شده‌اید؟ این جنگ هفتادوسه ملّت را مگر من پایه گذاشته‌ام که برایش سخن برانم؟ منظورم این نیست که نباید برای کسانی که جان خود را از دست داده‌اند سوگ داشت -- که خود سوگ‌نامه‌ای نوشته‌ام بس دراز -- یا نباید از کسانی که سعی دارند به دیگران کمک کنند، تشکر کرد. مقصود اصلی‌ام این است که این موشک‌ها دیوانه‌وار بر سر و صورت انسان‌ها می‌خورند و ما صرفاً تماشاگرانی هستیم که در حال دیدن این آسمان‌پیماهای غول‌آسا در سراسر خاورمیانه‌ایم. چه عرب باشیم، چه فارس، چه مسلمان باشیم، چه مسیحی، همه‌یمان قربانیانِ موشک‌هاییم. هیچ‌کدام از ما قومِ غالب نیست که بخواهد کولی‌وار سماع کند. 

آن فرقه‌ی ناجیه‌ی کامیاب نمی‌تواند با مباحثه‌ای الهیاتی یا لااقل مباهله‌ای کار خود پیش بَرَد، آن‌کس که این را گفت هم می‌دانست که فرقه‌ی ناجیه آن است که اسب‌هایش را زین کرده، قوس شمشیرش را به خون دیگر فِرَق آغشته کند. اگر کسی گمان کند که فرقه‌ی ناجیه می‌تواند شمشیر کنار نَهَد و با نوشتن و خواندن بر دیگری فایق آید، بیش از هشتاد سال است که از تاریخ عقب افتاده. تاریخ این ممالک محروسه و آن دین مبین را امروز شمشیر است که تعیین می‌کند، گر انسانی راه‌حل دیگری دارد، بداند که قبل از گفتنش فرسوده و ناکارآمد گشته و سال‌هاست که رَه به سویی نمی‌برد.

پاسخ به محسن چاوشی

آقای چاوشی، تو چرا باید معترض باشی؟ تو به چه چیز باید معترض باشی؟ جواب این‌جاست: به هیچ‌چیز. تو یک مردِ پایتخت‌نشینِ سفیدپوستِ پولدارِ معروفِ مذهبی هستی که اشعار آیینی‌ای را -- که همه‌یشان موافق ایدئولوژی حکومت هستند -- با ظرافتی تحسین‌برانگیز می‌خوانی. تو در هیچ حاشیه‌ای (marginalized communities) قرار نداری که بدان معترض باشی. نانت در پس تنور گرم است و آبت در ته سرداب سرد. اگر جمهوری اسلامی نه به همین منوال، بلکه صدها بار بدتر از دهه‌ی منحوسِ ۶۰، چهل‌وهفت سال که نه، چهارصدوهفتاد سال هم بر ایران حکم راند، هیچ ضرری به تو و امثال تو نخواهد رسید.

تا به حال به زنانی که صداهایی خاص‌تر از تو دارند -- و جبر حکومت آن‌ها را از خواندن محروم کرده -- اندیشیده‌ای؟ تا به حال به بچه‌هایی که پشت چهارچرخه‌ی زباله‌گردی آواز سر می‌دهند فکر کرده‌ای؟ تا به حال به هم‌صنفی‌هایت سر زده‌ای؟ سراغی از رپرهای بی‌مجوزی که سال‌ها در زندان گذرانِ عمر کرده‌اند گرفته‌ای؟

آقای چاوشی -- به‌قول غربی‌ها -- تو یک انسان متمول (privileged) هستی که بویی از رنج دیگران نبرده است. تو که زیاد به زندان‌ها سر می‌زنی، بهتر است سری هم به زندانیان سیاسی بزنی، سری هم به قبر شاعران مرده‌ای بزنی که مانند شاملو دق کردند، مانند اخوان به گدایی افتادند، مانند سایه به سایه‌ای خزیدند. بهتر است سرت را از برف بیرون کنی و جهان خودت را بازبنگری،‌ شاید جنازه‌ی چاقو‌خورده‌ی داریوش فروهر و همسرش را کف زمین دیدی، شاید شعرهای در خون پیچیده‌ی میرزاده‌ی عشقی را به‌یاد آوردی، شاید ...

«حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند این‌گونه مسائل»
– حافظ

[اگر کسی ارتباطی با جناب چاوشی دارد، این متن را برایش ارسال کند.]

arrow_upward