مرتد (۸)
سرِ دار و یار هر چه بود گذشت. امروز سرداری به سرِ بالای داری متشبه شد و تمام گشت این زندگی که همهاش جنگ بود و جنگ بود و جنگ. امروز آتشبس نخواهد شد، فردا نیز همینطور. جنگ آنطور که تو میخواهی پیش نخواهد رفت. و تو چارهای نداری جز خیره ماندن به افق این خورشید سوزان که هر لحظه جویی که پاهایت را تَر کرده را میخشکانْد. آن جوی میرود و تو پای آن میخوانی «آوازی»، شاید!