برای دخترانِ میناب

می‌خواهم هر آن‌چه نوشتم، چه منطقی و چه غیرمنطقی را کنار بگذارید. می‌خواهم چندی از زبانِ احساسات خودم برای تسکین این سوگ بهره بَرَم. هر آن‌چه درباره‌ام فکر کنید و فکر نکنید، در این نوشته فرقی برایم نمی‌کند. این را نوشتم که به رسم پیشینیانم برای کسانی به سوگ و عذا بنشینم که حقشان زندگی‌کردن بود. آن دختران بی‌پناه مدرسه‌ای انسان‌هایی بودند دارای حق زیستن، و موشک‌های بی‌وجدان نفسشان را برای همیشه بریدند و زندگی‌شان را ویران نمودند.
نه ارادتی به جمهوری اسلامی دارم، نه به دولت اسرائیل. یک انسان عادی هستم که دلم کباب می‌شود برای انسان‌هایی که نباید این‌گونه زیر آتشِ خشمِ سیاسیون قرار گیرند. این دخترکان کشته شدند تا عده‌ای -- یعنی فرزندان موسیٰ و محمّد -- در خاورمیانه قدرت موشک‌هایشان را به رخ یکدیگر بکشند و برحق‌بودنِ خود را ثابت کنند. امّا چیزی که زیر آوارها گیر کرد و برای همیشه پنهان ماند، صدای خنده و شادی‌هایی بود که دیگر شنیده نخواهد شد، صدای بازکردن جامدادی‌های فلزی ... [اکنون که این‌ها را می‌نویسم اشک در چشمانم جمع شده است.] که از این به بعد در آن مدرسه طنین‌انداز نخواهد بود و صدای مادران و پدرانی که دیگر فرزندان خود را در آغوش نخواهند کشید.
از ۱۸اُم دی‌ماه است که از خود می‌پرسم: چرا باید وطن به‌جای جشن و سرور و رقص و پایکوبی، به‌جای عیش و شراب و لعل، از پلیدی ددان خارجی و از شرارت و بی‌خردیِ حاکمان داخلی، غرق در خون شود؟ از آن زمان است که می‌پرسم: چرا زنده‌ام و این‌ها را می‌بینم؟ آیا می‌شود آینده‌ای را اندیشید و ساخت که انسان‌ها برای توهمات و حفظ قدرت خویش یکدیگر را نکشند؟
[سرفه می‌کنم، «شاید سرفه صدا رو باز کرد» ...]

arrow_upward