گیمینگ آگاهانه

سعی می‌کنم به‌جای خواندن اخبار بی‌محتوا و تحلیل‌های پوچ رسانه‌های خبری، به گیمینگ آگاهانه -- که در این مقاله از ویجیاتو به‌خوبی و به‌اختصار توضیح داده شده -- پناه ببرم. خواندن کتاب‌های درسی و غیردرسی و دیدن سریال‌ها و فیلم‌ها شاید آخرین سنگر من برای محافظت از خود باشد. این حجم از استیصال -- که باید از آن به ویدیوگیم پناه برد -- در این لحظه بسیار ناامیدکننده است، امّا آدمی با همین امیدها زنده است. انسان که نمی‌تواند رویش را به قبله کند و منتظر ظهور مرگ باشد، باید کاری کرد و خود را از چنگال‌های بی‌رحم دنیا بیرون کشید. شاید در گذشته هم همین بوده؛ گذشتگان من هم بعد از کارهای سخت روزانه و گذران هزاران مشکل -- مانند قحطی و نداری -- زیرِ کرسی‌ای می‌نشستند و کنار هم به اشعار و قصّه‌ها گوش می‌سپردند و این قصّه‌ها روزها و شب‌هایشان را به هم گره می‌زدند. برخی از این قصّه‌ها پدیده‌های طبیعت را توضیح می‌دادند، برخی پیش‌گویی و پیش‌بینی می‌کردند، برخی درباره‌ی مرگ و آخرت سخن می‌گفتند و عدّه‌ای دنیای پرتلاتم بیرون را برای شنوندگان ساده می‌کردند. همه در کنار هم -- با تمام مشقّت‌ها -- می‌توانستند قصّه‌ای بسازند که با آن می‌شد زندگی کرد.

بگذریم از این قضیه که بعدها عدّه‌ای آمدند و با استفاده از همین قصّه‌های کهن ملّت‌ها قصّه‌های دیگری ساختند و امکان هرگونه زندگی را از انسان‌ها سلب کردند. منظور من این نیست که هر آن‌چه در این قصّه‌ها گفته می‌شد درست است یا باعث بهزیستی و همزیستی می‌شود، لٰکن این قصّه‌ها چون بی‌نهایت انسانی بودند می‌توانستند با تغییر و نرمی -- با ظرافت دست انسانی -- به قصّه‌هایی بدل شوند که امکان زندگی را بهبود می‌بخشیدند.

قوطی‌های غوطه‌ور در غرور

[قسمت دوم فصل ۱، سریال آینه‌ی سیاه (Black Mirror)، نام این قسمت: «شایستگی ۱۵ میلیونی»]
«می‌خرن غرور تو غوطی، پشت ویترین تو بوتیک». دوست دارم این قسمت را با این تکّه از قطعه‌ی «مدرسه‌ی خوک‌ها» باصدای بهرام نورایی شروع کنم. در این قسمت آن‌چیزی نشان داده شد که همه‌یمان از آن هراس داریم: هر آن‌چه ما برایش تلاش می‌کنیم، سرِ آخر جلوی ویترین‌ها به‌فروش می‌رسد. در این «دنیای صنعتی» هر آن‌چه می‌خواهی قابل‌خرید و فروش است؛ از عشق و لذت و غذا تا شرافت و دین و خدا، همه جلوی ویترین چیده شده‌اند، کافی‌ست دستت را توی جیبت کنی و آن‌چه خودشان قرارداد کرده‌اند که باارزش است را بیرون آوری و چیزی که پشت ویترین است را اراده کنی. ما در یک جهان طبقاتی زندگی نمی‌کنیم، ما هر روز در حال ساختن طبقه‌ی خود از صفری‌ایم. تمام طبقات به‌اندازه‌ی هم ناامن و پرواکننده‌اند.

و آن پنگوئن که دختر زیبا همواره نقشش را درست می‌کرد، آن پنگوئن نماد پرنده‌ای بود که آرزوی پریدن داشت، اما انگار برای پریدن ساخته نشده بود. آن پرنده نمادی از انسان در حسر بود. ابتدا آن پنگوئن نمادی از آزادی -- از بند سرمایه‌داری -- شد، نمادی از خارج سیستم بودن، نمادی از غیرقانونی و دل‌خوش‌کن بودن، اما دیدیم که سیستم چگونه آن پنگوئن زیبا را پشت ویترین گذاشت، زیبایش کرد و فروخت. در این دنیا هیچ‌چیز نیست که تجسد پیدا نکند و در عالم معنا بماند و بی‌آن‌که دست بشر آلوده‌اش کند در خیالات و موهومات انسان‌ها دفن شود و اثری نیز بگذارد. روزگار جادو تمام گشته است.

سال‌ها پیش -- اگر اشتباه نکنم ۲۰۲۲ بود -- که محتوایی در اینترنت ترند (همه‌گیر) شده بود به‌نام «محتوای قرص قرمز (red pill content)». خلاصه بگویم، این حرف‌هایی که الان من زدم را می‌زد و از لزوم رد مدرنیته و احیای انسان سنّتی سخن می‌گفت، اما چیزی که شاید آن زمان خیلی‌ها می‌دانستند و به‌روی خود نمی‌آوردند این بود که بازگشت به گذشته غیرممکن است. آن‌چیزی که گذشته دیگر نمی‌تواند بازگردد چرا که زمان عقب‌گرد ندارد. اما این عقب‌گرد نداشتن زمان به دلیل حافظه‌ی بشری‌ست، بشر دیگر نمی‌تواند بگوید که دلیل رعد و برق زئوس است، دیگر نمی‌تواند بگوید که همه‌ی جهان به دور زمین می‌چرخد، دیگر نمی‌تواند به جهل بازگردد، چیزی که آموخته را آموخته -- و حرفی که نوشته‌شده دیگر نوشته شده. اما شاید بشود، دنیا همان‌قدر که دیگر جادویی نیست، انعطاف‌پذیر است، ولی چیزی که برای بسیاری از آدمیان در زندگی روزمره قطعی و متقن است، این است: همه‌چیز بی‌نهایت انسانی‌ست و اصالت تنها در بدن‌ها جریان دارد. «العلمُ علمان، علم الادیان و علم الابدان»، این جمله به پیغامبر اسلام منصوب است، اما چه کسی می‌داند که علم دین‌ها بدنی‌تر شده یا علم بدن‌ها دینی‌تر که تا این اندازه بشر را غیرالٰهی کرده است.

مرتد (۷)

امروز این را فهمیدم که «آز» یا همان «طَمَع» چه گناه بدی‌ست، انسان را می‌خورد و زندگی‌اش را به ورطه‌ی نابودی می‌کشاند. انسان آزمند همیشه می‌خواهد که بیش داشته باشد و همه‌چیز این دنیای فانی را با خود به جهانِ والا ببرد، که این جز خیالِ باطل نیست، گور تنگ است و جهان بی‌نهایت متزلزل و بی‌رحم. من نیز آز داشته‌ام، این طمع هم از گناهانِ من است. من آز این را داشته‌ام که کتاب‌خانه‌ای رنگین برای خود بنا کنم و از هر کتابِ دل‌خواه نسخه‌ای در آن بگنجانم، آیا این کار قابل انجام است؟ چه باشد چه نباشد دیگر علاقه‌ای به آن ندارم، زیرا این طمع‌کاری انسان را به هاویه‌ی بی‌بنیگی و ظاهربینی می‌کشاند. نباید به کتاب‌هایی وابسته شد که ممکن است روزی در آتش بسوزند یا اوراقشان را موریانه‌ها بخورند ... همیشه مجبور بوده‌ام که کتب را در حالت پی‌دی‌اف (PDF) بخوانم، شاید آن کتابِ بدترجمه‌شده را که سال‌ها پیش خوانده‌ام بیش از کتابی به‌خاطر آورم که با جلدی زیبا به‌قیمتی گزاف خریداری کرده‌ام! جلدهای زیبا دقیقاً مقابلِ موجودیّتی به‌نام کتاب می‌ایستند. [وای بر آنان که گمان می‌کنند با ساختن جلدهای بهتر و صحافی زیباتر کتاب‌هایشان اغواکننده‌تر است و بیشتر به فروش می‌رسد! اینان هیچ نفهمیده‌اند که آن‌چه می‌نویسند پیش و بیش از آن‌که جوهری بر کاغذ باشد، اندیشه‌ای است که با زیبایی به کسی فروخته نخواهد شد.]

شما یادتون نمیاد

شما یادتون نمیاد، یه زمانی که اینترنت وصل بود، یه نرم‌افزاری بود به‌نام «دیسکورد». آدم‌ها از سراسر دنیا میومدن تووش و درباره‌ی موضوعات مختلف (موسیقی، فیلم، سریال، تدوین، زبان، روان، جامعه، دین، مذهب، فلسفه و ...) با هم گپ می‌زدن؛ گاهی با هم یه چیزی درست می‌کردن -- از غذا تا اپلیکیشن و وب‌سایت -- گاهی دوستی و روابط عاشقانه‌ی لانگ‌دیستنس (از راه دور) شروع می‌کردن، گاهی با هم همکاری می‌کردن و استخدام می‌شدن، گاهی کنار هم بازی می‌کردن (شطرنج، بازی‌های ویدیویی مختلفی که با هم استریم می‌کردن و برای هم پخش می‌کردن، بازی‌های آنلاین که با هم تیم‌آپ می‌کردن)، گاهی هم با هم به جدل‌های مختلف علمی می‌نشستن و به هم در پروژه‌هاشون کمک می‌کردن. هندی‌ها، فرانسوی‌های، آمریکایی‌ها، روس‌ها، ایرانی‌ها، آلمانی‌ها و ... با دین‌ها و قومیت‌های مختلف میومدن و کارهای جالب انجام می‌دادن.

البته که همون هم خالی از ایراد نبود، از محتوای نامناسب برای کودکان که گاهی از دست سازندگانش در می‌رفت بگیر تا محتواهای مجرمانه هم داخلش کمابیش پیدا می‌شد -- بالاخره دنیای الهی که نیست، دنیای انسانیه. اما فارغ از تمام این مسائل داخلش بوی انسانیت میومد، یعنی انسان‌ها بدون واسطه‌ی هیچ دولت و بارگاهی و با استفاده از یک اینترنت خیلی معمولی می‌تونستن دیگری رو ببینن که شبیه خودشون دست و پا داره و غول بی‌شاخ و دم نیست. 

یه جایی بود برای درس خوندن که فکر کنم اسمش study stream بود، خیلی جای جالبی بود، مردم میومدن و بدون این‌که هیچ‌صدایی داخل سرور باشه با دیدن بقیه افراد و نگاه کردن به تصویر فرستاده‌شده از وبکم‌ها هم رو نگاه می‌کردن و برای درس‌خوندن انگیزه می‌گرفتن، واقعاً این حس جهانی با هم بودن خیلی چیز جالبی بود که متأسفانه به‌دلیل قطعی اینترنت دیگه نیست.

هبوطم

«و شما [طىِ ره مستقيم را] نخواهيد خواست مگر آنكه خدا، پروردگار جهانيان بخواهد.»
– قرآن، سوره‌ی تکویر، آیه‌ی ۲۹

این‌که همیشه انسان در اقلیّت بماند خود دردی‌ست بی‌دوا. «سایه» جایی گفته بود که نمی‌داند چرا همیشه از تیم‌های بازنده حمایت می‌کند، من نیز نمی‌دانم که چه علاقه‌ای به در حاشیه بودن دارم، شاید این علاقه‌ام از آن‌جا بر می‌خیزد که از ضعف‌های خود بی‌نهایت شرمسارم و سعی بر پنهان کردن آنان می‌کنم -- زمانی که در حاشیه هستی کسی ضعف‌هایت را نمی‌بیند. از هر راه کج و مستقیمی هراس دارم، چرا که نه تاب جهنّم دارم، نه مهنت بهشت می‌کشم. آن گوشه ایستاده‌ام که نه قرار است فردی موفق شوم، نه انسانی بی‌سروپا -- البته دومی محتمل است. خودم را می‌بینم که با کیسه‌ای روی دوشم زباله‌گردی می‌کنم، یا کارمندی خسته‌ام که قرار است هوش مصنوعی برای همیشه از میدان به درم کند و به گوشه‌ی تنگ آرزوها بفرستد. خلاصه که این هم قصّه‌ی من بود، قصّه‌ای که از آن بانام چرخه‌ی سقوط یاد می‌کنم، من سال‌هاست که از بهشت هبوط کرده‌ام: «پس شيطان موجب لغزش آن‌ها شد، و آنان را از آنچه در آن بودند (بهشت) خارج ساخت، و به آنها گفتيم همگی [به زمين] فرود آیيد»۱

ادامه‌ی مطلب

هیچ

من بند کفش کهنه‌ی افتاده ته انباری‌ام. من یک وبلاگ بی‌خاصیّتِ فراموش شده در قعر اینترنتم. من یک پیرمرد در روستایی بی‌جمعیتم. من یک جوان در دنیای سرمایه‌داری‌ام. من یک زندانیِ فراموش شده‌ی اعدامی‌ام. من هیچم.

من به‌اندازه‌ی تمام جهان هیچم. من طبلی تو خالی‌ام، پلنگ روی پتوی خال‌خالی‌ام. در صورتم گر بنگری چیزی نمی‌بینی، چون‌که من بزرگترین گناه بشرم. من سیب افتاده از «درخت ممنوعه»ام که بعد از هبوط آدم از بهشت سقوط کرده‌ام. من اسپرم باقی‌مانده ته چاه فاضلابی‌ام. من بدترین گناه پدر و مادرمم، من نفرین بزرگ آن تن اثیری‌ام، من هیچم.

عشق ممنوع مصنوع

«دستش را روی علامتِ خورده شده بر پیشانی زن کشید و آن را بوسید، زیرا می‌دانست که او چه رنج‌هایی کشیده تا این علامت را بر پیشانی‌اش حک کنند؛ همان‌گونه که هنگام درآوردن تارهای صوتی‌اش رنج کشید، این‌کار را کردند تا مطیع‌تر شود و موقع سلاّخی شدن نعره نزند. دستش روی گردن زن لغزید. اکنون، او آن کسی بود که رعشه بر اندامش افتاده بود. شلوار جینش را درآورد و آن‌جا برهنه ایستاد. نفسش تند شد. همان‌گونه که باران از آسمان می‌بارید او را به آغوش کشید.

کاری که قصدش را داشت، منع شده بود، امّا به هر روی انجامش داد.»

– از کتابِ «گوشت لطیف است»، اثر آگوستینا بازتریکا، ترجمه شده توسط خودم

پوست گاو

بر سر پوست گاو آن‌قدر رقابت کردند، تا که یادشان رفت برای چه نزد کلیم رفته بودند ...

خبرنگار

[پوزش بابت فحش‌های احتمالی در متن]

آخر شما هم شده‌اید خبرنگار؟ نمی‌دانم این ملّت چه خبطی در محضر حضرت حق کرده‌اند که شما شده‌اید خبرنگارشان. آقایی مدیر مسئول «کیهان» بود، الان مصاحبه‌شونده‌ی اصلی «منوتو»ست! هیچ -- بلانسبت شما -- خری هم پیدا نمی‌شود بپرسد که آخر چگونه ممکن است، چراکه اکثر اهالی رسانه می‌دانند برای رفتن از «کیهان» به «منوتو» تنها چیزی که لازم است، کنار گذاشتن «چفیه» و بستن «کراوات» است.

تنها مشکلم با «منوتو» یا «کیهان» -- لعنت‌الله علیهما -- نیست، بلکه مشکل اصلی‌ام با بلاهت خودمان است. خبری که مانند فیلم اسلشر (فیلم‌های شلخته با صحنه‌های خشونت افراطی) ساخته شده را مثل فیلم اکشن می‌بینیم و با نتیجه‌گیری‌ای دراماتیک، گریه‌کنان و هیجان‌زده از پای اخبار بلند می‌شویم. عقلمان را نه تنها داده‌ایم اجاره بلکه اجاره‌بها را گرفته‌ایم و نزول داده‌ایم دست ظل‌الله که با آن کاسبی کند و آخر چیزی به ما پس ندهد!

تنها راه برون رفتن از این وضعیت -- از منظر من -- کنار نهادن گوشی و تلویزیون برای ساعاتی و پرداختن به اخبار در رسانه‌های نوشتاری‌ست. تا زمانی که به چیزی گوش می‌دهید، توانایی کنترل احساسات از شما گرفته می‌شود. کارگردانان «اخبار» دقیقاً قصدشان این است که ما نتوانیم با عقلمان تصمیم بگیریم -- که نمی‌گیریم!

پی‌نوشت: این را هم بگویم که دلیل استفاده‌ام از اسم این دو رسانه (کیهان و منوتو) این بود که -- به‌احتمال زیاد -- اکثر مخاطبین این دو نمی‌دانند که دیگری وجود دارد یا توطئه‌ی دشمن -- یا اصطلاحاً کار خودشان -- است.

arrow_upward