گذشته‌ای که نگذشته

به‌یاد آرید آخرین سخنان راسکول‌نیکف قبل از تحویل دادن خود به قانون را.

و فراموش کنید داستان انسان را و هر کس که در این وادی انسان بوده. فراموش کنید و به خاک سردی بسپرید تمام تصویری که انسان از خود نمایان می‌کند را. بشنوید از طبیعت، از این ملال ذوق‌آور که این‌گونه شق و رق بادش را بر صورت ددان متمدن می‌کشد! کدام مدینه؟ همان مدینه که قرار است روزی فاضله شود؟ «برای برخی گذشته تمام گشته است. کسانی هم هستند که گذشته برایشان در راه است و خواهد آمد.»۱

ادامه‌ی مطلب

خسته

«خسته‌ام از این لعنتی 

از دنیای صنعتی»

– بهرام نورایی

چپی هستم

چپی هستم که صبح تا شب راست می‌کند تا از بالا برایش احضاریه نفرستند و به پایین نکشندش. به «صراط‌های مستقیم»۱ می‌روم با ترس از این‌که کسی از عقب خنجری در پشتم فرو کند ... و باز هم به چپ می‌روم ... و چپ و چپ و چپ ...

ادامه‌ی مطلب

تقابل ایمان و شک

تو با خِرد خُرد خود شک می‌کنی، و او با ایمانِ کاملش تو را میان انگشتانش خُرد می‌کند. «اونا با پتکشون میان سراغ جفتمون».

در دفاع از «حقوق بشر»

متأسفانه در ایران، ما هیچ درک درستی از «حقوق بشر» نداریم. از روحانیّت تا روشنفکران ما، همه گمان می‌کنند که حقوق بشر دم و دستگاهی‌ست در غرب؛ در بهترین حالت سازمان خیریه‌ای‌ست که در راه رضای «خدا» کارهایی انجام می‌دهد و در بدترین حالت یک توطئه‌ی غربی برای نابودی کشورهایی مثل ماست! در حالی که حقوق بشر اساساً یک مفهوم است، مفهومی که در آن ابتداء چیزی به‌نام انسان -- از دیدگاهی مدرن -- تعریف می‌شود. حقوق بشر از دستگاه معرفت‌شناختی‌ای می‌آید که در آن تمام انسان‌ها فارغ از رنگ پوست، جنسیّت،‌ دین، طبقه‌ی اجتماعی، محل زندگی و ... انسان‌اند و حقوقی دارند که کسی حق نقضشان را ندارد. درست است که خاستگاه حقوق بشر غرب است، امّا مفاهیمی که در آن به‌کار می‌رود هیچ‌ربطی به غرب -- علی‌الخصوص آمریکا -- ندارد. 

در سنّت و معرفت‌شناسی دینی ما وسیله‌ای برای تعریف حقوق بشر وجود ندارد. تحقیقاً غیرممکن است که حقوقی برای بشر تعیین کنیم، زیرا حقوق بشر نشأت گرفته از برابر دانستن انسان‌ها به‌لحاظ ذاتی‌ست، در حالی که در اسلام مسلمان و کافر، سیّد و غیرسیّد، زن و مرد، بالغ و نابالغ، حلال‌زاده و حرامزاده بالذات متفاوت‌اند. فرهنگ ما نیز تحت تأثیر دین ما -- و فرهنگ‌های پیشامدرن دیگر -- به‌هیچ‌روی نمی‌پذیرد که یک غیرایرانی را در کنار یک ایرانی قرار دهد و هر دو را برابر بداند، فلذا تعریف «حقوق بشر» در آن غیرممکن می‌نماید. این اشعار «بنی‌آدم اعضای ...» را هم بگذارید درِ کوزه، آبش را بخورید، زیرا که به هیچ کار دیگری نمی‌آید. تا زمانی که تعریف ما از انسان از هزارتوی قدسیّت نشأت می‌گیرد، در بندِ همان می‌ماند. این از لطافت شیخ شیراز بوده که این‌ها را می‌گفته و لا غیر.

یکی از وجوه اشتراک اکثر فعالان سیاسی در ایران عدم اعتقاد و اعتماد آنان به مفهوم «حقوق بشر» است. در جریان‌های سیاسی ایرانی چیزی به‌نام «حق دیگری» وجود نداشته و ندارد. هر کس در صدد احقاق حق انسان‌های حاشیه‌ای برآید، تهمت‌هایی می‌خورد که حاصل درک نکردن «حقوق بشر» توسط ایرانیان است. تنها راه رسیدن به «حقوق بشر» تعریفی برابر و بی‌حاشیه و مقدمه از «بشر» و کنار گذاشتن تمام تعصب‌ها توسط روشنفکران و اندیشمندانِ ایرانی‌ست. تا زمانی که کافر نجس است و سیّد محترم، نمی‌شود «حقوق بشر» را درک کرد، نمی‌شود!

پی‌نوشت: حتیٰ عبدالکریم سروش که خود را «روشنفکر دینی» می‌داند هم برای احترام به محمّد خاتمی (رئیس‌جمهور اسبق) -- در مصاحبه با بی‌بی‌سی فارسی -- او را سیّد می‌خواند.

ماجرای یک درخت

«این حالت روحیِ الان منه ...»۱ نمی‌توانم همه‌ی آن را برای شما توصیف کنم. اکنون درختی هستم که تنومندانه ریشه‌ی قطور خود در خاک کرده‌ام، آن‌قدر شاخه‌هایم بالا آمده که تکیده گشته و آدمیانی که از دور -- به سبب گردی زمین -- شاخه‌های نحیفم را می‌نگرند گمان می‌برند که با نهالی بی‌بته طرف‌اند. امّا من فرزند خاک هستم. فرزندِ خاکی که آب بر رویش روان می‌گردد و آبْ سخت آموزنده بوده است برای من و تمام پستی‌ها که امروز به بلندی رسیده‌ایم. امروز روز سختی برای من نیست، چرا که تبرها نمی‌توانند ریشه‌های درخت را از خاک بیرون کنند. هرکس هجوم آوَرَد و این ریشه‌های تنومند را بخورَد فایده‌ای برش نیست؛ چه مور باشد چه تنورِ گرمای تابستان.
سفت و محکم بر خاک تکیه زده‌ام. ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم. دنیا را به نیکی می‌نگرم و انسان‌ها را در میان بوته‌های گز پیدا نمی‌کنم. صحرا بس خشک است. آدمیان به‌سان گرازهایی که می‌چرند و از سایه‌ی من بهره می‌گیرند این عظمت را نمی‌توانند در هاضمه‌ی ادراک خود بگوارند؛ عظمتِ درختی را که میان سایه‌ی خود گیر کرده است. پرگویی و اغراق نمی‌کنم، درختی بیش نیستم که هر روز بیش از پیش به سایه‌اش نگاه می‌کند: من چرا این‌گونه گشته‌ام؟ چرا درخت شده‌ام؟ آیا درخت‌ها شب‌ها راه می‌روند یا آرزوی سفر را به باد می‌گویند.
این‌ها را نوشتم، زمانی که داشتم به اِنت‌های ماده‌ی گمشده در جنگل‌های مرک‌وود۲ فکر می‌کردم.

ادامه‌ی مطلب

برای دخترانِ میناب

می‌خواهم هر آن‌چه نوشتم، چه منطقی و چه غیرمنطقی را کنار بگذارید. می‌خواهم چندی از زبانِ احساسات خودم برای تسکین این سوگ بهره بَرَم. هر آن‌چه درباره‌ام فکر کنید و فکر نکنید، در این نوشته فرقی برایم نمی‌کند. این را نوشتم که به رسم پیشینیانم برای کسانی به سوگ و عذا بنشینم که حقشان زندگی‌کردن بود. آن دختران بی‌پناه مدرسه‌ای انسان‌هایی بودند دارای حق زیستن، و موشک‌های بی‌وجدان نفسشان را برای همیشه بریدند و زندگی‌شان را ویران نمودند.
نه ارادتی به جمهوری اسلامی دارم، نه به دولت اسرائیل. یک انسان عادی هستم که دلم کباب می‌شود برای انسان‌هایی که نباید این‌گونه زیر آتشِ خشمِ سیاسیون قرار گیرند. این دخترکان کشته شدند تا عده‌ای -- یعنی فرزندان موسیٰ و محمّد -- در خاورمیانه قدرت موشک‌هایشان را به رخ یکدیگر بکشند و برحق‌بودنِ خود را ثابت کنند. امّا چیزی که زیر آوارها گیر کرد و برای همیشه پنهان ماند، صدای خنده و شادی‌هایی بود که دیگر شنیده نخواهد شد، صدای بازکردن جامدادی‌های فلزی ... [اکنون که این‌ها را می‌نویسم اشک در چشمانم جمع شده است.] که از این به بعد در آن مدرسه طنین‌انداز نخواهد بود و صدای مادران و پدرانی که دیگر فرزندان خود را در آغوش نخواهند کشید.
از ۱۸اُم دی‌ماه است که از خود می‌پرسم: چرا باید وطن به‌جای جشن و سرور و رقص و پایکوبی، به‌جای عیش و شراب و لعل، از پلیدی ددان خارجی و از شرارت و بی‌خردیِ حاکمان داخلی، غرق در خون شود؟ از آن زمان است که می‌پرسم: چرا زنده‌ام و این‌ها را می‌بینم؟ آیا می‌شود آینده‌ای را اندیشید و ساخت که انسان‌ها برای توهمات و حفظ قدرت خویش یکدیگر را نکشند؟
[سرفه می‌کنم، «شاید سرفه صدا رو باز کرد» ...]

قربانی

«منم قربانیِ شرق و تحجّر، غرب و استعمار ....»

– بهرام نورایی

گاهی فکر می‌کنم که اگر ذهن‌های جماعتی را در بند کنی، عقل و فهمشان را در بند کرده‌ای و این‌گونه می‌توانی تا ابد آن‌ها را از فهمِ آزادی بازداری.

پست قبلی را در یکی از سرویس‌های بلاگ‌نویسی دیگر نیز به اشتراک گذاشتم و کامنت‌هایی که دریافت کردم -- هر جور که حساب کنید -- فاجعه بود.

من در آن پست از لزوم صداقت و دوری از دورویی گفته بودم، امّا اگر انسان دروغ را هر روز بشنود، «صداقت» را خطرناک و «راستی» را مخلّ نظم و آرامش درونی‌اش می‌یابد. چقدر دلم به حال این‌گونه افراد می‌سوزد!

به‌گونه‌ای اوضاع پیش می‌رود که اگر روزی کسی بگوید: «آزادی بردگی‌ست»،‌ هیچ‌کس او را شماتت نکند، چرا که دروغی که به‌نفع ماست، دیگر دروغ نیست!

پی‌نوشت: من با جنگ مخالف‌ام.

من و هدایت

گمان می‌کنم اولین اثری که از صادق هدایت خواندم «علویه خانم» بود. دقیقاً حس و حالی که آن موقع داشتم را به خاطر نمی‌آورم زیرا نمی‌توانستم هضم کنم که دقیقاً چه می‌گوید. از آن موقع به بعد جسته و گریخته کتاب‌هایش را دانلود می‌کردم و می‌خواندم و به دنبال مطالبی درباره‌اش می‌گشتم. خلاصه سرتان را درد نیاورم بسیار گشتم و خواندم و هر چه می‌خواندم ولعم برای خواندن آثارش فزونی می‌یافت. آن‌قدر درگیرش شدم که چند نسخه‌ی فیزیکی را -- که قانونی چاپ نشده بود -- گرفتم و خواندم و چیزی را متوجه شدم که دیگران شاید سال‌ها پس از خواندن این‌گونه آثار فهم کنند: دلیل خواندن کتاب‌های هدایت و حرف‌زدن درباره‌شان برای شخص من، بیش از آن‌که مربوط به محتوا باشد، مربوط به نحوه‌ی دسترسی به آن‌هاست. من این‌گونه کتاب‌ها را همیشه با نگارش قدیمی و سیاه و سوخته و بدقواره می‌خواندم و از سایت‌های غیررسمی دانلود و تهیه می‌کردم، فلهذا همیشه نوعی حسِ «خارج از سیستم بودن» یا به‌قول دوستان «آوانگارد»بودن به من دست می‌داد. از آن‌جا که اکثر آثار هدایت به‌سختی یافت می‌شوند، خواندنشان برای خودم این نشانه را می‌فرستاد که تو خارج از سیستم رایج فکر می‌کنی و می‌اندیشی.

لعنت

لعنت بر ابتدا و انتهای این زندگیِ علیلِ چلاق!‌ نمی‌دانم درد از چیست و مشکل از کجاست. شاید همین لحظه عصبانی هستم و دارم همه را به باد ناسزا می‌گیرم. به‌قول قدیمی‌ها: «همین که تنت سالم است، کافی‌ست». تنم سالم است که چه؟ تنم سالم است که یک عدّه بی‌پدر-و-مادرِ رجّاله بیایند و زندگی‌ام را با حرف‌های صد من یک غاز به تاراج ببرند تا به عَدَنِ گمشده‌شان و تاریخ نگذشته‌شان برسند؟ خوب است که تنم سالم است و خدا را شکر، امّا این جماعت رجّاله دست از سرِ پرموی ما بر نمی‌دارند. انگار در «اربابِ حلقه‌ها» یا «شاهنامه» هستیم؛ هر بی‌نام-و-نشانی می‌آید و چندی چنگ در ریش ما می‌اندازد و «حبیبی نورالعین» می‌خواند و با حرف‌های نامربوط، خرافات پخش می‌کند و ملّتِ مانند خر در گل گیر کرده‌ی ما را عذاب می‌دهد و سرِ آخر جیب همه‌مان را می‌زند و دِ برو که رفتیم! آخر چه گناه در محضر حضرت حق کرده‌ایم که این زندگی سگی با این جماعت طمع‌کارِ قدرت‌طلب نصیب ما شده است، هان؟ مگر زمان باستان است که یکی نماینده‌ی آن خدا باشد و دیگری شاه آن بلاد و آن یکی شاهزاده‌ی قشون حَرّافان؟ جمع کنید کاسه کوزه‌ی وطن-و-دین‌فروشی‌تان را که از همه‌کس رقت‌انگیزترید!
جای مردان سیاست، اگر چاه خلاء باز کنید، وللّه که وطن گلستان می‌شود.
[در حالی این را نوشتم، که اینترنت چهل بار قطع و وصل شد.]

arrow_upward