من و اسلام

باید این‌ها را توی دفتر خاطرات نوشت، اما من این‌جا می‌نویسم و نشرش می‌دهم تا هرکس که می‌خواند بداند و شاید کسی بتواند مرا درک کند. من با اسلام رشد کرده‌ام. برای من اسلام یک دین نیست، خانواده است، دوستانم است و تمام ابعاد حیاتم است. اسلام برای من مثل شاهرگی‌ست که به قلبم متصل شده، اگر پاره شود، می‌میرم؛ جنازه‌ای می‌شوم که توانی درونش باقی نخواهد ماند. شاید اگر من بمیرم اسلام باقی بماند ولی اگر دیگر مسلمان نباشم، هیچم، هیچِ هیچ. برای برخی اسلام، دینی آباء و اجدادی‌ست، ولی برای من اسلام خودِ آباء و اجداد است. به‌شکل رقت‌انگیزی من مجبورم که مسلمان باشم، اما اسلام هیچ تعهدی بر من ندارد. شاید اسلام روزی من را بکشد ولی من نمی‌توانم آن را کنار نَهَم. لعنت بر من!

احمد کسروی

در ۲۰ اسفند سال ۱۳۲۴، احمد کسروی در اتاق بازپرسیِ وزارت عدلیه توسط حسین امامی (یکی از اعضای فداییان اسلام به رهبری نواب صفوی) به قتل رسید.
تنها جرم او نوشتن بود ...
و خونی که از او در دفتر تاریخ جاری‌ست و ننگی که تا ابد بر پیشانی قاتلانش خورده است.
به چه جرمی او را کشتید؟ نوشتن.
نمی‌گویم کارها و نوشته‌هایش درست بود، اما حقش این نبود. یعنی حق هیچ انسان بی‌خطری این نیست.
به چه جرمی او را کشتند؟ نوشتن.
نفرین بر قاتلان او!

[این اولین بار نیست که دگراندیشان را می‌کشند و آخرین بارشان هم نخواهد بود ...]

پی‌نوشت: اگر کسروی را به جرمی می‌کشتند که «ارتداد» نام نداشت، شاید کشتنش معقول می‌نمود -- آن هم در آن شرایط برای توقف جنایت، نه صرفِ انتقام.

حوصله‌ام سر می‌رود

نمی‌دانم که چه سرّی‌ست ولی جوری حوصله‌ام سر می‌رود که انگار هیچ کاری در دنیا وجود ندارد که بتوان انجامش داد.
کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، کارهایی که قرار است انجام دهم را انجام می‌دهم. گاهی هم بیرون می‌روم و گاهی این‌جا می‌نویسم. امّا نمی‌دانم که چه سرّی‌ست؟! همیشه انگار یک چیز کم است؛ یک چیز که نه آن‌قدر افسانه‌ای‌ست که بشود نوشتش، نه آن‌قدر انسانی که بتوان زیستش. خیلی عجیب است.

ایمان

«انسان همواره باید به چیزی ایمان داشته باشد، حتی اگر آن چیز، دروغ باشد.»
– فردریش نیچه، چنین گفت زرتشت

آزادی کجاست؟

هر چه در گوش حضرات خواندیم که جامعه‌ی آزاد نیاز به هزاران چیز دارد و آن هزاران چیز را نمی‌شود -- الله‌بختکی -- در کوله‌ی سربازان یافت، به خرجشان نرفت که نرفت.
حال بهتر است از ایشان بپرسیم: «آن آزادی که می‌گفتید در کوله‌ی سربازان آمریکایی پیدا می‌شود، کجاست؟»
هزاران بار درباره‌ی لزوم «سکولاریزاسیون زبانی» و «فرهنگ گفت‌وگو» گفتیم، هزاران بار درباره‌ی رفتار توده‌ای و گله‌ای گفتیم، مگر متوجه شدند! هر چه می‌گفتی یک پیشوند «چپ» یا «اصلاح‌طلب» به تو می‌دادند و شروع می‌کردند به ناسزاگویی. موعظه‌های صد من یک غاز بزرگانشان را تکرار می‌کردند و حرف‌های تند می‌زدند که ما خیلی شجاع و بی‌خردیم! شجاعتتان به چه دردی خورد؟ با عربده‌کشی در توییتر و اینستاگرام چه دنیای آزادی را تصور کردید که حال بتوانید بسازیدش؟

بارها گفت و شنود کردیم و نشستیم پای حرف هم، آخر کار نتیجه این شد که آقایی در مونیخ فریاد بزند: «یک ملت، یک پرچم ...». نمی‌دانم که خود را مسخره کرده‌ایم یا قصد آزار هم را داریم. این حرف‌ها را نزدم تا کسی را نومید کنم. آزادی هر لحظه وجود دارد و می‌توان در تاریک‌ترینِ لحظات به آن فکر کرد. اما فکر آزاد قبل از هر چیز درباره‌ی اشتباهاتش می‌اندیشد تا به آزادی برسد؛ می‌اندیشد که کجا اشتباه اندیشیده است که نتیجه‌ای اشتباه گرفته است. پس ای آزادی‌خواهان، با هر نگاهی که هستید کمی دورتر بنشینید و درباره‌ی آن «آزادی» که همه را طرد می‌کرد بیندیشید و بنگریدش که چقدر پلید و تاریک است. باید از این پلیدی نجاتش داد تا از «آزادی» به آزادی تبدیل شود.

خداوندگاری نو

خبری به من رسیده است، که خدایی دیگر از خدایگان بر آسمان خلقت ظهور کرده. این خدای نو، امروز و فرداست که خرقه‌ی خلافت بر تن کند و سکان خدایی بر دست گیرد. ای کاش به همه‌ی ما مسکینان رهش رحم گسیل فرماید تا ریزه‌خوار سفره‌ی کرمش باشیم، انشاءالله.

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

– حافظ

عبدالکریم سروش: درس عبرتی برای ما

یکی از انسان‌هایی که تا به حال کتابی از او نخوانده‌ام ولی درک کردنش برایم آسان می‌نماید، عبدالکریم سروش است.

او را نمی‌شناسم ولی جهت‌گیری‌هایش برایم جالب است.

حکومت ایران سال‌هاست که او را از خود طرد کرده و نظرات و حرف‌هایش، در جریان اصلی شریعت، کفر مطلق است.

تنها شانسی که آورده هم این است که «فدائیان اسلام» سال‌های پیش منقرض شده‌اند -- و ریغ رحمت را سر کشیده‌اند -- وگرنه سرنوشت و سرشتی مانند «احمد کسروی» پیدا می‌کرد. معدوم بر دار هلاکت ایمان!

دفاعش از دوستان اصلاح‌طلب هم قابل تأمل است. روزگاری نظریه‌پرداز اولشان بود، حالا این پدرِ انقلابِ فرهنگی و رفیقِ شفیقِ مصباح یزدی، پیر و فرتوت در گوشه‌ی نمی‌دانم کجای آمریکا افتاده است. نه می‌تواند آمریکایی باشد، نه ایرانی!

چه سرنوشت دردناکی!

arrow_upward