ولم نمیکنند (۲)
این استخوانهای سرد، حال سالها تنهایی بشر میان ابر و مَه و خورشید است. این مِه غلیظ بیباران مرا از شهد عسلگون بدن خویش به تنهایی عمیقی فرو میبرد که حتی خود نیز نمیتوانم آن را تحمل کنم.
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
این استخوانهای سرد، حال سالها تنهایی بشر میان ابر و مَه و خورشید است. این مِه غلیظ بیباران مرا از شهد عسلگون بدن خویش به تنهایی عمیقی فرو میبرد که حتی خود نیز نمیتوانم آن را تحمل کنم.
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.