شبیه یوسف، امّا سرپایی

یوسف گم‌گشته چرا باید بازآید به کنعان؟ مگر مرض دارد؟ بَرِ دلبری گرم و دلتای نیل را ول کند و به بیابان‌های گرمِ کنعان رهسپار شود؟ چقدر یک انسان باید دیوانه باشد که چنین کند؟ من اگر بودم قطعاً بَرِ زلیخا می‌گزیدم و مهنتِ بتِ پدری -- مانند خلیل -- می‌شکستم و سرپایی و خشک و خالی هم که شده انتقامی از لب‌های پاک او و فرشتگانِ مقرّب -- همزمان -- می‌گرفتم! شاید مرا منحرف بخوانید، امّا چه چیز باعث می‌شود که آدمی به این قضایا فکر نکند؟ وقتی که جامی و باده‌ای برپاست، باید بنوشی به سلامتی،‌ نه این‌که تهذیب کنی به طمعِ زلفِ یار نادیده. غیر از این است؟

arrow_upward