من یک ساعت خراب دارم
من یک ساعت خراب دارم که هیچگاه زمان را بهدرستی نشان نمیدهد، یعنی عقربهها تکان میخورند ولی تنظیم نمیشوند، اگر آن را روی ساعت ۵ بگذاری و دستهکوکش را بزنی، ناگهان چند دقیقه جلو و عقب میشود و در نهایت به درستی زمان را نشان نمیدهد. ساعت خراب من همیشه روی دستم است، با صفحهی تَرَکخوردهاش به صورتم نگاه بغضآلودی میکند تا روزی ازش خسته شوم و دور بیندازمش. باری، اگر روزی آن را دور بیندازم، چه چیزی قرار است به من زمان را نشان بدهد؟
ساعت خراب من هرگز درست نبوده است، از روز اول همینگونه خراب کار میکرده و من را میآزرده. هربار که به ساعتساز -- که گمان کنم ساعتم را از او خریدهام -- میگویم: «جون مادرت این ساعت ما رو درست کن!» بهم نگاه نمیکند، سرش همیشه مشغول ساعتهای دیگر است علیالخصوص آن ساعت سوئیسی که هر روز روی میزش میبینم! نمیدانم که چرا هر روز این ساعت را تمیز میکند و برق میاندازد؛ خوشا به حال صاحبش. ساعت سوئیسی برخلاف ساعت من خشی روی خود ندارد و بدنهاش بیهیچ نشان از ضربه، بسیار خوش رنگ و لعاب است. هر موقع از جلوی مغازه رد میشوم، نگاهی به ساعت سوئیسی میاندازم و به آن پیرمرد ساعتساز که بیتوجه به شلوغی بازار در مغازهی تاریکاش مشغول تعمیر چیزیست. خیلی وقت است که مشتری ندارد و معلوم نیست که در حال کارکردن روی چه چیزیست!
البته همیشه با خودم میگویم که شاید در این بازار شلوغ ساعتسازی دیگر هم باشد که بتوانم ساعتم را پیش او ببرم، ولی هرچه میگردم هیاهوست! یکی دارد نقاشی میکشد، یکی دارد ظرف میفروشد، آن کاسب دارد سر یک زن را کلاه میگذارد، زنی سعی میکند کمتر کارت بکشد و کودکی در حال فروختن آدامس به آدمهای خوشپوش است -- چون خیال میکند پولدارتر هستند. هر وری را که نگاه میکنی یکی دارد کاری انجام میدهد، اما هیچکدامشان نمیتوانند ساعت من را درست کنند؛ تو میتوانی؟
