من یک ساعت خراب دارم

من یک ساعت خراب دارم که هیچ‌گاه زمان را به‌درستی نشان نمی‌دهد، یعنی عقربه‌ها تکان می‌خورند ولی تنظیم نمی‌شوند، اگر آن را روی ساعت ۵ بگذاری و دسته‌کوکش را بزنی، ناگهان چند دقیقه جلو و عقب می‌شود و در نهایت به درستی زمان را نشان نمی‌دهد. ساعت خراب من همیشه روی دستم است، با صفحه‌ی تَرَک‌خورده‌اش به صورتم نگاه بغض‌آلودی می‌کند تا روزی ازش خسته شوم و دور بیندازمش. باری، اگر روزی آن را دور بیندازم، چه چیزی قرار است به من زمان را نشان بدهد؟

ساعت خراب من هرگز درست نبوده است، از روز اول همین‌گونه خراب کار می‌کرده و من را می‌آزرده. هربار که به ساعت‌ساز -- که گمان کنم ساعتم را از او خریده‌ام -- می‌گویم: «جون مادرت این ساعت ما رو درست کن!» بهم نگاه نمی‌کند، سرش همیشه مشغول ساعت‌های دیگر است علی‌الخصوص آن ساعت سوئیسی که هر روز روی میزش می‌بینم! نمی‌دانم که چرا هر روز این ساعت را تمیز می‌کند و برق می‌اندازد؛ خوشا به حال صاحبش. ساعت‌ سوئیسی برخلاف ساعت من خشی روی خود ندارد و بدنه‌اش بی‌هیچ نشان از ضربه، بسیار خوش رنگ و لعاب است. هر موقع از جلوی مغازه رد می‌شوم، نگاهی به ساعت سوئیسی می‌اندازم و به آن پیرمرد ساعت‌ساز که بی‌توجه به شلوغی بازار در مغازه‌ی تاریک‌اش مشغول تعمیر چیزی‌ست. خیلی وقت است که مشتری ندارد و معلوم نیست که در حال کارکردن روی چه چیزی‌ست!

البته همیشه با خودم می‌گویم که شاید در این بازار شلوغ ساعت‌سازی دیگر هم باشد که بتوانم ساعتم را پیش او ببرم، ولی هرچه می‌گردم هیاهوست! یکی دارد نقاشی می‌کشد، یکی دارد ظرف می‌فروشد، آن کاسب دارد سر یک زن را کلاه می‌گذارد، زنی سعی می‌کند کمتر کارت بکشد و کودکی در حال فروختن آدامس به آدم‌های خوش‌پوش است -- چون خیال می‌کند پولدارتر هستند. هر وری را که نگاه می‌کنی یکی دارد کاری انجام می‌دهد، اما هیچ‌کدامشان نمی‌توانند ساعت من را درست کنند؛ تو می‌توانی؟

تخمِ دو زرده‌ی محمود دولت‌آبادی

به این عکس بنگرید. محمود دولت‌آبادی در دانشکده‌ی علوم انسانی و ادبیات با سیگار نشسته و عکس‌های روشن‌فکرانه می‌گیرد! به من نمی‌رسد که ایرادی به او بگیرم، ولی حداقل ای کاش یک‌نفر می‌بود و به ایشان می‌گفت که کشیدن سیگار در دانشگاه ممنوع است. این سیگارها و عکس‌های سوسیالیست‌مآبانه خیلی وقت است که تاریخ‌گذشته محسوب می‌شوند. دیگر آن کت‌های بلند و خودنویس‌های زیبا و سبیل‌های پرپشت و «مرگ بر شاه»گفتن‌های لابه‌لای کتاب به درد کسی نمی‌خورد، شاه چهل و هفت سال است که مرده و دیگر برنخواهد گشت که شما بخواهی اپوزیسیونش باشی. همان چهل و هفت سال پیش حکم «خیانت روشن‌فکران» زده شد و همه‌ی شما را به گوشه‌ی پرت تاریخ فرستاد و له کرد. این ژست‌ها شاید نوستالژیک و محترمانه به‌نظر برسند، اما ابداً زیبا نیستند.

یلدا، شبی که محمود دولت‌آبادی را در آن می‌بینیم، طولانی‌ترین شبِ سال است؛ شبی طولانی برای نوشتنِ قصه‌های بلند چندجلدی، اما محمود دولت‌آبادی هنوز هم می‌تواند قصه بگوید؟ می‌تواند قصه‌ی ما را بنویسد؟ اصلاً هنوز کسی مانده که قصه بگوید؟ که شعر بنویسد؟ پس از این جنگ خونین کسی جرئت دارد قلمش را روی کاغذ نهد و کلمات را پشت سر هم بنویسد تا شاید چیزی از آن دربیاید؟ من گمان می‌کنم که شاعران و ادیبان بسیاری هنوز هستند، اما آن‌قدر غبار فضا را پر کرده که از هر چه بنویسند تبدیل به روسیاهانِ تاریخ می‌شوند، نه پیش مردم -- چرا که مردمی وجود ندارد -- بلکه پیش وجدان خودشان.

«چُنین قفس نه سزایِ چو من خوش‌اَلحانی‌ست
رَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم»

کم‌کم تنها می‌شوی

کم‌کم تنها می‌شوی، گوشه‌ی رینگ می‌ایستی و پیرامون خود را نگاه می‌کنی. کسی نیست. رینگ خالی‌ست. همه‌ی تماشاگرها رفته‌اند. تو مانده‌ای. هیچ‌کسی نیست که با تو سخن بگوید و مبهوتی، به سرنوشتت نگاه می‌کنی، به آن‌چه در پیش رو داری و به آن‌چه باید فردا انجام دهی، به بت‌های مقابل و به ابراهیم‌های مرده و خسته، به سنگ‌ها و دیوارها، به کفر و شرک‌نامه‌ها، به مکه‌ای که هرگز نتوانستی بسازی‌اش، تو یک ابراهیم بی‌روح هستی که در دل سودای شیطنت دارد و سنگ بر قلوه‌ی خود می‌کوبد.

قلوه‌سنگ‌ها را از کنار چشمه‌ی فصلی آب برمی‌داری و با دست ناتوانت پرتاب می‌کنی، هرچه بلندتر، بهتر. بلند می‌شوی، به اطراف نگاهی می‌اندازی و می‌خزی پشت یک بوته. چه کسی دارد تو را نگاه می‌کند؟ هیچ‌کس! آفتاب است ولی سوز سرما استخوان‌هایت را می‌رنجاند. صدای شرشر آب فضا را پر کرده و برف‌ها در حال آب‌شدن هستند.

با آن صدای زیبایش از تو می‌پرسد: «راستی مهدی، تو به چی اعتقاد داری؟»

آیا آسمانی هست؟

زمانی که در اتاق‌های تنگ و تاریک نشسته‌ایم و به این فکر می‌کنیم که زمان چه -- بی‌رحمانه -- زود می‌گذرد و پنجره‌ای در میان نیست تا بفهمیم آسمان وجود دارد، همواره با این سوال زنده‌ایم که آیا آسمان یقیناً وجود دارد؟ یا نقشی‌ست در پس پرده‌ی عقل؟

در این خانه‌ی تنگ که نان فقط از زیر روشنایی در به داخل می‌آید و مدفوع از چاه توالت بیرون می‌رود، آسمان چه ارزشی دارد؟ آسمان وسیله‌ای‌ست تا با آن ما را از خویشتن و آن نان که از زیر در می‌دهند دور کنند!

پیشوا گفت که آسمان -- اگر باشد -- بسیار خطرناک است! از آن تگرگ‌های درشت می‌بارد. باران و نمش باعث سیل و سینه‌پهلو می‌شود. دنیای زیر پهنه‌ی آسمان پر از گرگ و شغال است. به گفته‌ی پیشوا این خانه شاید کمی تار و تاریک است، امّا در عوض امنیّت دارد، در دارد، نان دارد، عشق و علاقه دارد!

امّا من یک بار دیدم، با چشمان خودم دیدم، از شکاف درز در دیدم که پهنه‌ای آبی‌رنگ با نقشی از اشیاء سفید وجود دارد؛ آیا واقعاً آسمان بود؟

ای آسمان کجایی؟ آیا تو راه نجات ما از این دخمه‌ای؟ کسی هست که درِ این تنگنا بشکند و ما را به آسمان برساند؟ یا ما باید درشکینم؟!

ولم نمی‌کنند (۲)

این استخوان‌های سرد، حال سال‌ها تنهایی بشر میان ابر و مَه و خورشید است. این مِه غلیظ بی‌باران مرا از شهد عسل‌گون بدن خویش به تنهایی عمیقی فرو می‌برد که حتی خود نیز نمی‌توانم آن را تحمل کنم.

نفهمیدن

«در جامع بعلبک وقتی کلمه‌ای همی‌گفتم به‌طریق وعظ با جماعتی افسردهٔ دل‌مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه‌داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز درمعانی این آیت که
و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید
سخن به جایی رسانیده که گفتم

دوست نزدیک‌تر از من به من است
وین عجب‌تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان‌الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی‌بصر دور

فهم سخن چون نکند مدعی
قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی»
– سعدی

گاهی ما حرف‌هایی را نمی‌فهمیم و به‌جای اقرار بر نفهمی خود و پرسیدن سؤال سعی بر واکنشی می‌کنیم که دست‌آخر بلاهت خودمان را اثبات می‌کند. این «بلاهت از روی کبر» است که انسان را به‌سوی حماقت سوق می‌دهد. باید یاد بگیریم که سوال کنیم. 

البته این‌جا شیخ ما، سعدی نمی‌داند که منظور خودش چیست چه رسد که بخواهد آن‌چه می‌داند را به دیگری منتقل کند، فلذا نفهمیدن آن جماعت صرفاً از بی‌رمقی خودشان نیست، بلکه سعدی در حال گفتن حرف‌هایی‌ست که حتیٰ خودش هم دقیق آن‌ها را نمی‌فهمد و فهم آن را مستلزم پاک‌دلی می‌داند -- که در بهترین حالت امری سابجکتیو است.

 

گیمینگ آگاهانه

سعی می‌کنم به‌جای خواندن اخبار بی‌محتوا و تحلیل‌های پوچ رسانه‌های خبری، به گیمینگ آگاهانه -- که در این مقاله از ویجیاتو به‌خوبی و به‌اختصار توضیح داده شده -- پناه ببرم. خواندن کتاب‌های درسی و غیردرسی و دیدن سریال‌ها و فیلم‌ها شاید آخرین سنگر من برای محافظت از خود باشد. این حجم از استیصال -- که باید از آن به ویدیوگیم پناه برد -- در این لحظه بسیار ناامیدکننده است، امّا آدمی با همین امیدها زنده است. انسان که نمی‌تواند رویش را به قبله کند و منتظر ظهور مرگ باشد، باید کاری کرد و خود را از چنگال‌های بی‌رحم دنیا بیرون کشید. شاید در گذشته هم همین بوده؛ گذشتگان من هم بعد از کارهای سخت روزانه و گذران هزاران مشکل -- مانند قحطی و نداری -- زیرِ کرسی‌ای می‌نشستند و کنار هم به اشعار و قصّه‌ها گوش می‌سپردند و این قصّه‌ها روزها و شب‌هایشان را به هم گره می‌زدند. برخی از این قصّه‌ها پدیده‌های طبیعت را توضیح می‌دادند، برخی پیش‌گویی و پیش‌بینی می‌کردند، برخی درباره‌ی مرگ و آخرت سخن می‌گفتند و عدّه‌ای دنیای پرتلاتم بیرون را برای شنوندگان ساده می‌کردند. همه در کنار هم -- با تمام مشقّت‌ها -- می‌توانستند قصّه‌ای بسازند که با آن می‌شد زندگی کرد.

بگذریم از این قضیه که بعدها عدّه‌ای آمدند و با استفاده از همین قصّه‌های کهن ملّت‌ها قصّه‌های دیگری ساختند و امکان هرگونه زندگی را از انسان‌ها سلب کردند. منظور من این نیست که هر آن‌چه در این قصّه‌ها گفته می‌شد درست است یا باعث بهزیستی و همزیستی می‌شود، لٰکن این قصّه‌ها چون بی‌نهایت انسانی بودند می‌توانستند با تغییر و نرمی -- با ظرافت دست انسانی -- به قصّه‌هایی بدل شوند که امکان زندگی را بهبود می‌بخشیدند.

arrow_upward