کم‌کم تنها می‌شوی

کم‌کم تنها می‌شوی، گوشه‌ی رینگ می‌ایستی و پیرامون خود را نگاه می‌کنی. کسی نیست. رینگ خالی‌ست. همه‌ی تماشاگرها رفته‌اند. تو مانده‌ای. هیچ‌کسی نیست که با تو سخن بگوید و مبهوتی، به سرنوشتت نگاه می‌کنی، به آن‌چه در پیش رو داری و به آن‌چه باید فردا انجام دهی، به بت‌های مقابل و به ابراهیم‌های مرده و خسته، به سنگ‌ها و دیوارها، به کفر و شرک‌نامه‌ها، به مکه‌ای که هرگز نتوانستی بسازی‌اش، تو یک ابراهیم بی‌روح هستی که در دل سودای شیطنت دارد و سنگ بر قلوه‌ی خود می‌کوبد.

قلوه‌سنگ‌ها را از کنار چشمه‌ی فصلی آب برمی‌داری و با دست ناتوانت پرتاب می‌کنی، هرچه بلندتر، بهتر. بلند می‌شوی، به اطراف نگاهی می‌اندازی و می‌خزی پشت یک بوته. چه کسی دارد تو را نگاه می‌کند؟ هیچ‌کس! آفتاب است ولی سوز سرما استخوان‌هایت را می‌رنجاند. صدای شرشر آب فضا را پر کرده و برف‌ها در حال آب‌شدن هستند.

با آن صدای زیبایش از تو می‌پرسد: «راستی مهدی، تو به چی اعتقاد داری؟»

arrow_upward