نفهمیدن
«در جامع بعلبک وقتی کلمهای همیگفتم بهطریق وعظ با جماعتی افسردهٔ دلمرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمیگیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمیکند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینهداری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز درمعانی این آیت که
و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید
سخن به جایی رسانیده که گفتم
دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که روندهای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعرهای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحانالله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بیبصر دور
فهم سخن چون نکند مدعی
قوت طبع از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی»
– سعدی
گاهی ما حرفهایی را نمیفهمیم و بهجای اقرار بر نفهمی خود و پرسیدن سؤال سعی بر واکنشی میکنیم که دستآخر بلاهت خودمان را اثبات میکند. این «بلاهت از روی کبر» است که انسان را بهسوی حماقت سوق میدهد. باید یاد بگیریم که سوال کنیم.
البته اینجا شیخ ما، سعدی نمیداند که منظور خودش چیست چه رسد که بخواهد آنچه میداند را به دیگری منتقل کند، فلذا نفهمیدن آن جماعت صرفاً از بیرمقی خودشان نیست، بلکه سعدی در حال گفتن حرفهاییست که حتیٰ خودش هم دقیق آنها را نمیفهمد و فهم آن را مستلزم پاکدلی میداند -- که در بهترین حالت امری سابجکتیو است.