تخمِ دو زردهی محمود دولتآبادی

به این عکس بنگرید. محمود دولتآبادی در دانشکدهی علوم انسانی و ادبیات با سیگار نشسته و عکسهای روشنفکرانه میگیرد! به من نمیرسد که ایرادی به او بگیرم، ولی حداقل ای کاش یکنفر میبود و به ایشان میگفت که کشیدن سیگار در دانشگاه ممنوع است. این سیگارها و عکسهای سوسیالیستمآبانه خیلی وقت است که تاریخگذشته محسوب میشوند. دیگر آن کتهای بلند و خودنویسهای زیبا و سبیلهای پرپشت و «مرگ بر شاه»گفتنهای لابهلای کتاب به درد کسی نمیخورد، شاه چهل و هفت سال است که مرده و دیگر برنخواهد گشت که شما بخواهی اپوزیسیونش باشی. همان چهل و هفت سال پیش حکم «خیانت روشنفکران» زده شد و همهی شما را به گوشهی پرت تاریخ فرستاد و له کرد. این ژستها شاید نوستالژیک و محترمانه بهنظر برسند، اما ابداً زیبا نیستند.
یلدا، شبی که محمود دولتآبادی را در آن میبینیم، طولانیترین شبِ سال است؛ شبی طولانی برای نوشتنِ قصههای بلند چندجلدی، اما محمود دولتآبادی هنوز هم میتواند قصه بگوید؟ میتواند قصهی ما را بنویسد؟ اصلاً هنوز کسی مانده که قصه بگوید؟ که شعر بنویسد؟ پس از این جنگ خونین کسی جرئت دارد قلمش را روی کاغذ نهد و کلمات را پشت سر هم بنویسد تا شاید چیزی از آن دربیاید؟ من گمان میکنم که شاعران و ادیبان بسیاری هنوز هستند، اما آنقدر غبار فضا را پر کرده که از هر چه بنویسند تبدیل به روسیاهانِ تاریخ میشوند، نه پیش مردم -- چرا که مردمی وجود ندارد -- بلکه پیش وجدان خودشان.
«چُنین قفس نه سزایِ چو من خوشاَلحانیست
رَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم»