صدای پوستین و شکنبه

می‌شنوم صدای پوستین‌هایی که بر دوش انداخته شده را، صدای سرو را و سحر را، صدای مرگ و آویختن شکنبه‌ی گوسفندان از دیوار را، صدای بزان را که قربانی می‌شوند در زیر «تنها کوه» و فریادشان در به هم خوردن شمشیرها تا ابد گم می‌شود و می‌شود و می‌شود ...تو از کدام‌سوی کیا‌ی رستمی را به ید بیضایی متصل می‌کنی؟

مارکس یا شریعتی و قرآن

بابا کنار مارکس قدم می‌زد
با لهجه‌ی شریعتی و قرآن
می‌خواستم که گریه کنم: مادر!
روی لبم صدا زده شد:‌ ایران!!
– مهدی موسوی

عشق ممنوع مصنوع

«دستش را روی علامتِ خورده شده بر پیشانی زن کشید و آن را بوسید، زیرا می‌دانست که او چه رنج‌هایی کشیده تا این علامت را بر پیشانی‌اش حک کنند؛ همان‌گونه که هنگام درآوردن تارهای صوتی‌اش رنج کشید، این‌کار را کردند تا مطیع‌تر شود و موقع سلاّخی شدن نعره نزند. دستش روی گردن زن لغزید. اکنون، او آن کسی بود که رعشه بر اندامش افتاده بود. شلوار جینش را درآورد و آن‌جا برهنه ایستاد. نفسش تند شد. همان‌گونه که باران از آسمان می‌بارید او را به آغوش کشید.

کاری که قصدش را داشت، منع شده بود، امّا به هر روی انجامش داد.»

– از کتابِ «گوشت لطیف است»، اثر آگوستینا بازتریکا، ترجمه شده توسط خودم

جوک روسی

زمان جنگ سرد، میان مرز آلمان شرقی و آلمان غربی، یک سرباز آمریکایی و یک سرباز شوروی یک‌دیگر را ملاقات کردند، سرباز آمریکایی با غرور گفت: «من توی کشورم می‌تونم برم توی کاخ ریاست‌جمهوری بکوبم روی میز رئیس‌جمهور و بگم: «سیاست‌های رئیس‌جمهوری آمریکا غلطه» و آزادانه بیام بیرون.» سرباز اهل شوروی لبخندی زد و گفت: «من هم می‌تونم، من می‌تونم برم توی دفتر رئیس حزب کمونیست، بکوبم روی میز و بگم: «سیاست‌های رئیس‌جمهور آمریکا غلطه» و آزادانه بیام بیرون.»

[هشدار: این جوک هیچ‌ربطی به ایران و وضعیت فعلی ما ندارد.]

پوست گاو

بر سر پوست گاو آن‌قدر رقابت کردند، تا که یادشان رفت برای چه نزد کلیم رفته بودند ...

اگر می‌نویسید، بیایید

بیایید همگی درباره‌ی موضوعی بنویسیم و برای هم بفرستیم، مثل انشاء‌های مدرسه که می‌نوشتیم و در کلاس می‌خواندیم.
من موضوع «عشق افلاطونی» را پیشنهاد می‌کنم.

اگر در این‌باره نوشتید، متون خود را برایم در گفتمان بفرستید.

 

خبرنگار

[پوزش بابت فحش‌های احتمالی در متن]

آخر شما هم شده‌اید خبرنگار؟ نمی‌دانم این ملّت چه خبطی در محضر حضرت حق کرده‌اند که شما شده‌اید خبرنگارشان. آقایی مدیر مسئول «کیهان» بود، الان مصاحبه‌شونده‌ی اصلی «منوتو»ست! هیچ -- بلانسبت شما -- خری هم پیدا نمی‌شود بپرسد که آخر چگونه ممکن است، چراکه اکثر اهالی رسانه می‌دانند برای رفتن از «کیهان» به «منوتو» تنها چیزی که لازم است، کنار گذاشتن «چفیه» و بستن «کراوات» است.

تنها مشکلم با «منوتو» یا «کیهان» -- لعنت‌الله علیهما -- نیست، بلکه مشکل اصلی‌ام با بلاهت خودمان است. خبری که مانند فیلم اسلشر (فیلم‌های شلخته با صحنه‌های خشونت افراطی) ساخته شده را مثل فیلم اکشن می‌بینیم و با نتیجه‌گیری‌ای دراماتیک، گریه‌کنان و هیجان‌زده از پای اخبار بلند می‌شویم. عقلمان را نه تنها داده‌ایم اجاره بلکه اجاره‌بها را گرفته‌ایم و نزول داده‌ایم دست ظل‌الله که با آن کاسبی کند و آخر چیزی به ما پس ندهد!

تنها راه برون رفتن از این وضعیت -- از منظر من -- کنار نهادن گوشی و تلویزیون برای ساعاتی و پرداختن به اخبار در رسانه‌های نوشتاری‌ست. تا زمانی که به چیزی گوش می‌دهید، توانایی کنترل احساسات از شما گرفته می‌شود. کارگردانان «اخبار» دقیقاً قصدشان این است که ما نتوانیم با عقلمان تصمیم بگیریم -- که نمی‌گیریم!

پی‌نوشت: این را هم بگویم که دلیل استفاده‌ام از اسم این دو رسانه (کیهان و منوتو) این بود که -- به‌احتمال زیاد -- اکثر مخاطبین این دو نمی‌دانند که دیگری وجود دارد یا توطئه‌ی دشمن -- یا اصطلاحاً کار خودشان -- است.

گذشته‌ای که نگذشته

به‌یاد آرید آخرین سخنان راسکول‌نیکف قبل از تحویل دادن خود به قانون را.

و فراموش کنید داستان انسان را و هر کس که در این وادی انسان بوده. فراموش کنید و به خاک سردی بسپرید تمام تصویری که انسان از خود نمایان می‌کند را. بشنوید از طبیعت، از این ملال ذوق‌آور که این‌گونه شق و رق بادش را بر صورت ددان متمدن می‌کشد! کدام مدینه؟ همان مدینه که قرار است روزی فاضله شود؟ «برای برخی گذشته تمام گشته است. کسانی هم هستند که گذشته برایشان در راه است و خواهد آمد.»۱

ادامه‌ی مطلب

کتاب روشن‌فکری

امروز به کتاب‌فروشی‌ای رفتم، به‌یاد هجمه‌هایی افتادم که هر کس و ناکسی در اینستاگرام به چپ‌گرایان وارد می‌کند. با خود اندیشیدم که قفسه‌های کتاب پنجاه سال پیش چگونه بودند و چه کتاب‌هایی به فروش می‌رسیدند؟ بهتر است بگویم که «جوانانِ دانشجو از طبقه‌ی متوسط شهری» چه کتاب‌هایی می‌خریدند؟ آیا آن بلواهایی که سر کتاب‌های تازه‌نوشت «شریعتی» و «جلال» به هم می‌آمد، حقیقتی در زندگی این قشر از جامعه بود یا توهمات مؤلفین؟ آیا امروزه کتاب‌های بدیعی نوشته می‌شود که قشر -- دراصطلاح -- روشن‌فکر را درگیر کند؟ آیا همچین قشری هنوز هم زنده و پویا و صاحب صداست یا به گوشه‌ای خزیده و منتظر صور اسرافیل است تا در گور بخوابد و به حیات پسامشروطه‌ی خود پایان خفت‌باری دهد؟ قشری که نه توانست صیغه‌ی خوبی باشد، نه دوست‌دختر جذابی بود!

به آهنگ «حرکت» از علی سورنا گوش دهید، شاید خُردجوابی را آن‌جا بیابید، اما چه کسی می‌داند که دقیقاً کی تاریخ مصرف این قشر روشن‌فکر در ایران به پایان می‌رسد و جامعه این قشر را برای همیشه به زباله‌دان تاریخ می‌فرستد؟

آیا شانسی برای گرفتن قدرت دارد یا صرفاً باید غرغرویی در پس پرده‌ی تاریخ این سرزمین باقی بماند؟

آدم

آن خورشید تابان، هر روز از دور مرا می‌پاید و نظاره می‌کند این بدن خشکِ اثیری را. پاهای گرمش را زیر پتو فرو می‌کند و می‌نگرد که شاید از مغرب صدای یاری به‌گوش رسد و سایه‌ای بر پیکر پاکش بیفکند. 

[آه و فغان که ذره‌ذره در حال آب شدن میان استعاره‌های نامفهومی هستم که فهمشان در آینده برای خودم هم میسر نیست.]

arrow_upward