پدر رپ اسلامی

یادمه آریا کئوکسر (استریمر معروف ویدیوگیم) یه داداش داشت که می‌گفتن «رپر»ه -- ما که نفهمیدیم چی می‌خونه -- اسمش هم «پارسا»‌ بود، ملقب به «پارسالیپ». به حضور شما برسونم که به ایشون می‌گفتن «پدر رپ اسلامی»؛ فکر کنم این لقب رو در هجو و برای تمسخر «سروش لشکری» ملقب به «هیچکس» به پارسالیپ داده بودن، چون‌که همه سروش هیچکس رو پدر رپ فارسی و اولین خواننده‌ی رپ و سامون‌دهنده‌ی اون توی ایران می‌دونن. 

یه بنده‌ی خدایی رو دیدم داخل وبلاگش نوشته بود: «رئیس‌جمهور اسلامی» یاد این لقب افتادم و خندم گرفت :))))

راستی یه ژانر جالبی هم هست به‌نام «رپِ انقلابی»، این‌جا منظور از انقلاب تغییر در سیستم فعلی کشور نیست، بلکه منظور پیروی از آرمان‌های جمهوری اسلامی ایران برای رسیدن به اون‌ها و تغییر در جهانه. اسم رپرهاشون رو هم راستش یادم نیست ولی آدم‌های عجیبی‌ان، تیپشون شبیه پیشرو و بهرام و هیچکسه، عقایدشون شبیه مطهری و شریعتی! البته بعید می‌دونم به‌اندازه‌ی مطهری و شریعتی سواد داشته باشن. خلاصه که دنیای عجیبیه.

از ترجمه‌های غلط تا فرهنگ برعکس

آن‌قدر عصبانی‌ام که دارم زمین و زمان را فحش می‌دهم. حدود سی صفحه از یک کتاب را خوانده‌ام، ترجمه آن‌قدر بد بود که انگار یک بچه‌ی پنج ساله این فاجعه را رقم زده و از روی کنجکاوی این اثر را ترجمه کرده است. بعضی از جملات فعل نداشت! یعنی اساساً نمی‌فهمیدم که موضوع چیست و چه می‌گوید. کسی که این اثر را ترجمه کرده، حتیٰ یک‌بار ترجمه‌ای که انجام داده را نخوانده است. بدبختی این‌جاست که روی بقیه‌ی آثار انتشار یافته در همان نشر هم کلیک کردم و دیدم که بله، در برخی از آثار، بدترین ترجمه‌های ممکن صورت گرفته و این کتب با نازل‌ترین قیمت‌ها به فروش می‌رسند. من هم این کتاب را از یک کتاب‌فروشی خریدم که قیمتِ کتاب‌هایش تقریباً از همه‌جای شهر ارزان‌تر و کاغذشان از همه‌جا بی‌کیفیت‌تر است، امّا تا به حال ترجمه‌ای به این بدی در زندگی‌ام ندیده بودم. خواندنش واقعاً باعث شد که سرم درد بگیرد، می‌خواهم کتاب را از فرط عصبانیّت به آتش بکشم.

ادامه‌ی مطلب

مرتد (۵)

هر گناه که کرده‌ام را می‌گویم بلکه سبک شوم، امّا گناه امروز باید کاملاً بی‌ریشه باشد. این گناه نامش «تنبلی»‌ست؛ چیزی که درونم ریشه کرده است و ذره‌ذره مرا می‌خورد. می‌خواهم فلان کار را کنم، امّا حوصله‌ام نمی‌آید و خلاصه تنبلی می‌کنم. در توییتر (اکس) -- خدا بیامرزدش -- شنیدم که فردی گفته بود: «تنبلی بدترین ماده‌ی مخدر است». باید این را تأیید کنم، اعتیاد به تنبلی از اعتیاد به بسیاری از مواد مخدر هم بدتر است و انسان را به تباهی می‌کشاند، باید این را بشکنم ...

شبیه مار شده‌ام

آن‌قدر در هم پیچیده‌ام که شبیه مار شده‌ام. زبانم جز به‌قصد زهر زدن از دهانم بیرون نمی‌خیزد. حرف‌هایم اکثراً پیچیده و بی‌معناست. گاهی اوقات خودم هم نمی‌توانم دقیقاً بفهمم که چه می‌گویم، چه رسد به دیگران.

کاش یکی من را از دست خودم و شما را از دست من نجات دهد. آمین!

نگار زیبا

احسنت و زه ای نگار زیبا
آراسته آمدی بر ما

امروز به‌جای تو کسم نیست
کز تو به خودم نماند پروا

...

امروز زمانه خوش گذاریم
بدرود کنیم دی و فردا

– سنایی

من هم نه

شاید اگر با یک ماشین زمان به سال ۱۳۸۴ بروی و این عکس را به خود آیت‌الله علی خامنه‌ای یا حتیٰ محمّد خاتمی (رئیس‌جمهور وقت) نشان دهی، نتواند آن را باور کند.

پی‌نوشت: انتشار این عکس کاملاً قانونی‌ست، چرا که توسط یک خبرگزاری رسمی (خبرگزاری دانشجو) گرفته و منتشر شده است.

بنیادگرایانِ مسلمان

هدف بنیادگرایان مسلمان «اسلامی کردن جوامع اسلامی»ست. آن‌ها مسلمانانی را که با کفّار در صلح باشند، اساساً مسلمان نمی‌دانند.

این مقاله از فرارو که ترجمه‌ای -- ناشیانه -- از رساله‌‌ای‌ست را بخوانید تا ماجرا به‌دستتان بیاید.

[به‌قول شفیعی کدکنی، شده‌ایم شبیه چند روحانی که مقالات فارسی را می‌خوانند و گمان می‌کنند که به علوم انسانی مسلط‌اند.]

پی‌نوشت: پس از آن‌که خواندید کمی تأمل کنید و فکر کنید که کدام‌یک از انسان‌های سرشناس ایرانی از کلماتِ این مقاله -- که کلمات استفاده شده توسط سیّد قطب هستند -- استفاده می‌کرد ...

رهایم کنید

«نگذار کتاب‌ها به‌جایت سخن بگویند، نگذار روزنامه‌ها به‌جایت خبر بخوانند، نگذار فیلم‌ها به‌جایت عشق بورزند، نگذار موبدان به‌جایت دعا بخوانند ...» این‌ها مدام در سرم تکرار می‌شوند و دوباره «ای موبد، بهر این جاه که تو داری چه چیز اندر سر ما نهاده‌ای» و دوباره این صدا قطع می‌شود و باز «ای بی‌عار، چگونه اجازه داده‌ای که موبد بر تو مسلط باشد» و برای همیشه صدا می‌خسبد و تو در چشمانم زل می‌زنی که مبادا نگاهت به این تن اثیری افتد ...

می‌دانید که من چه می‌گویم؟ خودم که پاک دیوانه شده‌ام و نمی‌فهمم چه می‌گویم.

نظرات یک ایرانیِ سنّتی درباره‌ی سیاست، جامعه و دین

اگر از من بپرسند که بهترین دوران برای زندگی در ایران چه دوره‌ای بود، قطعاً دوران صفویه را نام خواهم برد. فرض کنید چه دنیای رویایی بود ... یک ایران واقعی؛ شاه شاه بود و گدا گدا، همه سر جای خود بودند. کسی به جای دیگری طمع نداشت و این بساط «آزادی‌چی‌گری» و «مشروطه‌چی‌گری» و «دموکراسی‌چی‌گری» هم هنوز به سمت ماها نیامده بود. آخوند وعظ می‌کرد و حدیث می‌گفت، بنّا خانه می‌ساخت و طاق می‌زد، همه دقیقاً سر جای خود بودند، کسی هم به جاه و مقام دیگری چشم نداشت.

این بساط را هم غربی‌های پدرسوخته ککش را در تنبان ملّت ما انداختند، وگرنه پدربزرگِ دهقانِ ما چه می‌دانست «انقلاب» و «آزادی» و «انتخابات» چیست، گندم می‌کاشت و درو می‌کرد، بخشی را ارباب تلکه می‌کرد -- مثل همیشه -- و بخشی‌اش هم نصیب علمای قم و نجف می‌شد، مابقی هم به سر سفره می‌رسید. همه‌چیز مملکت سر جایش بود، تا این‌که شاه -- طبق معمول -- خوشی زد زیر دلش و یاد فرنگستان کرد و همه‌مان را به خاک سیاه نشاند. آقا ما کتاب و دانشگاه و روشن‌فکر می‌خواهیم چکار؟ مگر این‌ها نان و آب می‌شوند؟ کتاب می‌خواهی؟ «حلیة‌المتقین» و «نهج‌البلاغه» و -- از همه بهتر -- «قرآن» سرآمد و بهترین کتب‌اند؛ مَدرَس می‌خواهی؟ حوزه‌ی علمیه‌ی قم و نجف و اصفهان و قزوین، بهترینِ جامعات‌اند؛ روشن‌فکر می‌خواهی؟ چه کسی از «مجلسی» و «صدرا» و «شیخ بهائی» منورالفکرتر و فاضل‌تر؟ نمی‌دانم درد این ملّت ما چیست که به رزق خود وفادار نیستند و شاکر سلطان کنونی‌شان هم نیستند و ناشکری می‌کنند. همیشه باید شاکر سلطان و تابع اوامرش باشیم، تا از گزند ددان در دنیا و اُخریٰ در امان مانیم، لٰکن غیر از این راهی به جنّت نیست.

«گر به‌راستی سپاس‌گزاری کنید، نعمتتان را فزون کنم، اگر ناسپاسی کنید، همانا عذاب من شدید خواهد بود.»
– قرآن، سوره‌ی ابراهیم، آیه‌ی ۷

چای ریختم

چای ریختم، نوشتی، سرد شد -- نه آن‌قدر که نشود خوردش.

arrow_upward