هبوطم

«و شما [طىِ ره مستقيم را] نخواهيد خواست مگر آنكه خدا، پروردگار جهانيان بخواهد.»
– قرآن، سوره‌ی تکویر، آیه‌ی ۲۹

این‌که همیشه انسان در اقلیّت بماند خود دردی‌ست بی‌دوا. «سایه» جایی گفته بود که نمی‌داند چرا همیشه از تیم‌های بازنده حمایت می‌کند، من نیز نمی‌دانم که چه علاقه‌ای به در حاشیه بودن دارم، شاید این علاقه‌ام از آن‌جا بر می‌خیزد که از ضعف‌های خود بی‌نهایت شرمسارم و سعی بر پنهان کردن آنان می‌کنم -- زمانی که در حاشیه هستی کسی ضعف‌هایت را نمی‌بیند. از هر راه کج و مستقیمی هراس دارم، چرا که نه تاب جهنّم دارم، نه مهنت بهشت می‌کشم. آن گوشه ایستاده‌ام که نه قرار است فردی موفق شوم، نه انسانی بی‌سروپا -- البته دومی محتمل است. خودم را می‌بینم که با کیسه‌ای روی دوشم زباله‌گردی می‌کنم، یا کارمندی خسته‌ام که قرار است هوش مصنوعی برای همیشه از میدان به درم کند و به گوشه‌ی تنگ آرزوها بفرستد. خلاصه که این هم قصّه‌ی من بود، قصّه‌ای که از آن بانام چرخه‌ی سقوط یاد می‌کنم، من سال‌هاست که از بهشت هبوط کرده‌ام: «پس شيطان موجب لغزش آن‌ها شد، و آنان را از آنچه در آن بودند (بهشت) خارج ساخت، و به آنها گفتيم همگی [به زمين] فرود آیيد»۱

ادامه‌ی مطلب

انسان ناملّی

[قسمت اول فصل ۱، سریال آینه‌ی سیاه (Black Mirror)، نام این قسمت: «سرود ملّی»]
شاید بتوانم بگویم که این قسمت، یکی از قسمت‌هایی‌ست که دیدگاه خاصی درباره‌اش ندارم. یعنی زاویه دیدی که این قسمت نسبت به مفاهیم سیاسی داشته، بسیار عمیق، پیچیده و در عین حال -- برای من -- غیرقابل‌درک است. سیاست‌مداران در این قسمت همه افرادی عادی‌اند. هیچ‌کدام از سیاست‌مداران در این فیلم انسان‌هایی خبیث یا فراماسون‌هایی بی‌رحم نیستند، بلکه کاملاً عادی تصویر شده‌اند -- شاید شرارت از همین عادی بودن می‌آید! در اندیشه‌ی ما مردمانِ دنیای شرق، سیاست مداران یا نمازشب‌خوانانی مردم‌دارند یا شیاطینی آدم‌خوار! هیچ کسی میان این دو حالت وجود ندارد. اما این فیلم انسان‌ها را درگیر مسئله‌ای انسانی می‌کند، در این فیلم هیچ شیطانی وجود ندارد که بتوان او را ملامت کرد و هیچ الٰهه‌ای نیست که بتوان مجیزش را گفت، همه به معمولی‌ترین شکل خود انسان‌اند. آن «خوک» در فیلم -- برای من -- نماد تنزل انسان به انسان بودنش است.

رنگین‌کمان

تو پروانه می‌شی یه روز قشنگ
مهم نیست اون روز اگه دیر شه
امیدت به این خواب تکراریه
یه رؤیا که بایست تعبیر شه
– مهدی موسوی

مهدی موسوی این شعر را در وصف حال افرادی سروده که همیشه از سوی جامعه‌ی ایران طرد شده‌اند ...

خسته نمی‌شود

بد نیست، پس از خواندن این شعر از آقای سروش، کمی فیه ما فیه بخوانیم: «گفت که: این چه لطف‌ست که مولانا تشریف فرمود، توقع نداشتم و در دلم نگذشت، چه لایق اینم؟ مرا می‌بایست شب و روز دست گرفته در زمره وصف چاکران و ملازمان بودمی، هنوز لایق آن نیستم، این چه لطف بود؟»
 

اخلاقیات ما در روز بی‌بدنی

سال‌ها پیش، از طرف انجمن اسلامی، دعوت شده بودیم به سالن همایش استانداری. در مقابلمان جمعی از بانوان فعال در حوزه‌های فرهنگی جلوس کرده بودند. نوبتِ سخن به ایشان رسید، هر کدام به صرف و نحوی شروع کردند به گلگی از وضعیت حجاب در جامعه؛ به طرفة‌العینی تتمه‌ی دور زمان و تمام مشکلات زنان را به حجاب مربوط ساختند و کار را یک‌سره کردند -- منصفانه بگویم دعاوی دیگری نیز مطرح شد که در مقابل این مبحث بسیار کمرنگ بود. نوبت به یکی از آخرین سخنوران رسید، وقتی که او سخن را شروع کرد، دیدم که لحظه‌ای تصویر مانیتور -- که فرد سخنگو را نشان می‌داد -- قطع شد، کات شد و تصویر خانم کناری او که به‌زعم دوستان شل‌حجاب بود تقطیع گردید!

شاید چیزی که در آن لحظه از زندگی‌ام فهمیدم در کلام نارسایم نگنجد، امّا می‌توانم بگویم که استبداد با اسلحه شروع نمی‌شود، با حذف شروع می‌شود.

پی‌نوشت: واقعاً نمی‌دانم چه تفاوتی میان «شل‌حجاب» و «بی‌حجاب» وجود دارد. چه معیاری برای اندازه‌گیری حجاب موجود است که بتوان با آن گفت که چه کسی باحجاب و چه کسی بی‌حجاب است؟!

مقدمه بی‌مقدمه

در این صفحه و در این سری قرار است نظرات شخصی و دیدگاه‌های خود را نسبت به سریال آینه‌ی سیاه (Black Mirror 2011) به‌طور خلاصه بیان کنم. این سریال که هر قسمت آن موضوعی متفاوت از دیگر قسمت‌ها دارد به چالش‌های انسان در عصر اطلاعات و هوش مصنوعی پرداخته و آن‌ها را واکاوی می‌کند. سریال درباره‌ی تاریک‌ترین ابعاد انسان در این عصر سخن گفته و آینه‌ای‌ست برای ما تا خود را از دیدی دیگر به تماشا بنشینیم.

مطالب مطرح شده در این پست بدون لو دادن (spoil) داستان اصلی‌اند. بالیقین هر آن‌چه این‌جا گفته می‌شود صحیح نیست و شما می‌توانید با گذاشتن نظر در زیر هر پست، نقد خود را وارد کنید. می‌توانید با زدن دکمه‌ی دنبال کردن -- واقع در کشوی کناریِ وبلاگ -- این وبلاگ را دنبال کرده و از آخرین پست‌هایی که در این سری تولید می‌شوند باخبر شوید.

با حکایتی از سعدی آغاز می‌کنیم:
«جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.

نشنیدی که صوفیی می‌کوفت
زیر نعلین خویش میخی چند؟

آستینش گرفت سرهنگی
که بیا نعل بر ستورم بند»

هیچ

من بند کفش کهنه‌ی افتاده ته انباری‌ام. من یک وبلاگ بی‌خاصیّتِ فراموش شده در قعر اینترنتم. من یک پیرمرد در روستایی بی‌جمعیتم. من یک جوان در دنیای سرمایه‌داری‌ام. من یک زندانیِ فراموش شده‌ی اعدامی‌ام. من هیچم.

من به‌اندازه‌ی تمام جهان هیچم. من طبلی تو خالی‌ام، پلنگ روی پتوی خال‌خالی‌ام. در صورتم گر بنگری چیزی نمی‌بینی، چون‌که من بزرگترین گناه بشرم. من سیب افتاده از «درخت ممنوعه»ام که بعد از هبوط آدم از بهشت سقوط کرده‌ام. من اسپرم باقی‌مانده ته چاه فاضلابی‌ام. من بدترین گناه پدر و مادرمم، من نفرین بزرگ آن تن اثیری‌ام، من هیچم.

برای دوستان بلاگیکس

فکر کنم بلاگیکس من را در یک حالت شدو بن (shadow ban) قرار داده است. شاید این‌کار را برای حفظ سایت خود انجام داده -- که قابل درک است. امّا بهتر نیست، اگر می‌خواهد همچین کارهایی کند یا وبلاگی را حذف کند، قبل از این‌که این‌کارها را انجام دهد، پست‌های تحریک‌کننده را در حالت پیش‌نمایش قرار داده و به صاحب بلاگ پیامی دهد مبنی بر این‌که محتوای منتشر شده‌اش حساسیّت‌برانگیز یا غیرقانونی‌ست و باید آن را حذف کند؟ آیا این‌کار بهتر و مقبول‌تر نیست؟

شاید هم من از اساس توهّم زده‌ام.

arrow_upward