فاصله

بین «وحید جلیلی» و «علی خامنه‌ای»، چهار انگشت (نفر) فاصله است، مانند فاصله‌ی گوش تا چشم. [اگر من توهم نزده باشم و مردی که چپ تصویر نشسته است، وحید جلیلی باشد.]

نمی‌دانم که سعادت این را خواهم یافت که آقای جلیلی را زیارت کنم یا نه، ولی اگر ایشان را زیارت کردم، حتماً به ایشان خواهم گفت که با «غرب‌گرا»خواندن «جواد طباطبایی» نمی‌شود «ملاصدرا» را زنده کرد، همان‌گونه که «مصباح» با لعنِ «شریعتی» نتوانست -- بدونِ خشونتی انقلابی -- «اسلام ناب محمدی» را پیاده‌سازی کند. 

هر پیامبری نیاز به یک چوب‌دستی دارد، ایشان فعلاً چماق به‌دست گرفته‌اند و می‌خواهند عروج کنند. انشاءالله که بتوانند!

 

نابودیِ سخنانش

نوشته‌ای را دیدم که رئیس‌جمهور ایالات متحده‌ی آمریکا در آن گفته بود: «تمدنی امشب خواهد مرد، و دیگر بر نخواهد گشت ...» نمی‌دانم که چنین چیزی در واقعیت چقدر ممکن است و آیا می‌شود که یک شبه تمدنی را نابود کرد یا نه؟! باری چیزی که می‌دانم این است: آن‌چه در تاریخ نگاشته‌شده، نگاشته شده و نمی‌توان آن را به این راحتی از ذهن مردمان پاک کرد. ایران خود ماییم و تا زمانی که زنده‌ایم و قصه‌ی ایرانی‌بودنمان را تعریف می‌کنیم، ایران در سطربه‌سطر جملاتمان جاری‌ست. ایران چیزی جز قصه‌ای که ما با یک‌دیگر ساخته‌ایم نیست. هر پالایشگاهی که بسوزد، هر پلی که بریزد و هر دانشگاهی که ویران شود، ذره‌ای از این قصه است که برای همیشه از دستش می‌دهیم ...

چه شکلی؟

یکی از عادت‌های مازوخیستی من خواندن روزنامه‌ی کیهان است. مرض است دیگر، کاریش نمی‌توان کرد. امّا جدای از اختلاف عقیده‌ی سیاسی، در یکی از مقاله‌های کیهان نوشته شده بود: «این نهاد در ادامه از برپایی مراسم روضه‌های خانگی در روزهای ۱۹ تا ۲۱ فروردین‌ماه توسط عموم ملت شریف در منازل و ختم میلیونی سوره فتح به نیت پیروزی ملت قهرمان ایران و جبهه مقاومت خبر داد.» آیا شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی پیش‌گویی بلد است که می‌داند در روزی که هنوز نیامده (الان ۱۷ فروردین‌ماه‌ایم) چه اتفاقی در منازل مردم خواهد افتاد؟ خبردادن یعنی گفتن چیزی که حادث شده و شما آن را مشاهده کرده‌اید و درباره‌اش آگاه شده‌اید، چگونه از چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده خبر می‌دهید؟

پی‌نوشت: خبر یعنی این که اعتماد کار کرده، با کمترین کلمات بیشترین مفاهیم را رسانده و خبر را منتقل کرده است.

پی‌نوشت دوم: شاهکاری از فارس دیدم! به دکتر جلیلی بگویید بنویسد «اباعبدالله الحسین علیه‌السلام» نه «اباعبدالله الحسین علیه اسلام». یعنی آن روزنامه به آن عریض و طویلی یک ویراستار درست و حسابی ندارد؟!

مرتد (۷)

امروز این را فهمیدم که «آز» یا همان «طَمَع» چه گناه بدی‌ست، انسان را می‌خورد و زندگی‌اش را به ورطه‌ی نابودی می‌کشاند. انسان آزمند همیشه می‌خواهد که بیش داشته باشد و همه‌چیز این دنیای فانی را با خود به جهانِ والا ببرد، که این جز خیالِ باطل نیست، گور تنگ است و جهان بی‌نهایت متزلزل و بی‌رحم. من نیز آز داشته‌ام، این طمع هم از گناهانِ من است. من آز این را داشته‌ام که کتاب‌خانه‌ای رنگین برای خود بنا کنم و از هر کتابِ دل‌خواه نسخه‌ای در آن بگنجانم، آیا این کار قابل انجام است؟ چه باشد چه نباشد دیگر علاقه‌ای به آن ندارم، زیرا این طمع‌کاری انسان را به هاویه‌ی بی‌بنیگی و ظاهربینی می‌کشاند. نباید به کتاب‌هایی وابسته شد که ممکن است روزی در آتش بسوزند یا اوراقشان را موریانه‌ها بخورند ... همیشه مجبور بوده‌ام که کتب را در حالت پی‌دی‌اف (PDF) بخوانم، شاید آن کتابِ بدترجمه‌شده را که سال‌ها پیش خوانده‌ام بیش از کتابی به‌خاطر آورم که با جلدی زیبا به‌قیمتی گزاف خریداری کرده‌ام! جلدهای زیبا دقیقاً مقابلِ موجودیّتی به‌نام کتاب می‌ایستند. [وای بر آنان که گمان می‌کنند با ساختن جلدهای بهتر و صحافی زیباتر کتاب‌هایشان اغواکننده‌تر است و بیشتر به فروش می‌رسد! اینان هیچ نفهمیده‌اند که آن‌چه می‌نویسند پیش و بیش از آن‌که جوهری بر کاغذ باشد، اندیشه‌ای است که با زیبایی به کسی فروخته نخواهد شد.]

فقط یکی

اگر فقط یکی از نقل‌قول‌هایی که داخل این مقاله‌ی دیجیاتو منتشر شده درست باشد، وای بر شما بی‌خردان! که با بی‌خردی خود در حال نابودی خویشتن‌اید. ای کاش کسی بیاید و شما را از چنگ نجات‌بخش‌تان، نجات ببخشد. امّا امیدی به عقل‌های شما و منطق زهوار در رفته‌ی دستوری‌تان نیست. شما با سفلگی خود خرد را به اضمحلال برده و خود را به فساد و تباهی کشیده‌اید. امّا ما هم مقصریم. مگر می‌شود که انسانی نفس بکشد و این هوای مه‌آلودِ سنگین را به بازدمی سنگین‌تر بسپارد، این هوا یا باید مرا خفه کند یا کاری کند بلکه به هوش آردم. شما که از هر چه تغییر است بیزار و از هر کس متفاوت است مفتضحانه رنجورید! همان شما که بی‌اختیار ما می‌شوید و در من نفوذ می‌کنید. [شاید هم من اشتباه می‌کنم و دنیا آن‌قدر هر کی به هر کی و خر تو خر است که حرف شما درست از آب در آید! چه کس می‌داند؟ هیچ‌کس.]

پی‌نوشت: این پست هیچ جنبه‌ی تبلیغاتی‌ای ندارد و بررسیدن مقاله‌ای از یک وب‌سایتِ کاملاً قانونی‌ست!

اینترنت طبقاتیِ جدید

این مقاله‌ی زومیت -- درباره‌ی اینترنت طبقاتی جدید -- من را به یاد شعری از ادیب‌الممالک فراهانی انداخت: «زشت چونان که کسی نام نهد / به عرقچین زن زانیِ خود» حداقل آن‌کس که به زناکاریِ زنش می‌بالد، ضرر و اذیتی به دیگران نمی‌رساند!

مرتد (۶)

در شرایطی که تمام افراد جامعه حق دسترسی به اینترنت آزاد ندارند و نمی‌توانند آزادانه اظهارنظر کنند، نوشتن از روشن‌فکری بی‌معناست. نوشتن و سخن‌گفتن از تاریخ روشن‌فکری در فضایی که هر لحظه ممکن است -- با هزار بند قانونی و غیرقانونی -- صدایت را ببرند، عبث است. روشن‌فکری در خودش کلمه‌ی «روشن» دارد، پس نمی‌توان آن را غیرروشن و استعاری تشریح کرد.

اگر هم کسی از آقایان و خانم‌ها و افرادی از دیگر جنسیت‌ها آمدند و گفتند که ما آزادی گفتار داریم، باید بپرسم که اگر -- خدایی نکرده -- من بخواهم درباره‌ی «سلمان رشدی» بنویسم و از او دفاع کنم، آزادی این را دارم که بدونِ خوردنِ اتهاماتِ شاذ به زندگی‌ام ادامه دهم؟ آیا آزادی این را دارم که به تحصیل در دانشگاه ادامه داده یا روزی استاد دانشگاه شوم؟ آیا قادرم پستی دولتی بگیرم و به کشورم خدمت کنم؟

در نظر بگیرید که سلمان رشدی یک زخم قدیمی‌ست که با خنجر خونینی التیام یافت، حال اگر موضوعی جنجالی‌تر باشد، معلوم نیست که به سرنوشت خودش دچار خواهیم شد یا داریوش فروهر!

شما یادتون نمیاد

شما یادتون نمیاد، یه زمانی که اینترنت وصل بود، یه نرم‌افزاری بود به‌نام «دیسکورد». آدم‌ها از سراسر دنیا میومدن تووش و درباره‌ی موضوعات مختلف (موسیقی، فیلم، سریال، تدوین، زبان، روان، جامعه، دین، مذهب، فلسفه و ...) با هم گپ می‌زدن؛ گاهی با هم یه چیزی درست می‌کردن -- از غذا تا اپلیکیشن و وب‌سایت -- گاهی دوستی و روابط عاشقانه‌ی لانگ‌دیستنس (از راه دور) شروع می‌کردن، گاهی با هم همکاری می‌کردن و استخدام می‌شدن، گاهی کنار هم بازی می‌کردن (شطرنج، بازی‌های ویدیویی مختلفی که با هم استریم می‌کردن و برای هم پخش می‌کردن، بازی‌های آنلاین که با هم تیم‌آپ می‌کردن)، گاهی هم با هم به جدل‌های مختلف علمی می‌نشستن و به هم در پروژه‌هاشون کمک می‌کردن. هندی‌ها، فرانسوی‌های، آمریکایی‌ها، روس‌ها، ایرانی‌ها، آلمانی‌ها و ... با دین‌ها و قومیت‌های مختلف میومدن و کارهای جالب انجام می‌دادن.

البته که همون هم خالی از ایراد نبود، از محتوای نامناسب برای کودکان که گاهی از دست سازندگانش در می‌رفت بگیر تا محتواهای مجرمانه هم داخلش کمابیش پیدا می‌شد -- بالاخره دنیای الهی که نیست، دنیای انسانیه. اما فارغ از تمام این مسائل داخلش بوی انسانیت میومد، یعنی انسان‌ها بدون واسطه‌ی هیچ دولت و بارگاهی و با استفاده از یک اینترنت خیلی معمولی می‌تونستن دیگری رو ببینن که شبیه خودشون دست و پا داره و غول بی‌شاخ و دم نیست. 

یه جایی بود برای درس خوندن که فکر کنم اسمش study stream بود، خیلی جای جالبی بود، مردم میومدن و بدون این‌که هیچ‌صدایی داخل سرور باشه با دیدن بقیه افراد و نگاه کردن به تصویر فرستاده‌شده از وبکم‌ها هم رو نگاه می‌کردن و برای درس‌خوندن انگیزه می‌گرفتن، واقعاً این حس جهانی با هم بودن خیلی چیز جالبی بود که متأسفانه به‌دلیل قطعی اینترنت دیگه نیست.

arrow_upward