می‌گویند بنویس

می‌گویند روایت کن و از جنگ بگو! چه چیز را روایت کنم و از کدام جنگ سخن بگویم؟ مانند این‌که یک بدبخت‌آدمی مانند من را بردارید و ببرید در صحرای آفریقا‌ بگذارید و توقع داشته باشید از صدای ماران زنگی برایتان شطحیات بخواند و مجنون‌وار برقصد! دیوانه شده‌اید؟ این جنگ هفتادوسه ملّت را مگر من پایه گذاشته‌ام که برایش سخن برانم؟ منظورم این نیست که نباید برای کسانی که جان خود را از دست داده‌اند سوگ داشت -- که خود سوگ‌نامه‌ای نوشته‌ام بس دراز -- یا نباید از کسانی که سعی دارند به دیگران کمک کنند، تشکر کرد. مقصود اصلی‌ام این است که این موشک‌ها دیوانه‌وار بر سر و صورت انسان‌ها می‌خورند و ما صرفاً تماشاگرانی هستیم که در حال دیدن این آسمان‌پیماهای غول‌آسا در سراسر خاورمیانه‌ایم. چه عرب باشیم، چه فارس، چه مسلمان باشیم، چه مسیحی، همه‌یمان قربانیانِ موشک‌هاییم. هیچ‌کدام از ما قومِ غالب نیست که بخواهد کولی‌وار سماع کند. 

آن فرقه‌ی ناجیه‌ی کامیاب نمی‌تواند با مباحثه‌ای الهیاتی یا لااقل مباهله‌ای کار خود پیش بَرَد، آن‌کس که این را گفت هم می‌دانست که فرقه‌ی ناجیه آن است که اسب‌هایش را زین کرده، قوس شمشیرش را به خون دیگر فِرَق آغشته کند. اگر کسی گمان کند که فرقه‌ی ناجیه می‌تواند شمشیر کنار نَهَد و با نوشتن و خواندن بر دیگری فایق آید، بیش از هشتاد سال است که از تاریخ عقب افتاده. تاریخ این ممالک محروسه و آن دین مبین را امروز شمشیر است که تعیین می‌کند، گر انسانی راه‌حل دیگری دارد، بداند که قبل از گفتنش فرسوده و ناکارآمد گشته و سال‌هاست که رَه به سویی نمی‌برد.

مرتد (۴)

دست خودم نیست، گاهی خیال می‌کنم که آن مسیحیِ ایرانیِ همسن-و-سالِ من، در گوشه‌ی خلوت تنهایی‌اش به چه چیز فکر می‌کند؟ او جهان را در چه چیز می‌بیند و جهان اطرافش، او را چگونه می‌یابد؟ چه چیز می‌خورد و بر چه چیز می‌خوابد؟ هر چه فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌رسد، شاید عقل من برای پاسخ به این سوالات طراحی نشده است. برای من آن مسیحی همواره یک دیگری بوده که در پس حجابی بلند می‌زید و ما او را هیچ‌وقت نخواهیم دید، پس ابزاری برای درک او و زندگی‌اش در دستانِ من نیست.

لبِ

لحظه‌ای خدایت را به خانه‌های خیالِ فراموشی بسپار، لب‌هایت را روی لب‌هایم فشار بده ...

جایگزین گنجور

کسی جایگزینی برای سایت «گنجور» می‌شناسه؟

اگر می‌شناسه معرفی کنه؟

دوستان وب‌سایت گوهرین -- که یکی از دوستان معرفی کرد -- به آدرس زیر می‌تونه جایگزینی مناسب برای گنجور باشه: 

gowharin.ir

وب‌سایت ۶۰برگ هم جالب توجّه و خوب است:

60barg.ir

راه‌های مستقیم

چند روز پیش در یکی از وب‌سایت‌های معروف کتاب‌فروش اسم چندی از نویسندگان ایرانی را جست‌وجو کردم، نتایج یافت شده شگفت‌انگیز بود و حرف زدن درباره‌یشان شگفت‌انگیزتر. یکی از نویسنده‌هایی که نامش را جست‌وجو کردم، جناب «عبدالکریم سروش» بود که تمام خوانندگان این وبلاگ از ارادت بنده به ایشان مطلع‌اند -- چواشه بخوانید. وقتی که نام این بزرگ را نوشتم، کتابی آمد به‌نام «صراط‌های مستقیم»، بعد بیشتر کنجکاو شدم و فهمیدم که این کتاب توضیحی نظری درباره‌ی ایده‌ی مشهور پلورالیسم (pluralism) است. این‌قدر بی‌حوصله بودم که نه به‌سراغ نسخه‌ی فیزیکی کتاب رفتم و نه برای گیرآوردن نسخه‌ی آنلاینش اهتمامی ورزیدم، امّا لحظاتی درباره‌اش تأمل کردم؛ تأملی ژرف به معانی‌ای که در اسم این کتاب نهفته و درباره‌ی رابطه‌ی خودم و این اسم.

چند روزی گذشت و هی این اسم در سرم مرور می‌شد تا به چیزهای جالب‌تری رسیدم. اولین چیزی که بیش از همه توجه‌ام را جلب کرد، مفهوم صراط مستقیم در افکار خودم بود. در افکار من -- یعنی افکار کنونی من -- برخلاف چیزی که نمایانده می‌شود، همه‌چیز آن‌قدر صفر-و-صدی نیست که دیگران ممکن است بپندارند. یعنی من به‌گونه‌ای «احتیاطی» به جهان می‌نگرم که مرا از این حیث از خیلی‌ها دور و به خیلی‌ها نزدیک می‌کند. نه آن‌قدر از مذهب دور می‌شوم که به‌کل باور به آن را زیر سوال ببرم و نه آن‌قدر نزدیک می‌شوم که از مزایای مذهب -- به‌شکل تام -- بهره‌مند شوم. این شکل از تعلیق که پیش از همه‌چیز تعلیقی ذهنی‌ست درباره‌ی تمام پدیده‌های زندگیِ من صدق می‌کند، امّا چون در فضایی مذهبی-سیاسی بزرگ شده‌ام، درباره‌ی مسئله‌ی فراطبیعت بیش از همه نمود پیدا می‌کند. در حقیقت آن‌چه که من می‌گویم بیش از آن‌که فراطبیعی باشد، مادّی و متجسّد است. یعنی بیش از آن‌که دین‌داری و تظاهرم به دین از روی ترس یا عشقِ خدایی باشد، از ترس محتسبین است. بالاخره انسان باید در این جامعه و خانواده نفس بکشد دیگر!

شاید مشکل از من است که عزمی راسخ و شجاعتی خستگی‌ناپذیر برای روبه‌رو شدن با جهان اطرافم ندارم؛ شاید هم مشکل از انسان‌هایی توتالیتر است که تمام جهان معنا را برای خود و معنویّت خود می‌خواهند. امّا مشکل از هر کجا که پیش آمده یکی از اصلی‌ترین توجهات من است که باید چاره‌ای برایش بیندیشم.

ای کوروش، آسوده نخواب

ای کوروش! ای ملعونِ تاریخ، آسوده بخواب که من را کاری با تو نیست.

نفرین بر تو و خاندان تو، نفرین بر کسی که اسمت را بر سر زبان‌ها انداخت و نفرین بر هر کس که نامت به نکویی بَرَد که تو از عظیم‌ترینِ شروران بوده‌ای.

[از درد-و-دل‌هایی با کوروش]

خسته

«خسته‌ام از این لعنتی 

از دنیای صنعتی»

– بهرام نورایی

آزاده

تمام آن‌چه نوشته‌ام تقدیم به این جمله:

«عشق عشق است»

و یک رنگین‌کمان برای او که همه‌چیزش -- مانند خودم -- غیرعادی‌ست.

تازی

نامم عربی‌ست، فامیلی‌ام نیز عربی‌ست. مسلمان‌ام و دینم عربی‌ست. سواد ناداشتهٔ پدربزرگم عربی‌ست. فکرهایم عربی‌ست و خشمم نیز عربی‌ست. هر روز با رویایی عربی سر از خواب برمی‌دارم و به این فکر می‌کنم که زندگی‌ام چقدر عربی‌ست؟ روان و عقلم عربی‌ست. اسم مادربزرگم فارسی‌ست، اما اگر پی‌اش را بگیری، همان نیز عربی‌ست. نان در سفره‌مان عربی‌ست. پول در جیبم عربی‌ست. دختری که دوستش دارم فارسی... نه، اگر پی‌اش را بگیری، کیش و تبارش عربی‌ست.

«ما جد اندر جد عرب بوده‌ایم» و گم در خیالات خویش -- که آن هم عربی‌ست.

ماه

«ماه را می‌بینم، زمانی که به خورشید می‌نگری»

"I see the moon, when you look at the sun"

arrow_upward