مرتد (۹)

شاید بد باشد، شاید هم خوب باشد، هر چه که است می‌شود درباره‌اش فکر کرد.
امروز جایی رفته بودم، کلیسایی دیدم. بالای کلیسا صلیبی نقش بسته بود. به این فکر کردم که این پیکره‌ی پرابهت مسیحیت چه رنجور و غمگین در گوشه‌ای خفتیده. به مدرسه‌ای فکر کردم که در کلیسا جا خوش کرده. چقدر آن لحظات وهم‌آمیز بود. غربت و سکوت آن کلیسا -- که تا به حال داخلش نرفته‌ام -- من را گرفت و دیگر ولم نکرد. به یاد مسجدی افتادم که دورانی را در آن سپری کردم؛ آیا بچه‌های مسیحی ایرانی که به کلیسا می‌روند همان حس من نسبت به آن مسجد را به آن کلیسا دارند؟ آیا کلیسا همان‌قدر سرخوش و شاد و پرپیچ‌وخم است یا آن بنای ساده، درونی ساده و بی‌قضاوت دارد؟ [درب کلیسا فقط بر روی ایمان‌آورندگان به مسیح باز می‌شود و غیرمسیحیان جز در مواردی چند حق ورود به آن را ندارند، فلذا من نمی‌توانستم واردش شوم! ]

مرتد (۴)

دست خودم نیست، گاهی خیال می‌کنم که آن مسیحیِ ایرانیِ همسن-و-سالِ من، در گوشه‌ی خلوت تنهایی‌اش به چه چیز فکر می‌کند؟ او جهان را در چه چیز می‌بیند و جهان اطرافش، او را چگونه می‌یابد؟ چه چیز می‌خورد و بر چه چیز می‌خوابد؟ هر چه فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌رسد، شاید عقل من برای پاسخ به این سوالات طراحی نشده است. برای من آن مسیحی همواره یک دیگری بوده که در پس حجابی بلند می‌زید و ما او را هیچ‌وقت نخواهیم دید، پس ابزاری برای درک او و زندگی‌اش در دستانِ من نیست.

arrow_upward