مشکل بنیادین احمقها
«علت بنیادین مشکلات این است که در دنیای مدرن، احمقها غرّه و مطمئناند، درحالیکه هوشمندان جملگی پر از شکاند.»
– برتنارد راسل، پیروزی حماقت، ۱۹۳۳
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
«علت بنیادین مشکلات این است که در دنیای مدرن، احمقها غرّه و مطمئناند، درحالیکه هوشمندان جملگی پر از شکاند.»
– برتنارد راسل، پیروزی حماقت، ۱۹۳۳
یوسف گمگشته چرا باید بازآید به کنعان؟ مگر مرض دارد؟ بَرِ دلبری گرم و دلتای نیل را ول کند و به بیابانهای گرمِ کنعان رهسپار شود؟ چقدر یک انسان باید دیوانه باشد که چنین کند؟ من اگر بودم قطعاً بَرِ زلیخا میگزیدم و مهنتِ بتِ پدری -- مانند خلیل -- میشکستم و سرپایی و خشک و خالی هم که شده انتقامی از لبهای پاک او و فرشتگانِ مقرّب -- همزمان -- میگرفتم! شاید مرا منحرف بخوانید، امّا چه چیز باعث میشود که آدمی به این قضایا فکر نکند؟ وقتی که جامی و بادهای برپاست، باید بنوشی به سلامتی، نه اینکه تهذیب کنی به طمعِ زلفِ یار نادیده. غیر از این است؟

«چو طالع ز ما روی بر پیچ بود
سپر پیش تیر قضا هیچ بود
از این بوالعجبتر حدیثی شنو
که بی بخت کوشش نیرزد دو جو»
– سعدی
این وظیفهی اخلاقیِ تمام ما ایرانیان است که «شاهنامه» را برگبهبرگ بخوانیم و بعد به آتش بکشیمش -- زیرا همهی شاهان تا ابدیّت مردهاند و جنازههایشان نیز پوسیده است. باید هرچه زودتر «تخت جمشید»، آن کریه نمادِ ستم را درونمان با خاک یکسان کنیم. هیچ چیز بدتر از وجود داشتن آن آلتِ بیریشهی استبداد در روحمان، ما را به نفرین دچار نمیکند. برماست که هر روز «کوروش هخامنشی» را بهباد ناسزا بگیریم و او را هر ثانیه لعنت کنیم.
اینها همه نماد ستماند؛ نماد اینکه روزی قرار است «فریدون»ی ظهور کند و ما را از دست «ضحاک»ی نجات دهد. هرگز این اتفاق نخواهد افتاد. هیچ فریدونی هرگز وجود نداشته است. تمام اینها افسانههای ملّت داغخوردهی ماست که از کودکی در سرمان کردهاند. «تو داد و دهش» نکن، تو فریدون نیستی! فریدون نمیتواند وجود داشته باشد. یعنی عقلانی نیست که تصوّر کنی کودکی گمارده شده تا بزرگ شود و ظلم ظالمی را نابود سازد.
تمام آنچه که مانده بدن بیروح انسان است که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، جز زیستن و همین زیستن است که زیباست.
«اگر حقیقت زن باشد -- چه خواهد شد؟» این را آن مراد گفت و دم دیگر نتوانست برآورد. اگر بگوییم که حقیقت یک «زن» است، آنگاه چه کس را جرئت این است که جرعهای از آبِ غفلت بنوشد و دم آرد: «ای بیخویش مردگان در ساحتِ کلیساها و حوزهها، هوش باشید، که ناجیِ شما را یک زن میفرستد؛ هر آنچه نوشتهاید -- و نوشیدهاید -- آبی بوده که بیهیچ ثمری با پاهای مردانه و منحوس خود در هاونها کوفتهاید. کتابهایتان سراسر خشمِ منحطّ مردانه است و فتاوایتان یادگار شهوتی بیبدیل که هیچ بهدرد زنی زنده در تکاپوی آسمانها نمیخورد! شما رنگ رستگاری را هم در قالیِ خیالتان نخواهید بافت -- تا آنزمان که به این جزمیّت مردانهی خود گرفتارید.»
«یـا أَحْمَدُ! لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ، وَ لَوْلا عَلِىٌّ لَما خَلَقْتُکَ، وَ لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُکُما»
ترجمه: ای احمد (پیامبر) اگر تو نبودی، آسمانها را نمیآفریدم؛ اگر علی نبود، تو را نمیآفریدم؛ اگر فاطمه نبود، هر دوی شما را نمیآفریدم.

[منبع عکس: خبرگزاری آفتاب، بهنقل از خبرگزاری دانشجو]
«از عیّاشی باید گفت، وقتی که معنا کمه»
یکی از نشانههای خودآگاهی این است که آدمی بداند چهچیز در گذشته رخ داده و اکنون چه زمانیست. برخی از افراد در جامعهی ما زمانناآگاه یا بهقول دیگری زمانپریشاند؛ نمیدانند که تغییرات چگونه در طول زمان رخ داده و گمان میکنند که امروز با گذشته هیچ تفاوتی ندارد. آنقدر خود را آکنده از رخنهها کردهاند که بهقول «موسوی گرمارودی» تبدیل به «شیخ شاب» شدهاند. آنان هیچ اصالتی برای خود قائل نیستند. انگار در «هوای طلق» برای همیشه میان آسمان و زمین معلّقاند -- البته اینبار خود را هم حس نمیکنند!
«نگذار کتابها بهجایت سخن بگویند، نگذار روزنامهها بهجایت خبر بخوانند، نگذار فیلمها بهجایت عشق بورزند، نگذار موبدان بهجایت دعا بخوانند ...» اینها مدام در سرم تکرار میشوند و دوباره «ای موبد، بهر این جاه که تو داری چه چیز اندر سر ما نهادهای» و دوباره این صدا قطع میشود و باز «ای بیعار، چگونه اجازه دادهای که موبد بر تو مسلط باشد» و برای همیشه صدا میخسبد و تو در چشمانم زل میزنی که مبادا نگاهت به این تن اثیری افتد ...
میدانید که من چه میگویم؟ خودم که پاک دیوانه شدهام و نمیفهمم چه میگویم.
میگویند روایت کن و از جنگ بگو! چه چیز را روایت کنم و از کدام جنگ سخن بگویم؟ مانند اینکه یک بدبختآدمی مانند من را بردارید و ببرید در صحرای آفریقا بگذارید و توقع داشته باشید از صدای ماران زنگی برایتان شطحیات بخواند و مجنونوار برقصد! دیوانه شدهاید؟ این جنگ هفتادوسه ملّت را مگر من پایه گذاشتهام که برایش سخن برانم؟ منظورم این نیست که نباید برای کسانی که جان خود را از دست دادهاند سوگ داشت -- که خود سوگنامهای نوشتهام بس دراز -- یا نباید از کسانی که سعی دارند به دیگران کمک کنند، تشکر کرد. مقصود اصلیام این است که این موشکها دیوانهوار بر سر و صورت انسانها میخورند و ما صرفاً تماشاگرانی هستیم که در حال دیدن این آسمانپیماهای غولآسا در سراسر خاورمیانهایم. چه عرب باشیم، چه فارس، چه مسلمان باشیم، چه مسیحی، همهیمان قربانیانِ موشکهاییم. هیچکدام از ما قومِ غالب نیست که بخواهد کولیوار سماع کند.
آن فرقهی ناجیهی کامیاب نمیتواند با مباحثهای الهیاتی یا لااقل مباهلهای کار خود پیش بَرَد، آنکس که این را گفت هم میدانست که فرقهی ناجیه آن است که اسبهایش را زین کرده، قوس شمشیرش را به خون دیگر فِرَق آغشته کند. اگر کسی گمان کند که فرقهی ناجیه میتواند شمشیر کنار نَهَد و با نوشتن و خواندن بر دیگری فایق آید، بیش از هشتاد سال است که از تاریخ عقب افتاده. تاریخ این ممالک محروسه و آن دین مبین را امروز شمشیر است که تعیین میکند، گر انسانی راهحل دیگری دارد، بداند که قبل از گفتنش فرسوده و ناکارآمد گشته و سالهاست که رَه به سویی نمیبرد.
نمیدانم که چه سرّیست ولی جوری حوصلهام سر میرود که انگار هیچ کاری در دنیا وجود ندارد که بتوان انجامش داد.
کتاب میخوانم، فیلم میبینم، کارهایی که قرار است انجام دهم را انجام میدهم. گاهی هم بیرون میروم و گاهی اینجا مینویسم. امّا نمیدانم که چه سرّیست؟! همیشه انگار یک چیز کم است؛ یک چیز که نه آنقدر افسانهایست که بشود نوشتش، نه آنقدر انسانی که بتوان زیستش. خیلی عجیب است.
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.