خدا رو شکر

چند روز پیش -- که دقیقاً یادم نیست کی بود -- یکی از اقوام موقعی که دید در تلویزیون خبر از شروع حملات بین آمریکا–اسرائیل و ایران داده می‌شود، گفت: «خدا رو شکر جنگ شروع شد!» تعجب کردم و هنوز در تعجب خود گیر افتاده‌ام! انسان‌ها چگونه باید فکر کنند که جنگ را منبع خوبی بپندارند؟ در جنگ چه چیزی به آن‌ها به‌جز بدبختی و دربه‌دری و آوارگی و مرگ می‌رسد که از رسیدنش ابراز خوشحالی می‌کنند؟ شاید هم من بی‌بصیرت‌ام!

این‌جا کسی بیدار نیست!

جمله‌ای به ارنست همینگوی منتسب کرده‌اند که مست بنویس و هشیار ویرایش کن (Write drunk, edit sober). من جوری در مستی (منظورم این‌جا از مستی، شعف و دلدادگی و بی‌قراری‌ست) می‌نویسم که اگر در هشیاری ویرایش و منتشر کنم، از اجازه‌ی ورود به اکثر کشورهای جهان محروم می‌شوم :)

پی‌نوشت: مست و هشیار برای کلمات «Drunk» و «Sober» ناخودآگاه به ذهنم رسیدند و فکر می‌کنم که یا آن‌ها را جای دیگری خوانده بودم، یا مغزم فعالانه ترجمه کرده است؛ ترجمه‌های خوبی هم هستند.

منتظر باشید

در پست‌های بعدی یک سفرنامه خواهم نوشت که شاید خواندنش برایتان جذّاب باشد، منتظر باشید...

صورتگر نقاشم

«صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم
چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری
یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید
با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل
یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم»
— مولوی

لهجه

یک بار برای همیشه: لهجه به هیچ وجه «لحجه» نوشته نمی‌شود. دوستان پان‌ترک ما عادت دارند که به الفبای یأجوج و مأجوج فارسی بنویسند! کاری به زبان خودشان که ترکی‌ست ندارم، امّا حداقل اگر می‌خواهند به فارسی بگویند که «فارسی» لهجه‌ای از زبان ترکی‌ست، آن را درست انشاء کنند.

در ویکی‌پدیای عربی برای لهجه چنین تعریفی آمده است: «في اللسانيات، اللهجة هي مجموعة من الصفات اللغوية التي تنتمي إلى بيئة خاصة، ويشترك في هذه الصفات اللغوية جميع أفراد هذه البيئة.» (در زبان‌شناسی، گویش مجموعه‌ای از ویژگی‌های زبانی است که به یک محیط خاص تعلق دارد و همه‌ی اعضای آن محیط در این ویژگی‌های زبانی مشترک هستند.)

کمردرد چگونه امانم را بریده است

کمرم خیلی درد می‌کند، به‌حدّی که نمی‌توانم از روی صندلی بلند شوم -- چرا ما به‌جای «بلند شوم» نمی‌گوییم «پا شم»؟! اگر روی زمین بنشینم باید آن‌قدر چهار دست و پا بروم تا بتوانم بلند شوم. این کمردرد من شبیه خوره‌ای می‌ماند که گاه خلقم را تنگ می‌کند و باعث می‌شود که به دیگران تشر بزنم. البته خوب هم است، باعث می‌شود که از کمک به دیگران شانه خالی کنم.

این کمردرد مثل یک شوک می‌ماند، تا زمانی که تکان نمی‌خورم، ابداً متوجه‌اش نمی‌شوم، اما به محض بلند شدن از جا، ناگه به سراغم می‌آید و مثل مجسمه خشکم می‌کند. سنم واقعاً به کمردرد نمی‌خورد، به همین دلیل سعی بر این دارم که آن را از دیگران -- علی‌الخصوص غریبه‌ها -- پنهان کنم. وقتی به آن فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که مثل افسردگی‌ست؛ دردی درونی که سعی در پنهان کردنش داری! یا مثل پریود برای زن‌های سنّتی که همیشه دردش را پنهان می‌کنند و سعی می‌کنند که کسی نفهمد.

البته تنهایی هم دلیلی مضاف بر این‌ها می‌تواند باشد که دردم را بیشتر می‌کند. من خیلی زیاد با دیگران حرف می‌زنم؛ امّا نه حرف واقعی، کسی حوصله‌ی شنیدن حرف‌های واقعی را ندارد -- یا شاید من بلد نیستم. از منظر من حرف واقعی دیالوگی‌ست که در آن خودت باشی و خود واقعی‌ات را به دیگران نشان بدهی، نه این‌که ریاکارانه دروغ بگویی. می‌توانم به جرئت بگویم که شاید ماهی یک بار، با شاید دو نفر حرف واقعی می‌زنم و دیگر حرف‌ها همه الکی و بی‌مایه و دروغین‌اند.

مبارزه از راه دور

آقای علی علیزاده می‌گوید که دادن «اورانیوم غنی‌شده» به آمریکا مادرفروشی‌ست! من ابداً کاری به مذاکرات و... ندارم، امّا هرگز جنگ‌طلبی این جماعت را متوجّه نمی‌شوم. کسی که در ایران است، می‌تواند درباره‌ی سرنوشت خود سخن بگوید -- از هر جناحی که باشد -- امّا کسی که در لندن یا ترکیه نشسته است، باید مراقب لب و دهانش باشد! این‌که در لندن بنشینی و زمان قطعی اینترنت با «بیژن عبدالکریمی» و... پای بساط حرّافی برنامه برگزار کنی، نیاز به اعتمادبه‌نفس و بی‌توجّهی روزافزون به رنج انسان‌ها دارد. این جنگ‌طلبی‌ها از سوی حامیان حاکمیّت هرگز برای من هضم‌کردنی نیست. دفاع از خود و خانواده‌ی خود کار عاقلانه‌ای‌ست، امّا برخی از این به‌جان‌هم‌افتادن‌ها هم غیرقابل درک است. چرا ما باید هم را نفرین کنیم و به جان هم بیفتیم که تو فلان‌فروشی و تو بهمان‌خری و...؟ آیا این‌همه کُشته در ایران کافی نیست؟ شاید من اشتباه می‌کنم، امّا از درونی‌ترین اعماق وجودم تاب جنگ دیگری را ندارم. به قول دوستی: «جنگ درونم برایم کافی‌ست».

تا آخرین ستاره از شب فروافتد

«من از بامدادِ جهان وجود داشته‌ام و تا وقتی که آخرین ستاره از شب فروافتد، خواهم بود. هرچند که قالبی چون گایوس کالیگولا به خود گرفته‌ام، اما من همه‌ی مردمانم و در عین حال هیچ‌کس نیستم؛ بنابراین من یک خدایم.»
— سزار گایوس کالیگولا (در فیلم کالیگولا)

نجاست سگ

آقای مهدی موسوی عقیقی کتابی با نام «پرونده‌ی سگ در فقه و شریعت» نوشته است که می‌توانید آن را از لینک روبه‌رو -- از کانال خودش -- دانلود کنید: https://t.me/fekr_rak/1033

البته این بازنشر به‌مثابه تأیید یا رد ادعا و ادله‌ی او نیست و صرفاً برای حمایت است!

 

من نیازمندم به آن‌چه می‌شود

«مامان، من از سگ می‌ترسم!»

«من به آخوندی نیازمندم که به‌جایم نماز بخواند.»

«چایی می‌خوری؟»

«مهدی...»

«سرِ چشمه شایَد گرفتن به بیل / چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل» [این را از گنجور کپی کرده‌ام.]

«کریمی... هههه...»

«چند وقتیه که...»

«توافق بین انسان‌ها از دُرون...»

«پلاستیک مشکی...»

«نری بیرونا!»

«میری این آشغالا رو بندازی دم در...»

«هر پسری که... کنسله...»

«سرم داره از درد می‌ترکه...»

«صدای سولودرام، مشکی و نارنجی...»

«بچه‌هااااااا...»

«مهدی...»

arrow_upward