روان‌شناسی: علمٍ لا یَنفَع

روان‌شناسی از آن علومی‌ست که هیچ تابه‌حال به جامعه‌ی بشری خدمتی نرسانده و همه‌اش جز به تباهی و بی‌دینی نینجامیده. روان‌شناسی زنان را فاسد، مردان را بی‌غیرت و عقول آن‌ها را از فکرکردن و طاعت و بندگی دور می‌کند و به آن‌ها می‌آموزد که ارزش‌های دروغین اگزیستانسیالیستی باید جای ارزش‌های نافع اسلامی و شرعی را بگیرد.

روان‌شناسان متجدد رویی دیگر از همان کشیشان مجهول‌الأب غربی‌اند که برای نصرانی‌ساختن جامعه‌ی اسلامی به این مرز و بوم هجوم آورده‌اند، فلهٰذا چه اقرار به اسلام کنند چه نصرانیت، بنابر وجوب و احتیاط به‌دلیل و شرط انکار «روح» و «معنویت»، جملگی کافر و نجس‌اند.

«اللّهم ارْزُقْنِي عِلْماً نَافِعاً»

[از یادداشت‌های هجوآمیز یک دانشجوی روان‌شناسی]

نذری دانشکده علوم انسانی

یک روز وقتی از کلاس بیرون آمدیم و به طبقه‌ی همکف دانشکده رسیدیم، دیدم که دانشجوها دور یک میز حلقه زده‌اند. نمی‌دانم کدام نهاد در دانشگاه داشت شیرینی و شربت پخش می‌کرد؛ به‌مناسبتی که اکنون به خاطر ندارم. بچه‌ها با ولعی خاص داشتند برای گرفتن یک شیرینی خود را عقب و جلو می‌کردند. من هم ایستادم و همکلاسی‌ام رفت و دو شیرینی گرفت، با هم خوردیم و خدایمان را شکر کردیم.

اکنون که به این رخداد فکر می‌کنم، عرق شرم بر پیشانی‌ام نقش می‌بندد! چرا دانشجویان علوم انسانی در دانشکده باید این‌گونه برای گرفتن یک شیرینی یا شربت آشفته شوند؟ یعنی ما دانشجویان علوم انسانی نمی‌توانیم برای گرفتن یک شیرینی صف تشکیل دهیم؟ گرفتن و خوردن نذری در فرهنگ ما کار نکوهیده‌ای نیست، اما این حد از هیجان برای خوردن مال مفت در میان ما (ما یعنی من و دیگر انسان‌ها) که هر یک خود را مخرن علم و معرفت بشری می‌دانیم، بسیار ننگ‌آور است.

فکر می‌کردم که همه‌ی دنیا تویی

فکر می‌کردم که همه‌ی دنیا تویی! همه‌ی آن‌چه می‌شود فهمید تویی! آن‌که مرا به عرصه‌ی وجود کشانده تویی! حال به شک افتاده‌ام که این شک از همه‌چیز زیباتر است، هم برای من و هم برای تو، ای یکتا و بی‌بدیل، ای چراغ آویخته در میانِ میز، ای بلبل هزاردستان که نغمه‌ات بر تمام باغ‌ها می‌پیچد!

تو کدامین سروی؟

«ساحت گور تو سروستان شد
ای عزیز دل من
تو کدامین سروی؟»
— ابتهاج

مرتضیٰ کیوان (اوّلین نفر از سمت چپ) شاعر، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی چپ‌گرا و توده‌ای ایرانی در سال ۱۳۳۳ اعدام شد. ابتهاج می‌گوید که قبرش را تخریب نموده و رویش سروها کاشتند. ابتهاج و دوستانش سروی که بر سر گور کیوان بود را می‌شناختند، تا این‌که این سروها جایشان را به ساختمانی داند که امکان دیدار کیوان را از آن‌ها سلب می‌کرد.
[تصویر از بنیان‌گذاران انجمن ادبی «شمع سوخته» است که ابتهاج و نیما یوشیج هم در آن حضور دارند.]

خبر برقی

اخبار ایران را که باز می‌کنی، از مرگ سناتور آمریکایی تا فوت ناگهانی پنج گورخر در آفریقا را می‌شنوی، اما یک خبر درست درباره‌ی «قطعی برق» کار نکرده‌اند. اخبار محلی هم فرزند خلف شایعه‌پراکنان پایتخت‌نشین است!

ما هنوز زنده‌ایم

به گزارش خبرگزاری شرق، عده‌ای آمده‌اند اطلاعاتی از دانشجویان منتقد و معترض را جمع‌آوری کرده و با آن‌ها دانشجویان را تهدید کرده‌اند. من به خانواده سپردم که هرگز جواب تلفن کسی با این مضمون را ندهند. نمی‌دانم کی قرعه‌ی آزار به کام منِ دیوانه می‌افتد، اما چیزی که می‌دانم این است که هرگز در زندگی‌ام نه دست به رفتار خشونت‌آمیزی علیه دیگری زده‌ام و نه کسی را -- حتیٰ به‌شکل کلامی -- طرد کرده‌ام، همه‌ی آن‌چه گفته‌ام در کانال تلگرام و وبلاگ‌هایم موجود و با نام اصلی خودم مستند است. توهم توطئه هم ندارم که فلان دستگاه یا سیستم با من دشمن است، ولیکن ماهی هم نیستم که این رفتارهای تحقیرآمیز با دانشجویان -- نه فقط خودم -- را از خاطر ببرم.

به قول آیت‌الله وحید خراسانی: «جز قصور و تقصیر چیزی ندارم»، فلهذا ابایی هم از زدن حرف‌های درشت در من نیست.

چرا خودتحقیری می‌کنید؟

می‌گوید: «چرا درباره‌ی آمریکا صحبت نمی‌کنی؟ مگر در آمریکا فقر نیست؟ مگر کارتن‌خواب نیست؟ مگر انسان بی‌کار نیست؟ مگر اعتیاد نیست؟ مگر بی‌سوادی و کم‌خردی نیست؟ آمریکا که استکبارِ جهانی‌ست را نقد کنید، چه‌کار به ایران دارید؟» می‌گویم: «مگر من در آمریکا زندگی می‌کنم که منتقد سیاست‌های فلان رئیس‌جمهور یا فلان وزیرش باشم؟ من در ایران زندگی می‌کنم، نه به این معنی که نسبت به دیگر انسان‌ها بی‌تفاوتم، بلکه بحران‌های مقابل خودم را باید از زاویه‌های مختلف بنگرم، نه این‌که به‌دبنال محکوم‌کردن آمریکا از این کوچه به آن کوچه راه بیفتم و آخر هم به جایی نرسم!»

آن‌چه رخ داد

[در این‌جا تمام آن چیزی را می‌نویسم که با چشم دیده‌ام و حس کرده‌ام. من در وصف آن‌چه دیده‌ام سعی می‌کنم بی‌طرف باشم.]

از ساعات اولیه‌ روز، بسیاری از افراد در محل حاضر شده بودند، راهی که به «مسجد» می‌رسید تقریباً بسته شده بود و ماشین‌هایی به‌سوی آن حرکت می‌کردند. قابل تشخیص بود که آن ساعات قبل از روز «واقعه» باید شهر شلوغ می‌شد و افرادی که از استان‌های دورتر می‌آمدند اسکان می‌پذیرفتند. ما هم رفته بودیم و اشتباهاً برای رسیدن به جایی دیگر درون مسیر آن‌ها افتاده بودیم. تا شب استراحت کردیم و حوالی نماز صبح به‌سمت محل وقوع واقعه راه افتادیم.

در دل تاریکی که هنوز آفتاب بالا نیامده بود مردمان زیادی در آن حوالی جمع شده بودند و تمام ظرفیت مسجد شاید تا صدها متر بیرون حیاط آن، پر شده بود. ما به ابتدای مسیر رسیدیم و یک گوشه میان راهِ مسجد تا «حرم» اتراق نمودیم تا شاهد صحنه باشیم. از مسجد تا حرم مردم در ساعات مختلف به سمت‌های گوناگونی -- معمولاً به‌سوی مسجد -- می‌رفتند و جمعیت بسیاری در حال رفت‌وآمد بودند. چند مداح -- که انصافاً بدآواز بودند -- شروع به خواندن کردند و مرثیه‌هایی خواندند که ابداً با مراسم همخوانی نداشت و افتضاح طراحی شده بود. در سرتاسر مسیر باندهایی گذاشته شده بود که صدا را از مسجد تا حرم می‌رساند. زنان و برخی مردان با شنیدن روضه شروع به گریه و شیون کردند به‌حدّی که انگار برای فرزند خود می‌گریند. در آن شلوغی دختری را دیدم که با چادری با طراحی آستینِ بسیار ظریف و زیبا گوشه‌ای نشسته و در حال ضربه‌زدن روی دست خود بود؛ این کار شبیه حالتِ سینه‌زدن است که معمولاً زنانِ شیعه‌ی ایرانی آن را موقع سوگواری انجام می‌دهند؛ آن‌جا بود که فرق یک دختر قمی با تهرانی را عمیقاً درک کردم -- به اندازه‌ای که نمی‌توانم وصف کنم.

نماز میّت شروع شد. یکی از آیت‌الله‌های معروف قم شروع به خواندن نماز بر میّت کرد. الفاظی آن روز در نمازِ میّت شنیدم که تابه‌حال نشنیده بودم، اما چون آیت‌اللهِ مذکور را می‌شناختم و می‌دانستم که فقیهی برجسته است، نتوانستم ایرادی برای آن دست و پا کنم! هنگام خواندن نماز وقتی به الفاظی مشخّص -- که آ‌ن‌ها را به خاطر ندارم -- رسید، خود آیت‌الله شروع به گریه کرد و البته مردم -- از بزرگ و کوچک -- زدند زیر گریه. جوری اشک می‌ریختند که برای خودشان هم انگار این مسئله تکرارپذیر، اما باورپذیر نبود! بعد از نماز هم آن روضه‌ها و مرثیه‌ها و مدّاحی‌ها و گریه‌ها ادامه‌دار بود تا زمانی که جمعیت داخل مسجد -- آن‌طور که من شنیدم -- کمتر شدند و تابوت‌ها شروع به آمدن به سمت حرم کردند و این باعث شروع شعارهایی علیه کشورهای متخاصم و خون‌خواهی بود. راستش را بخواهید من تابوت‌هایی که روی ماشین به سمت حرم حمل می‌شدند را ندیدم، زیرا جمعیت خیلی زیاد بود و حتّیٰ دیدن تابوت‌ها از دور هم ممکن نبود!

ما به خانه برگشتیم و دیدیم افراد زیادی پس از نماز میّت -- یا شاید پس از برخوردی کوچک با تابوت‌ها -- خود را عقب کشیده و در حال برگشتن‌اند. من کرم ضدآفتاب زده بودم تا در گرمای سوزان قم آسیبی به پوستم نرسد، که خوشبختانه نرسید، اما شوربختانه بسیاری از افرادی که با ما بودند سوختند و ساختند.

بحث سیاسی در خانواده

از منظر من، وجود گفت‌وگوی سالم سیاسی در خانواده نه‌تنها مفید، بلکه ضروری‌ست؛ گفت‌وگوی سیاسی یعنی تلاش برای فهمیدن نظرات دیگری و فهماندن نظرات خود به دیگری و کنجکاوی درباره‌ی مفاهیم سیاسی. نهاد خانواده که یکی از همدلانه‌ترین نهادهاست می‌تواند با همین همدلی انسان‌ها را به سمت درک متقابل از مواضع یک‌دیگر ببرد و به افراد بیاموزد که مخالف آن‌ها پست یا نجس نیست.

البته اکثر این اختلاف‌هایی که ما می‌بینیم بر اثر مواضع سیاسی بین دوستان و خانواده‌ها درست شده، به دلیل بودن بحث سیاسی نیست، بلکه به دلیل نبودن همدلی و فرهنگ گفت‌وگو در جامعه است. گفت‌وگوی همدلانه یکی از راه‌های برون‌رفت از این جنگ داخلی و انحصارطلبی است.

از خودمان شروع کنیم!

نقد

اگر نقدی به من دارید، زیر این پست حتماً مطرح کنید تا بتونم بیشتر به نقاط ضعف خودم پی ببرم. از همگی متشکرم.

arrow_upward