کمردرد چگونه امانم را بریده است
کمرم خیلی درد میکند، بهحدّی که نمیتوانم از روی صندلی بلند شوم -- چرا ما بهجای «بلند شوم» نمیگوییم «پا شم»؟! اگر روی زمین بنشینم باید آنقدر چهار دست و پا بروم تا بتوانم بلند شوم. این کمردرد من شبیه خورهای میماند که گاه خلقم را تنگ میکند و باعث میشود که به دیگران تشر بزنم. البته خوب هم است، باعث میشود که از کمک به دیگران شانه خالی کنم.
این کمردرد مثل یک شوک میماند، تا زمانی که تکان نمیخورم، ابداً متوجهاش نمیشوم، اما به محض بلند شدن از جا، ناگه به سراغم میآید و مثل مجسمه خشکم میکند. سنم واقعاً به کمردرد نمیخورد، به همین دلیل سعی بر این دارم که آن را از دیگران -- علیالخصوص غریبهها -- پنهان کنم. وقتی به آن فکر میکنم، متوجه میشوم که مثل افسردگیست؛ دردی درونی که سعی در پنهان کردنش داری! یا مثل پریود برای زنهای سنّتی که همیشه دردش را پنهان میکنند و سعی میکنند که کسی نفهمد.
البته تنهایی هم دلیلی مضاف بر اینها میتواند باشد که دردم را بیشتر میکند. من خیلی زیاد با دیگران حرف میزنم؛ امّا نه حرف واقعی، کسی حوصلهی شنیدن حرفهای واقعی را ندارد -- یا شاید من بلد نیستم. از منظر من حرف واقعی دیالوگیست که در آن خودت باشی و خود واقعیات را به دیگران نشان بدهی، نه اینکه ریاکارانه دروغ بگویی. میتوانم به جرئت بگویم که شاید ماهی یک بار، با شاید دو نفر حرف واقعی میزنم و دیگر حرفها همه الکی و بیمایه و دروغیناند.