چه ربطی به هم دارند؟

هیچ‌کس به‌جز تو نمی‌داند که «پاهای برهنه» و «سماور دزدی» و «ریش نتراشیده» و «تابلوی وإن‌یکاد» چه ربطی به هم دارند، امّا تو خوب می‌دانی که چه طعمی می‌دهد «چای کیسه‌ای‌‌یی» که سربازی از بالای برجک برایمان فرستاد و تو آن را تا تَه نوشیدی.

شاید کسی زیر مبل‌ها قایم شده و دارد صدایت را می‌شنود، پس آهسته گریه کن؛ نباید هیچ‌کس به‌غیر از من و تو بفهمد که گنجشک از قفس پریده و دیگر بازنخواهد گشت!

«دنیا هوس است، کار دنیا هوس است / کی گفت به ما که عشق، چیزی ابدی‌ست؟!»
– مهدی موسوی

آیت‌الله

«اگر حقیقت زن باشد -- چه خواهد شد؟» این را آن مراد گفت و دم دیگر نتوانست برآورد. اگر بگوییم که حقیقت یک «زن» است، آن‌گاه چه کس را جرئت این است که جرعه‌ای از آبِ غفلت بنوشد و دم آرد: «ای بی‌خویش مردگان در ساحتِ کلیساها و حوزه‌ها، هوش باشید، که ناجیِ شما را یک زن می‌فرستد؛ هر آن‌چه نوشته‌اید -- و نوشیده‌اید -- آبی بوده که بی‌هیچ ثمری با پاهای مردانه و منحوس خود در هاون‌ها کوفته‌اید. کتاب‌هایتان سراسر خشمِ منحطّ مردانه است و فتاوایتان یادگار شهوتی بی‌بدیل که هیچ به‌درد زنی زنده در تکاپوی آسمان‌ها نمی‌خورد! شما رنگ رستگاری را هم در قالیِ خیالتان نخواهید بافت -- تا آن‌زمان که به این جزمیّت مردانه‌ی خود گرفتارید.»
«یـا أَحْمَدُ! لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ، وَ لَوْلا عَلِىٌّ لَما خَلَقْتُکَ، وَ لَوْلا فاطِمَةُ لَما خَلَقْتُکُما»
ترجمه: ای احمد (پیامبر) اگر تو نبودی، آسمان‌ها را نمی‌آفریدم؛ اگر علی نبود، تو را نمی‌آفریدم؛ اگر فاطمه‌ نبود، هر دوی شما را نمی‌آفریدم.

[منبع عکس: خبرگزاری آفتاب، به‌نقل از خبرگزاری دانشجو]

از پشت پنجره ندایی به‌گوشم می‌رسد

صدایی که از پشت پنجره می‌آید به داخل، تنها صدای ماشین‌هایی نیست که به‌سرعت درحال فرار از این مخمصه‌ی زمان‌اند؛ این صدا، صدای روزهای عمر من است که همین‌گونه می‌گذرد و پرتابم می‌کند به روزِ بعد و روزِ بعد و روزِ بعد. حرف‌ها و کلمات، پشت سر هم تکرار می‌شوند و هر لحظه گریبانم را می‌گیرند؛ ول‌کنِ ماجرا هم نیستند. مجری تلویزیون درباره‌ی جنگ می‌گوید، روی صفحه‌ی مانیتور اخبار جنگ است، استاد خسته‌ی دانشگاه از روی کتاب روخوانی می‌کند و من در این ورطه نشسته‌ام، به مانیتوری زل زده‌ام که قرار است نجات‌دهنده‌ی دنیای بی‌روحِ من باشد. «من افسرده نیستم، این واقعیت‌ها غرق کرده قایق بی‌پاروی من رو تا ته.»

امّا امید و نجات تنها چیزی‌ست که در این لحظات تاریکی به‌دنبالش می‌روم، نه از ورای ید بیضای یک منجی یا زیر پای انسانی مقتدر، نجاتِ من از درون خیز برمی‌دارد و به بیرون می‌ریزد...

علی کریمی: کریمی‌ای که نفهمیدمش

«علی کریمی» -- که فامیلی‌اش با فامیلیِ من یکی‌ست -- برای من یکی از ناشناخته‌ترین انسان‌هایی‌ست که خود را ایرانی می‌داند. نه این‌که همه‌ی ایرانیان را بشناسم، امّا بین همه‌ی ایرانیانی که اسمشان را شنیده‌ام، او از ناشناخته‌ترین‌هاست. از آن‌جا که زیاد اهل فوتبال نیستم و بازی‌های ملّی را هم تماشا نمی‌کنم، تبعاً سابقه‌ی فوتبالیِ او برای من اهمیّتی ندارد. امّا فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی‌ای که انجام می‌دهد، هر روزه برایم عجیب‌تر می‌شوند.

علی کریمی که یک فوتبالیست است و علی‌الظاهر دستی در سیاست نداشته است، مانند هزاران اکانت دیگر در توییتر (اکس) حرف‌هایی گاهی هجوآلود، گاهی جدّی و گاهی هم شخصی درباره‌ی چیزی که سیاست می‌نامد می‌زند. حرف‌های او -- مانند بسیاری از حرف‌هایی که خود من هم می‌زنم -- هیچ وجه تمایزی نسبت به حرف‌های دیگران ندارد؛ شاید بهتر است بگوییم که حرف‌هایش تکرار مکرّراتی‌ست که هر لحظه ممکن است در خیابان بشنویم. هیچ ایجاز ادبی، تحلیلِ نوآورانه یا نکته‌ی جدیدی در حرف‌های سیاسی و اجتماعی او نمی‌توان یافت، مثلاً این توییت او -- که صداوسیما نیز در برنامه‌ی زردِ «پاورقی» پخشش کرده -- را ببینید:
«جهت یاد آوری؛
گاهی شرافت تنها چیزیست که از انسان باقی می‌ماند!
نه برای نجات،
نه برای قهرمان شدن،
برای اینکه انسان،
انسان بماند...

#شرف
#انسان_باشیم »
این‌حرف‌ها و جملات -- درعینِ این‌که کمی ادبی‌اند -- هیچ نکته‌ی جدیدی را یادآوری نمی‌کنند و هیچ‌چیز به خواننده اضافه نمی‌کنند. یک‌سری حرف‌های کلّیِ بی‌سروته که برای خواندن و رد شدن ساخته شده‌اند. اگر علی کریمی می‌گفت: «قبل از خواب، چراغ‌ها را خاموش کنید.» قطع‌بالیقین حرفش معنیِ بیشتری می‌داد!

چیزی که برایم شگفت‌آور است، طرفداران بسیاری‌ست که افرادی مانند علی کریمی در توییتر دارند. افراد بسیاری مانند مریدان یک پیر یا شیخ، دنباله‌روی او و شنونده‌ی حرف‌هایش‌اند. حرف‌هایی بی‌هویّت، بی‌تاریخ و بی‌شکل که یک انسان بی‌سواد مانند من هم می‌تواند آن‌ها را بگوید و در معرض عموم بگذارد. انگار این حرف‌ها توسّط یک هوش مصنوعی زده شده‌اند چرا که هیچ تاریخچه‌ای از گوینده‌یشان را به ما نشان نمی‌دهند. مواضعی که علی کریمی می‌گیرد، هیچ‌کدام مشخّص و مبرهن نیست. حرف‌هایش پر از دعا و نفرین و پرخاش است. اثری از تحلیل یا نشان دادن زوایایی بی‌نظیر از مسئله در آن‌ها دیده نمی‌شود، با این حال به‌گونه‌ای توییت‌هایش لایک و کامنت و ری‌توییت می‌گیرند که انگار مسئله‌ای کم‌نظیر را مطرح یا بازنشر کرده است. در حقیقت طرفداران علی کریمی -- به‌احتمال بسیار زیاد -- تنها به‌دنبال تأیید حرف‌ها و اعتقادات قبلی خودند، چرا که حرف‌های او چیزی را به‌چالش نمی‌کشند، یا دیدگاهی هنری از مسائل را به‌میان نمی‌گذارند. درنهایت گفته‌های «علی کریمی» بسیار بی‌تاریخ و بی‌زمان و بی‌مکان‌اند -- با این‌که درظاهر بسیار مرتبط با مسائل روزند!

هر روز

هر روز از کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام کم می‌شود... هر روز و هر شب، کم‌تر و کم‌تر.

عکس‌هایی که در «ایسنا» توجهم را جلب کردند

[مسئولیّت تمام عکس‌ها با ناشر اصلی، یعنی ایسنا است.]

«شهرِ عجیبیه».

یکی از معلّم‌های دوره‌ی ابتدایی ما می‌گفت که نزدیک بوده یک‌بار پرّه‌ی موتور یک لنج به او اصابت کند، ولی او توانسته فرار کند!

کاش می‌شد یک‌بار این دریاچه‌ی زیبا را از نزدیک ببینم. عکس‌های شلوغ بسیاری از این دریاچه در ایسنا وجود دارد، امّا من این عکس جمع‌وجور را می‌پسندم؛ جزئیاتِ پیدای کم، امّا دلپذیر.

خراب کنید دانشکده‌ی علوم انسانی را

نمی‌دانم این دانشکده‌ی علوم انسانی که ما درش درس می‌خوانیم به چه‌کار نظام می‌آید؟ نظام جمهوری اسلامی ایران نیازمند مهندس است برای تولید، و هنرمند برای تبیین. من و امثال من که جان‌به‌جانمان کنی غرب‌زده‌ایم، به چه درد این نظام می‌خوریم؟

به‌جای این‌که هم ما را عذاب دهید، هم خودتان را، تصمیم راسخی بگیرید و کلّ رشته‌ی علوم انسانی را منحل کرده و علوم اسلامی و حقوق را به حوزه‌ها ببرید. حداقل پس از آن تکلیف ما نیز روشن می‌شود و می‌توانیم برویم کمی کار واقعی انجام دهیم و نان در بیاوریم -- به‌جای خواندن این کتب ضخیم که حتی توان خرید نسخه‌ی فیزیکی‌شان را نداریم!

مرگی که زندگی می‌شود

در میان آزمندان که طمع بر لطف الٰهی بسته‌اند، آیا جایگَهی از برای این تن بی‌نقاب من هست؟

امروز از میانِ مردمی که در خیابان با پرچم جمهوری اسلامی ایران، مرگ بر این و آن (یعنی آمریکا و اسرائیل) می‌دهند، گذر کردم. این مرگ‌ها ممکن بود به هر کس که ذرّه‌ای از منظرشان به‌نفع دشمن کار می‌کند، بخورد. یعنی این مرگ‌ها آغاز زندگی و تولّد اندیشه‌ای نواَند؛ اندیشه‌ای که تنی چند را محدود به خود نمی‌کند، بلکه تمام جهان را زیر سیطره‌ی جهان‌دار آنان می‌آورد.

تمام این اندیشه‌ورزی را باید انسداد خواب‌های بشر برای رسیدن به بی‌رخنگی و بی‌شکّی خواند. هر یک از این اندیشه‌ها زاده می‌شوند که بگویند رهی به جهانی معنوی‌تر مفتوح خواهند کرد و انسان را از این پوچی نجات خواهند داد.

پیام علی‌ابن‌ابی‌طالب به برخی

مگر در نامه‌ی ۳۱ نهج‌البلاغه -- که هم‌اکنون جلوی‌ام باز است -- علی‌ابن‌ابی‌طالب به فرزندش نمی‌گوید: «پسرم خود را میزانِ میان خود و دیگران قرار دِه. آن‌چه را برای خود می‌پسندی، برای دیگران نیز بپسند، و آن‌چه را برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز نپسند. همان‌گونه که نمی‌خواهی بر تو ستم شود، تو نیز بر دگران ستم مکن...»؟

arrow_upward