نه دندانی مانده، نه جگری

طبق گزارش دیجیاتو: «الیاس حضرتی»، رئیس شورای اطلاع‌رسانی دولت، وعده داد اینترنت پس از پایان جنگ باز شود. او گفت: «حتما بعد از جنگ اینترنت باز می‌شود. نگران نباشید. شرایط جنگ، شرایط خاصی است و محدودیت‌های خاصی دارد. مردم در حال تحمل همه مشکلات هستند، شما هم باید کمی دندان روی جگر بگذارید و صبر کنید. بعد از جنگ، به معنای پیروزی کامل که دشمن را به شکست ذلیلانه کشاندیم، اینترنت هم باز می‌شود.»
برای من که نه دندانی مانده، نه جگری. هر آن‌چه بوده به مبتذل‌ترین شکل خود نابود شده. در این صحرا که شما برای آب خود و دیگری را درش پاره‌پاره می‌کنید، ۱۱۸۷ سال است که باران نباریده...

مهدی، من، کریمی

دوستام همیشه من رو به فامیلی صدا می‌کنن. یعنی بهم می‌گن: «کریمی»، همه‌شون این رو می‌گن، مگر این‌که یه لحظه‌ی خیلی خاصّی باشه که از یه لقب یا چیز دیگه‌ای استفاده کنن. خانواده و آشناها هم همیشه با اسم از من یاد می‌کنن: «مهدی». خب این اسم صدازدنه هم این تمایز رو ایجاد می‌کنه که در لحظه بفهمم دارم با کی حرف می‌زنم. تقریباً هیچ کدوم از اعضای خانواده من رو «مِهدی» (منظورم با کسره) خطاب نمی‌کنه و همه «مَهدی» صدام می‌کنن.

شاید بگید چه فرقی داره؟ ولی فرق داره. «کریمی» یک موجودیه که به‌شدت دوست داره محبوبیّت داشته باشه و مغروره. تندتند حرف‌های بی‌سروته فلسفی می‌زنه و دیگران رو -- گاهی اوقات -- تخریب می‌کنه. همیشه کتاب‌های قطور می‌خونه و فیلم‌های کلاسیک می‌بینه. «کریمی» اهل منطقه و دین‌پژوهی رو خیلی دوست داره و تو سرش پر از روایت‌های دینی و تاریخی‌ایه که از بچّگی همه‌جا شنیده. جلوی انسان‌های متدیّن ادای دین‌داری درمیاره ولی به‌شدّت شکّاکه. بیشتر انسانی محافظه‌کار پر از رخنه‌ست که هیچ‌وقت نمی‌تونه خوب لباس بپوشه و همیشه از این بابت شرمگینه. «کریمی» باتمام شکّاکیّتش به اصول فرهنگ و اخلاق و دین کاملاً پایبنده و پرنسیب‌های متنوع و گاهی متناقضی داره. «کریمی» همیشه روزنامه‌های معتبر و خبرگزاری‌هایی مثل بی‌بی‌سی جهانی رو دنبال می‌کنه. اون عاشق سعدی و حافظه.

امّا «مهدی» خیلی متفاوته. «مهدی» بیشتر اوقات لنگ پوله. به‌شدت شهوت‌پرست و دنیادوسته و همه‌جا خودش رو ابراز می‌کنه. هیچ علاقه‌ای به هیچ کتابی نداره و صبح تا شب از الفاظی استفاده می‌کنه که فقط غرایز دنیویش رو در خیالاتش ارضا می‌کنن. «مهدی» پر از کینه و دردهای خاموشه و همیشه‌ی خدا با تمام مفاهیم جهان از «توالت فرنگی» تا «سیاست» مشکل داره. «مهدی» یک انسان کاملاً بی‌خداست. به‌هیچ‌چیز اعتقاد نداره و از دو جهان آزاده! «مهدی» به هیچ فرهنگی احترام نمی‌ذاره و اگر خیلی بخواد به‌خودش زحمت بده فیلم‌های دروپیت فیلیمو -- که به‌اصطلاح به‌شون سینمای طنز گفته می‌شه -- رو می‌بینه و دنبال می‌کنه.

اگر بخوام بین این دو شخصیّتی که دارم یکی رو انتخاب کنم، واقعاً به «کریمی» علاقه‌ی بیشتری دارم. امّا دوست دارم همه «مَهدی» صدام کنن، چرا که بیشتر به این اسم عادت کردم. این اسم نمادی از بچّگی‌ایه که پشتِ‌سر گذاشته شده و دیگه قرار نیست وجود داشته باشه، به‌همین‌دلیل ازش خوشم میاد :)

[الان «مهدی» داره باهاتون حرف می‌زنه.]

شاهکاری عریان

این فیلم که گمان می‌کنم ساخته‌ی کشور انگلیس باشد، رابطه‌ی پرشوروحال زوجی را بیان می‌کند که در نُه قسمت با هم می‌خوابند. فیلم با صحنه‌های صریح جنسی و کمک‌گرفتن از موسیقی متال به‌عنوان شارح اعمال این زوج، یکی از بهترین فیلم‌هایی بود که در ماه اخیر دیده‌ام. صحنه‌هایی که بی‌نهایت انسانی بودند و انسان را از هرگونه هرزه‌نگاری‌ای به‌دور می‌داشتند. این‌گونه نیست که بگویم این فیلم در حال نشان‌دادن تمام واقعیت است، بلکه بالعکس، با تمام دارایی هنری‌اش رابطه‌ی جنسی در انسان را به‌تصویر کشیده است.

آن‌چه کارگردان این فیلم بر آن تأکید کرده علاوه بر هیجانات و احساسات طبیعی، نشان‌دادن عمق فانتزی‌های انسان نیز است. زمانی که رابطه تمام می‌شود هرکدامشان به‌گوشه‌ای رفته و تبدیل به انسان‌هایی می‌شوند که در حالت عادّی‌اند؛ انگار میل به‌پایان رسیده امّا مرحله‌ی دیگری از فانتزی که همان «معمولی‌بودن» است هنوز ادامه دارد. هیچ‌چیز ماورایی -- پس از رابطه -- در آن‌ها شکل نمی‌گیرد. برخلاف تصویرسازی‌های رایج سینمایی که میل به‌رابطه‌ای فراانسانی ایجاد می‌کنند، این اثر درحال میل‌زدایی از تماشاگران است و با زبان بی‌زبانی می‌گوید: «هیچ‌چیز مقدّسی درباره‌ی رابطه‌ی جنسی وجود ندارد!»

[باید بگویم که این دیدگاه من نسبت به فیلم ۹ آهنگ (محصول ۲۰۰۴) است که ممکن است مورد قبول همگان واقع نشود و هرکس می‌تواند برداشت خود را داشته باشد.]

تمایل به توهّم

«تمایل به توهّم، آدم‌های ضعیف را خرافاتی و آدم‌های خرافاتی را ضعیف می‌کند.»
– امانوئل کانت

عشقی که بنیاد آن بر هواست

«چو عشقی که بنیاد آن بر هواست
چنین فتنه‌انگیز و فرمانرواست

عجب داری از سالکان طریق
که باشند در بحر معنی غریق؟

به سودای جانان ز جان مشتغل
به ذکر حبیب از جهان مشتغل

به یاد حق از خلق بگریخته
چنان مست ساقی که می ریخته»۱

به لبانش دست می‌کشم، چه زیبا سوخته آن لب‌های اثیری زیرِ زردی گندم‌گونِ آفتاب!

ادامه‌ی مطلب

خوانندگان فلک‌زده‌ی خارج‌نشین

بهمن بابازاده (خبرنگار) در توییتر (اکس) نوشته: «چهار خواننده‌ی ایرانی خارج از ایران (دو نام خیلی سرشناس و دو چهره‌ قدیمی) در آستانه‌ی بازگشت واقعی به ایران هستند. موضوع دیگر حضور در برنامه‌های پلتفرمی نیست. موضوع برگشتن واقعی به کشور است. قرارها گذاشته شده، حرف‌ها زده شده، تضمین‌ها داده شده.
در هیچ دوره‌ای تا این حد جدی نبوده...»

جدای از همه‌چیز، در این شرایط که حتیٰ نمی‌توان به اینترنت بین‌المللی وصل شد، حتیٰ نمی‌شود فهمید که بعد از این هفته چه اتفاقی قرار است رخ دهد، حضور دو پیرپاتالِ -- به‌قول انقلابی‌های تندروی اوّل انقلاب -- طاغوتی به چه‌کار مردم ایران می‌آیند؟ می‌آیند چه‌کار؟ حالا که همه‌ی عشق و حال‌هایشان را در غرب کرده‌اند و الکل‌شان را خورده‌اند و با صغیر و کبیر خوابیده‌اند، می‌آیند چه‌کار؟ شاید به‌رسم قدیمی‌ها می‌خواهند آخر عمری توبه کرده و مجاور حرم رضوی شوند! یا به‌طریقت قومِ ایران‌سازِ قاجار قبری در جوار حرم فاطمه‌ی معصومه خریده‌اند و سرای آخرتی برای خود دست‌وپا کرده‌اند.

حال آن دو جوان نامدار سروقامت چه‌کسانی‌اند؟ نکند «همایون شجریان» را برده‌اید خارج، ریش‌هایش را تراشیده‌اید، موهایش را رنگ کرده‌اید و می‌خواهید او و «مدیری» را به‌‌جای خواننده‌ی نامدار خارج‌نشین به ملّت ایران قالب کنید؟

[ببخشید از این‌که حرف‌هایم تند و بی‌ملاحظه و شاید غیرانسانی‌ست، امّا عصبانی‌ام!]

می‌ترسم از تپه‌های خیال آینده

از صدای کلاغی که رفت فهمیدم ...
مثل این‌که از این به‌بعد درست‌کردن آتشی کوچک گناهی نابخشودنی‌ست، امّا آتش‌زدن جنگل اگر سهوی باشد، کاملاً مباح یا حتیٰ لازم است. مثل این‌که دیگر به مه‌رویان بی‌‌نقاب کاری ندارند، امّا شاید به‌خاطر سخنی به زیر کتک بگیرندت. 

دیگر این‌جا جای رقصیدن نیست، نه‌اینکه رقصیدن را باز حرام کرده باشند، بلکه کسی توانایی ایستادن بر پاهای فلک‌شده‌ی خود را نخواهد داشت. همه ایستاده خوابیده‌اند و در خواب ناخوش خود غلت‌ها می‌زنند و به ریاکارانه‌ترین شکل ممکن شادند. بشکند آن شادی که درونش اثری از زندگی نباشد! نیست شود آن خشم که درش آزی‌ست برای مرگ! نابود گردد آن اندیشه که رخنه می‌کند و آدمی را به‌چنگ گرگ‌های ملعون جادّه‌ها می‌اندازد ... زنده باد زندگی

[عکس کاملاً تزئینی‌ست!]

حالات زبان آریایی‌ها!

دو حالت بیشتر ندارد یا من فارسی بلد نیستم، یا مردم ایران فارسی حرف نمی‌زنند! گاهی حس می‌کنم که هیچ حرف‌شان را نمی‌فهمم، انگار کسی دارد به زبان فرانسه مقابلم سخن می‌گوید و من مانند کسی که با چوب توی سرش زده‌اند، بهت‌زده به ایشان می‌نگرم. دوازده سال در مدارس این کشور درس خوانده و اکنون به دانشگاه راه یافته‌ام، امّا هنوز نمی‌توانم درست بفهمم که مردم ایران چه می‌گویند! انگار کلمات‌شان هیچ معنایی ندارد؛ درباره‌ی «زمین» حرف می‌زنند ولی منظورشان «آسمان» است، درباره‌ی «آسمان» سخن می‌گویند امّا مقصودشان «زمین» است. مبهوت مانده‌ام که این جماعتِ فارس‌زبان -- که برخلافِ منِ دهاتی‌زاده همه نجیب‌زاده و آریایی‌اند -- چه می‌گویند و از زبانشان چه می‌تراود؟!

مرتد (۹)

شاید بد باشد، شاید هم خوب باشد، هر چه که است می‌شود درباره‌اش فکر کرد.
امروز جایی رفته بودم، کلیسایی دیدم. بالای کلیسا صلیبی نقش بسته بود. به این فکر کردم که این پیکره‌ی پرابهت مسیحیت چه رنجور و غمگین در گوشه‌ای خفتیده. به مدرسه‌ای فکر کردم که در کلیسا جا خوش کرده. چقدر آن لحظات وهم‌آمیز بود. غربت و سکوت آن کلیسا -- که تا به حال داخلش نرفته‌ام -- من را گرفت و دیگر ولم نکرد. به یاد مسجدی افتادم که دورانی را در آن سپری کردم؛ آیا بچه‌های مسیحی ایرانی که به کلیسا می‌روند همان حس من نسبت به آن مسجد را به آن کلیسا دارند؟ آیا کلیسا همان‌قدر سرخوش و شاد و پرپیچ‌وخم است یا آن بنای ساده، درونی ساده و بی‌قضاوت دارد؟ [درب کلیسا فقط بر روی ایمان‌آورندگان به مسیح باز می‌شود و غیرمسیحیان جز در مواردی چند حق ورود به آن را ندارند، فلذا من نمی‌توانستم واردش شوم! ]

arrow_upward