حماقت در ینگی دنیا

در ینگی دنیا، عدّه‌ای هستند که فکر می‌کنند زمین ۶۰۰۰ سال پیش درست شده و دوران در حال به پایان رسیدن است. دایناسورها هم همراه با انسان‌ها همزیستی کرده و بعدها به دلیل نامعلومی منقرض شده‌اند!

حاصل تفکّر چنین نئاندرتال‌هایی به‌جز آن قمارباز ملعون اگر می‌شد، باید به عقل سلیم شک می‌کردیم.

باری، این عدّه گمان می‌کنند که فرزندِ زنِ بی‌شوهر فردا صبح علی‌الطلوع می‌آید و همه‌ی عالم را از دستِ همجنس‌گرایان نجات می‌دهد و قدرت را به دست سفیدپوستانِ کون‌نشور والانژاد بلاد أوروبا که صفوتِ حقّه‌ی اهل زمین‌اند، می‌دهد!

این‌همه داده و مدل و ایده و روش

من هنوز نمی‌دانم که این دوستانِ ما، این‌همه داده و مدل و روش و ایده‌ی سیاسی را از کجا گیر می‌آورند. صفحه‌ی اینترنتی هر روحانی یا غیرروحانی‌ای را که نگاهی می‌اندازی، به‌ناگه می‌بینی هزاران مطلب و تحلیل سیاسی نوشته شده و این تحلیل‌ها پر از کلمات بسیار تخصصی و نتیجه‌گیری‌های شاذ و کمیاب‌اند! نمی‌دانم که می‌شود اصطلاح «سیاست‌زدگی» را برای این پدیده به‌کار برد یا نه -- زیرا اطلاع دقیقی درباره‌ی معنی این اصطلاح ندارم. امّا وجود داشتن این همه داده‌، ایده‌ و روش سیاسی در ذهنِ یک انسان که متخصص یک رشته نیست، بسیار عجیب است! مثل این‌که یک لوله‌کش که تمام تخصصش لوله‌کشی‌ست به‌شکلی کاملاً تخصصی درباره‌ی زیست‌شناسی صحبت کند؛ یا باید کتب بسیاری حول این مسئله خوانده باشد و تأملات بسیار کرده باشد، یا این‌که حرف مفت بزند! 

البته این‌جا (مثال لوله‌کش و زیست‌شناسی) صرفاً‌ مطرح کردن فکت‌ها و نظریات گذشتگان را مدّ نظر قرار دادم، برخی از حرف‌هایی که میانِ افراد مختلف در قشرهای ایدئولوگ‌تر جامعه می‌شنوم، علناً ایده‌هایی نواَند که کسی تا به حال آن‌ها را مطرح نکرده است...

علی کریمی: کریمی‌ای که نفهمیدمش

«علی کریمی» -- که فامیلی‌اش با فامیلیِ من یکی‌ست -- برای من یکی از ناشناخته‌ترین انسان‌هایی‌ست که خود را ایرانی می‌داند. نه این‌که همه‌ی ایرانیان را بشناسم، امّا بین همه‌ی ایرانیانی که اسمشان را شنیده‌ام، او از ناشناخته‌ترین‌هاست. از آن‌جا که زیاد اهل فوتبال نیستم و بازی‌های ملّی را هم تماشا نمی‌کنم، تبعاً سابقه‌ی فوتبالیِ او برای من اهمیّتی ندارد. امّا فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی‌ای که انجام می‌دهد، هر روزه برایم عجیب‌تر می‌شوند.

علی کریمی که یک فوتبالیست است و علی‌الظاهر دستی در سیاست نداشته است، مانند هزاران اکانت دیگر در توییتر (اکس) حرف‌هایی گاهی هجوآلود، گاهی جدّی و گاهی هم شخصی درباره‌ی چیزی که سیاست می‌نامد می‌زند. حرف‌های او -- مانند بسیاری از حرف‌هایی که خود من هم می‌زنم -- هیچ وجه تمایزی نسبت به حرف‌های دیگران ندارد؛ شاید بهتر است بگوییم که حرف‌هایش تکرار مکرّراتی‌ست که هر لحظه ممکن است در خیابان بشنویم. هیچ ایجاز ادبی، تحلیلِ نوآورانه یا نکته‌ی جدیدی در حرف‌های سیاسی و اجتماعی او نمی‌توان یافت، مثلاً این توییت او -- که صداوسیما نیز در برنامه‌ی زردِ «پاورقی» پخشش کرده -- را ببینید:
«جهت یاد آوری؛
گاهی شرافت تنها چیزیست که از انسان باقی می‌ماند!
نه برای نجات،
نه برای قهرمان شدن،
برای اینکه انسان،
انسان بماند...

#شرف
#انسان_باشیم »
این‌حرف‌ها و جملات -- درعینِ این‌که کمی ادبی‌اند -- هیچ نکته‌ی جدیدی را یادآوری نمی‌کنند و هیچ‌چیز به خواننده اضافه نمی‌کنند. یک‌سری حرف‌های کلّیِ بی‌سروته که برای خواندن و رد شدن ساخته شده‌اند. اگر علی کریمی می‌گفت: «قبل از خواب، چراغ‌ها را خاموش کنید.» قطع‌بالیقین حرفش معنیِ بیشتری می‌داد!

چیزی که برایم شگفت‌آور است، طرفداران بسیاری‌ست که افرادی مانند علی کریمی در توییتر دارند. افراد بسیاری مانند مریدان یک پیر یا شیخ، دنباله‌روی او و شنونده‌ی حرف‌هایش‌اند. حرف‌هایی بی‌هویّت، بی‌تاریخ و بی‌شکل که یک انسان بی‌سواد مانند من هم می‌تواند آن‌ها را بگوید و در معرض عموم بگذارد. انگار این حرف‌ها توسّط یک هوش مصنوعی زده شده‌اند چرا که هیچ تاریخچه‌ای از گوینده‌یشان را به ما نشان نمی‌دهند. مواضعی که علی کریمی می‌گیرد، هیچ‌کدام مشخّص و مبرهن نیست. حرف‌هایش پر از دعا و نفرین و پرخاش است. اثری از تحلیل یا نشان دادن زوایایی بی‌نظیر از مسئله در آن‌ها دیده نمی‌شود، با این حال به‌گونه‌ای توییت‌هایش لایک و کامنت و ری‌توییت می‌گیرند که انگار مسئله‌ای کم‌نظیر را مطرح یا بازنشر کرده است. در حقیقت طرفداران علی کریمی -- به‌احتمال بسیار زیاد -- تنها به‌دنبال تأیید حرف‌ها و اعتقادات قبلی خودند، چرا که حرف‌های او چیزی را به‌چالش نمی‌کشند، یا دیدگاهی هنری از مسائل را به‌میان نمی‌گذارند. درنهایت گفته‌های «علی کریمی» بسیار بی‌تاریخ و بی‌زمان و بی‌مکان‌اند -- با این‌که درظاهر بسیار مرتبط با مسائل روزند!

به‌لجن کشیده‌اند

آن‌قدر جناح‌های سیاسی کلمه‌ی «آزادی» را به‌لجن کشیده‌اند که هر بار می‌خواهیم درباره‌اش سخن بگوییم باید طوماری آماده کنیم که ما مدافع جنگ و خونریزی نیستیم و از آن متنفریم! باید هر دفعه بدیهیات را روشن کنیم تا برچسب نخوریم.

فاصله

بین «وحید جلیلی» و «علی خامنه‌ای»، چهار انگشت (نفر) فاصله است، مانند فاصله‌ی گوش تا چشم. [اگر من توهم نزده باشم و مردی که چپ تصویر نشسته است، وحید جلیلی باشد.]

نمی‌دانم که سعادت این را خواهم یافت که آقای جلیلی را زیارت کنم یا نه، ولی اگر ایشان را زیارت کردم، حتماً به ایشان خواهم گفت که با «غرب‌گرا»خواندن «جواد طباطبایی» نمی‌شود «ملاصدرا» را زنده کرد، همان‌گونه که «مصباح» با لعنِ «شریعتی» نتوانست -- بدونِ خشونتی انقلابی -- «اسلام ناب محمدی» را پیاده‌سازی کند. 

هر پیامبری نیاز به یک چوب‌دستی دارد، ایشان فعلاً چماق به‌دست گرفته‌اند و می‌خواهند عروج کنند. انشاءالله که بتوانند!

 

اخلاقیات ما در روز بی‌بدنی

سال‌ها پیش، از طرف انجمن اسلامی، دعوت شده بودیم به سالن همایش استانداری. در مقابلمان جمعی از بانوان فعال در حوزه‌های فرهنگی جلوس کرده بودند. نوبتِ سخن به ایشان رسید، هر کدام به صرف و نحوی شروع کردند به گلگی از وضعیت حجاب در جامعه؛ به طرفة‌العینی تتمه‌ی دور زمان و تمام مشکلات زنان را به حجاب مربوط ساختند و کار را یک‌سره کردند -- منصفانه بگویم دعاوی دیگری نیز مطرح شد که در مقابل این مبحث بسیار کمرنگ بود. نوبت به یکی از آخرین سخنوران رسید، وقتی که او سخن را شروع کرد، دیدم که لحظه‌ای تصویر مانیتور -- که فرد سخنگو را نشان می‌داد -- قطع شد، کات شد و تصویر خانم کناری او که به‌زعم دوستان شل‌حجاب بود تقطیع گردید!

شاید چیزی که در آن لحظه از زندگی‌ام فهمیدم در کلام نارسایم نگنجد، امّا می‌توانم بگویم که استبداد با اسلحه شروع نمی‌شود، با حذف شروع می‌شود.

پی‌نوشت: واقعاً نمی‌دانم چه تفاوتی میان «شل‌حجاب» و «بی‌حجاب» وجود دارد. چه معیاری برای اندازه‌گیری حجاب موجود است که بتوان با آن گفت که چه کسی باحجاب و چه کسی بی‌حجاب است؟!

arrow_upward