آن‌چه رخ داد

[در این‌جا تمام آن چیزی را می‌نویسم که با چشم دیده‌ام و حس کرده‌ام. من در وصف آن‌چه دیده‌ام سعی می‌کنم بی‌طرف باشم.]

از ساعات اولیه‌ روز، بسیاری از افراد در محل حاضر شده بودند، راهی که به «مسجد» می‌رسید تقریباً بسته شده بود و ماشین‌هایی به‌سوی آن حرکت می‌کردند. قابل تشخیص بود که آن ساعات قبل از روز «واقعه» باید شهر شلوغ می‌شد و افرادی که از استان‌های دورتر می‌آمدند اسکان می‌پذیرفتند. ما هم رفته بودیم و اشتباهاً برای رسیدن به جایی دیگر درون مسیر آن‌ها افتاده بودیم. تا شب استراحت کردیم و حوالی نماز صبح به‌سمت محل وقوع واقعه راه افتادیم.

در دل تاریکی که هنوز آفتاب بالا نیامده بود مردمان زیادی در آن حوالی جمع شده بودند و تمام ظرفیت مسجد شاید تا صدها متر بیرون حیاط آن، پر شده بود. ما به ابتدای مسیر رسیدیم و یک گوشه میان راهِ مسجد تا «حرم» اتراق نمودیم تا شاهد صحنه باشیم. از مسجد تا حرم مردم در ساعات مختلف به سمت‌های گوناگونی -- معمولاً به‌سوی مسجد -- می‌رفتند و جمعیت بسیاری در حال رفت‌وآمد بودند. چند مداح -- که انصافاً بدآواز بودند -- شروع به خواندن کردند و مرثیه‌هایی خواندند که ابداً با مراسم همخوانی نداشت و افتضاح طراحی شده بود. در سرتاسر مسیر باندهایی گذاشته شده بود که صدا را از مسجد تا حرم می‌رساند. زنان و برخی مردان با شنیدن روضه شروع به گریه و شیون کردند به‌حدّی که انگار برای فرزند خود می‌گریند. در آن شلوغی دختری را دیدم که با چادری با طراحی آستینِ بسیار ظریف و زیبا گوشه‌ای نشسته و در حال ضربه‌زدن روی دست خود بود؛ این کار شبیه حالتِ سینه‌زدن است که معمولاً زنانِ شیعه‌ی ایرانی آن را موقع سوگواری انجام می‌دهند؛ آن‌جا بود که فرق یک دختر قمی با تهرانی را عمیقاً درک کردم -- به اندازه‌ای که نمی‌توانم وصف کنم.

نماز میّت شروع شد. یکی از آیت‌الله‌های معروف قم شروع به خواندن نماز بر میّت کرد. الفاظی آن روز در نمازِ میّت شنیدم که تابه‌حال نشنیده بودم، اما چون آیت‌اللهِ مذکور را می‌شناختم و می‌دانستم که فقیهی برجسته است، نتوانستم ایرادی برای آن دست و پا کنم! هنگام خواندن نماز وقتی به الفاظی مشخّص -- که آ‌ن‌ها را به خاطر ندارم -- رسید، خود آیت‌الله شروع به گریه کرد و البته مردم -- از بزرگ و کوچک -- زدند زیر گریه. جوری اشک می‌ریختند که برای خودشان هم انگار این مسئله تکرارپذیر، اما باورپذیر نبود! بعد از نماز هم آن روضه‌ها و مرثیه‌ها و مدّاحی‌ها و گریه‌ها ادامه‌دار بود تا زمانی که جمعیت داخل مسجد -- آن‌طور که من شنیدم -- کمتر شدند و تابوت‌ها شروع به آمدن به سمت حرم کردند و این باعث شروع شعارهایی علیه کشورهای متخاصم و خون‌خواهی بود. راستش را بخواهید من تابوت‌هایی که روی ماشین به سمت حرم حمل می‌شدند را ندیدم، زیرا جمعیت خیلی زیاد بود و حتّیٰ دیدن تابوت‌ها از دور هم ممکن نبود!

ما به خانه برگشتیم و دیدیم افراد زیادی پس از نماز میّت -- یا شاید پس از برخوردی کوچک با تابوت‌ها -- خود را عقب کشیده و در حال برگشتن‌اند. من کرم ضدآفتاب زده بودم تا در گرمای سوزان قم آسیبی به پوستم نرسد، که خوشبختانه نرسید، اما شوربختانه بسیاری از افرادی که با ما بودند سوختند و ساختند.

بحث سیاسی در خانواده

از منظر من، وجود گفت‌وگوی سالم سیاسی در خانواده نه‌تنها مفید، بلکه ضروری‌ست؛ گفت‌وگوی سیاسی یعنی تلاش برای فهمیدن نظرات دیگری و فهماندن نظرات خود به دیگری و کنجکاوی درباره‌ی مفاهیم سیاسی. نهاد خانواده که یکی از همدلانه‌ترین نهادهاست می‌تواند با همین همدلی انسان‌ها را به سمت درک متقابل از مواضع یک‌دیگر ببرد و به افراد بیاموزد که مخالف آن‌ها پست یا نجس نیست.

البته اکثر این اختلاف‌هایی که ما می‌بینیم بر اثر مواضع سیاسی بین دوستان و خانواده‌ها درست شده، به دلیل بودن بحث سیاسی نیست، بلکه به دلیل نبودن همدلی و فرهنگ گفت‌وگو در جامعه است. گفت‌وگوی همدلانه یکی از راه‌های برون‌رفت از این جنگ داخلی و انحصارطلبی است.

از خودمان شروع کنیم!

مبارزه از راه دور

آقای علی علیزاده می‌گوید که دادن «اورانیوم غنی‌شده» به آمریکا مادرفروشی‌ست! من ابداً کاری به مذاکرات و... ندارم، امّا هرگز جنگ‌طلبی این جماعت را متوجّه نمی‌شوم. کسی که در ایران است، می‌تواند درباره‌ی سرنوشت خود سخن بگوید -- از هر جناحی که باشد -- امّا کسی که در لندن یا ترکیه نشسته است، باید مراقب لب و دهانش باشد! این‌که در لندن بنشینی و زمان قطعی اینترنت با «بیژن عبدالکریمی» و... پای بساط حرّافی برنامه برگزار کنی، نیاز به اعتمادبه‌نفس و بی‌توجّهی روزافزون به رنج انسان‌ها دارد. این جنگ‌طلبی‌ها از سوی حامیان حاکمیّت هرگز برای من هضم‌کردنی نیست. دفاع از خود و خانواده‌ی خود کار عاقلانه‌ای‌ست، امّا برخی از این به‌جان‌هم‌افتادن‌ها هم غیرقابل درک است. چرا ما باید هم را نفرین کنیم و به جان هم بیفتیم که تو فلان‌فروشی و تو بهمان‌خری و...؟ آیا این‌همه کُشته در ایران کافی نیست؟ شاید من اشتباه می‌کنم، امّا از درونی‌ترین اعماق وجودم تاب جنگ دیگری را ندارم. به قول دوستی: «جنگ درونم برایم کافی‌ست».

تا آخرین ستاره از شب فروافتد

«من از بامدادِ جهان وجود داشته‌ام و تا وقتی که آخرین ستاره از شب فروافتد، خواهم بود. هرچند که قالبی چون گایوس کالیگولا به خود گرفته‌ام، اما من همه‌ی مردمانم و در عین حال هیچ‌کس نیستم؛ بنابراین من یک خدایم.»
— سزار گایوس کالیگولا (در فیلم کالیگولا)

فتیش خبری

یکی از فتیش‌های من خواندن اخباری‌ست که مال سال‌های قبل‌اند! با جست‌وجوی این عبارت از آیت‌الله مصباح یزدی: «باید کسانی سرکار بیایند که اولویتشان اسلام باشد نه ایرانی بودن» به این گزارش خبری رسیدم که بسیار جالب و تأمل‌برانگیز بود. پیشنهاد می‌کنم که آن را بخوانید.

نقل‌قول‌های جالب این گزارش خبری:

نیایند بگویند از حکومت صالحان حرف می‌زنیم و رئیس‌جمهور ونزوئلا را مطرح کنند. ما در یک کلام قائل به اسلام، احکام اسلامی و در عمل به نایب امام زمان(عج) که همان ولی‌فقیه است، هستیم.

— محمدتقی مصباح یزدی

ممکن است بعضی‌ها برخی از مظاهر بدی‌ها را در میان خواص و عوام مشاهده کرده و از آنها گله‌مند باشند اما با جمع‌بندی دقیق به این نتیجه می‌رسیم که با سرعت و امید به ویژه از نظر معنوی رو به پیشرفت قرار داریم.

— علی‌رضا پناهیان

باید کسانی سرکار بیایند که اولویتشان اسلام باشد نه ایرانی بودن، اینکه شعار ایران بدهند این شعار بهایی‌ها هم هست.

— محمدتقی مصباح یزدی

حاکمیت ولایی یک بحث سیاسی است.

— مرتضیٰ آقاتهرانی

آنها که می‌گویند ولایت فقیه همانی است که در قانون آمده باید پاسخ بدهند که اگر قانون اساسی اصلاح شد و این ماده مهم حذف شد، آیا قائل به ولایت فقیه نخواهند بود. باید بدانند ما پیرو اندیشه‌ و تئوری هستیم که امام به ما یاد داده و آن این است که اگر رئیس جمهور منتخب مردم از طرف ولی‌فقیه تنفیذ نشود، طاغوت و اطاعت از او حرام شرعی است.

— محمدتقی مصباح یزدی

 

امرا مردان خدا نیستند

آیا «بمان و بساز» نسخه‌ی سکولارشده‌ی «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»۱ نیست؟ ای کَلَک‌ها! فکر کردید من هم مانند خودتان خَرَم؟ البته این جمله را برای نخبگان علمی، مثل آقای عبدالکریمی (هایدگر ایران) و آقای سروش (مارتین لوتر مناطق اسلام‌زده) نوشته‌اند، به پخمگانی مثل من ربطی ندارد!

«نیم‌نانی گر خورد مردِ خدا
بذلِ درویشان کند نیمی دگر

ملکِ اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بندِ اقلیمی دگر»
— سعدی

ادامه‌ی مطلب

ضدانقلاب

چندی پیش فردی گفت: «فلانی از فلان حرف‌اش در فلان استوری‌اش، مشخص است که ضدانقلاب (ضد حکومت فعلی ایران) است!» تعجب کردم و ترسیدم که چگونه یک انسان می‌تواند با استناد به یک استوریِ چند کلمه‌ای جناح سیاسی‌ای که فردی از آن حمایت نمی‌کند را بفهمد؟ اساساً این برچسب‌های «انقلابی» یا «ضدانقلاب» هیچ اعتبار علمی و عقلی‌ای ندارند؛ چراکه هیچ قالب مشخصی برایشان وجود ندارد.

خبردرمانی از منظر من و مردم

[این‌ها شطحیّات من درباره‌ی وضعیّت اینترنت است، لطفاً و خواهشاً آن را به لحاظ علمی و اصولی نقد نکنید، ممنون!]

انسان‌های عادّی -- مثل من -- گاهی پیشگویی‌هایی را مطرح می‌کنند، که از دهانِ متخصصین علم سیاست و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی سیاسی به‌سختی بیرون می‌آید، امّا بیش از برخی از حرف‌های آن‌ها -- گاهی -- درست از آب در می‌آید. البته این را بگویم که این پیش‌بینی‌های مردمی شاید یک روزی از دهانِ یک جامعه‌شناس آکادمیک در بیاید، امّا هرگز از دهانِ یکی از این پخمه‌های دانشگاهی که تنها هنرشان جایگزین‌کردنِ «استراتژیک» با «راهبردی»ست، در نخواهد آمد. طبق تجربه‌ی شخصی دیده‌ام که سوادِ آن‌ها معمولاً از مردم عادّی‌ای که در این حوزه‌ها تخصصّی ندارند بسیار بسیار کمتر است -- چون حرف‌هایشان همراه با سوگیری‌های بسیار شدیدی‌ست که اثری از کشف واقعیّت یا کنجکاوی برای فهمیدن درش دیده نمی‌شود! البته این‌ها مشاهدات تجربی یا به قول روان‌شناسان «بالینی» من است و همانا داده‌ی علمی نیست.

اخباری که خبرگزاری‌هایی مانند زومیت یا سیتنا از وصل‌شدن اینترنت کار می‌کنند، با احترام به اعتبار آن‌ها و زحمتی که برای حق دسترسی آزاد کاربران به اینترنت و اطلاعات می‌کشند، اکثراً خبرهای درمانی‌اند! یعنی حاکمیّت برای این‌که بخشی از جامعه را راضی نگه دارد -- همان‌گونه که چند وقت یک بار برای رضایت دیگر اقشارِ جامعه حرف‌های تند و بی‌اصول می‌زند -- به خبردرمانی متوسّل می‌شود!

مثلاً این خبر را بخوانید، کاملاً برای امیدبخشی نوشته شده است. نمی‌گویم که امیددهی به افرادی که سرمایه و زندگی خود را در اینترنت گذاشته‌اند، کار بدی‌ست، بلکه دورنگه‌داشتن آن‌ها از واقعیّت و خوراندن افیون به‌شان -- برای نادیده‌گرفتن واقعیّت  -- کار بسیار شنیعی‌ست. خود نگارنده‌ی خبر از من و شما بهتر می‌داند که «هفته‌ی آتی» و «هفته‌ی گذشته» ادبیاتِ علوم ارتباطات در قرنِ بیست‌ویکم نیست، در جهان ارتباطی هر ثانیه مهم است و اگر حاکمین بخواهند کاری کنند باید خبر قطعی بدهند و تاریخ قطعی مشخّص کنند.

متأسفانه من نمی‌توانم حدس بزنم که این خبر درست است یا نه ولی چیزی که از دور پیداست این است که اگر عزم جدّی یا حداقل احترامی نسبت به مخاطب بود، هشدار داده می‌شد که این حرف‌ها صرفاً امیدپراکنی‌ست، نه حرف‌های مستدل. حتیٰ اگر حرف من اشتباه از آب در بیاید و اینترنت در هفته‌ی آینده وصل شود، هیچ خدشه‌ای به مسئله‌ی «خبردرمانی‌بودن» این مقالات وارد نمی‌شود، چرا که خبرِ واقعی -- از دیدگاه شخصی من -- باید دقیق، کوتاه و منسجم و مشخّص باشد.

صداوسیمای ملّی -- یا به قول پیرانِ شکست‌خورده‌ی اصلاحات «میلی» -- هم که انگار رسانه‌ای‌ست برای چند جناح مشخّص تا حرف‌های بی‌ربط به هم تحویل بدهند! دیروز آقای «حسن عبّاسی» را در قاب تلویزیون، به‌شکل تصادفی دیدم. بی‌سوادی و اعتمادبه‌نفس صعودی این فرد زبان‌زد هر جایی‌ست، به‌حدی که اساساً بعید می‌دانم کسی با کمی مطالعه در علوم انسانی جدید یا حتیٰ علوم دینی حاضر باشد پای منبر او و هم‌کیشانش بنشیند -- بحث من ابداً سر اختلاف عقیده با ایشان نیست. این افراد از اسلام، فقط دادزدنش را یاد گرفته‌اند! می‌خواستم نمونه‌ای از سخنانش درباره‌ی روان‌شناسی را با شما به اشتراک بگذارم که متأسفانه نتوانستم. نشد که به شما نشان بدهم که چگونه ایشان بدون خواندن حتیٰ یک کتاب درباره‌ی چیزی، می‌تواند ساعت‌ها درباره‌اش سخنرانی کند و -- با بهره‌گیری از فنون خطابه که من به آن تسلّط آکادمیک ندارم -- دیگری را مرعوب حرف‌های خود کند؛ به‌حدّی که منِ دانشجو هم وقتی حرف‌هایش را شنیدم، ابتدا قانع شدم!!!

از این دعوا که بگذریم، امیّد افیون نیست، اگر بر پایه‌ی واقعیّت باشد و من همیشه به آینده امیدوارم.

من و او و آتشی که دامنش را می‌گیرم

من امروز نشسته‌ام و دارم به صفحه‌ای نگاه می‌کنم که درش پر از غم است و فغان، او آن بالا نشسته است و صلوات می‌فرستد بر مرده‌ای که انگار هرگز زیستنِ رقت‌بارش را ندیده‌ایم. چه پوشالی‌اند دیوار خانه‌های عقولشان! چه سخت و سنگین است بی‌خردیشان و چه بی‌مزّه است شرابِ حماقتشان!

فرقه‌ی ضالّه‌ی روان‌درمان‌جویان!

یک بنده‌ی خدایی بود که در رسانه‌ی اجتماعی ضالّه‌ی اینستاگرام از لزوم تراپی می‌گفت؛ یک بار که با او به اختلاف نظر خوردم، بلاکم کرد!

این روان‌درمانی که این جماعت چپول می‌گویند، چیزی مانند اعتراف‌کردن برای کشیش است که آدمی را سبک می‌کند و حس گناه را از او دور می‌کند، در نتیجه «انسان تراز انقلاب سوسیالیستی» از او می‌سازد.

متأسفانه این دوستان چپول ما وقتی به غرب می‌روند و به عقب‌افتاده‌های ذهنی «چپ جهانی» می‌پیوندند، همان عقلی که این‌جا دارند را هم از دست می‌دهند و به‌جای کار و پیشرفت علمی دنبال تظاهرات می‌گردند. جماعت حاشیه‌ای و زهر مار!

arrow_upward