ریاضی سیاسی ایرانی: ۱۷۰ درصدی‌ها

من هیچ‌وقت در مدرسه درس ریاضی‌ام خوب نبود، می‌شود یک نفر این مسئله را برایم توضیح بدهد؟ مجری صدا و سیما فرمود: «طبق آمارها ۷۰ درصد از مردم با مقاومت موافق‌اند.»(نقل به مضمون) و در جایی دیگر، فردی دیگر گفت: «۱۰۰ درصد مردم ایران طرفدار شاهزاده رضا پهلوی هستند.» سوال من این است: این ۱۰۰ درصد با آن ۷۰ درصد منطقاً دَرهم نیستند، فلذا روی‌هم‌رفته می‌شوند ۱۷۰ درصد؛ این ۱۷۰ درصد چقدر از جمعیت ایران را تشکیل داده‌اند؟ ایرانی که این‌ها درش زندگی می‌کنند کجاست و چه‌شکلی‌ست؟ چرا من را راه نمی‌دهند؟

آخر ایران من خیلی فرق دارد. در ایران من، بچه‌ها کنکور دارند. در ایران من، از صبح در تلاش هستم که برای جمع‌آوری اطلاعات درسیِ دانشگاه به وی‌پی‌ان وصل شوم، اما هنوز نتوانسته‌ام. در ایران من، در برخی نقاط، برق روزی چند ساعت قطع می‌شود... ایران من خیلی با ایران ۱۷۰ درصدی‌ها فرق دارد، کاش من را هم به ایران خودشان راه دهند!

تخمِ دو زرده‌ی محمود دولت‌آبادی

به این عکس بنگرید. محمود دولت‌آبادی در دانشکده‌ی علوم انسانی و ادبیات با سیگار نشسته و عکس‌های روشن‌فکرانه می‌گیرد! به من نمی‌رسد که ایرادی به او بگیرم، ولی حداقل ای کاش یک‌نفر می‌بود و به ایشان می‌گفت که کشیدن سیگار در دانشگاه ممنوع است. این سیگارها و عکس‌های سوسیالیست‌مآبانه خیلی وقت است که تاریخ‌گذشته محسوب می‌شوند. دیگر آن کت‌های بلند و خودنویس‌های زیبا و سبیل‌های پرپشت و «مرگ بر شاه»گفتن‌های لابه‌لای کتاب به درد کسی نمی‌خورد، شاه چهل و هفت سال است که مرده و دیگر برنخواهد گشت که شما بخواهی اپوزیسیونش باشی. همان چهل و هفت سال پیش حکم «خیانت روشن‌فکران» زده شد و همه‌ی شما را به گوشه‌ی پرت تاریخ فرستاد و له کرد. این ژست‌ها شاید نوستالژیک و محترمانه به‌نظر برسند، اما ابداً زیبا نیستند.

یلدا، شبی که محمود دولت‌آبادی را در آن می‌بینیم، طولانی‌ترین شبِ سال است؛ شبی طولانی برای نوشتنِ قصه‌های بلند چندجلدی، اما محمود دولت‌آبادی هنوز هم می‌تواند قصه بگوید؟ می‌تواند قصه‌ی ما را بنویسد؟ اصلاً هنوز کسی مانده که قصه بگوید؟ که شعر بنویسد؟ پس از این جنگ خونین کسی جرئت دارد قلمش را روی کاغذ نهد و کلمات را پشت سر هم بنویسد تا شاید چیزی از آن دربیاید؟ من گمان می‌کنم که شاعران و ادیبان بسیاری هنوز هستند، اما آن‌قدر غبار فضا را پر کرده که از هر چه بنویسند تبدیل به روسیاهانِ تاریخ می‌شوند، نه پیش مردم -- چرا که مردمی وجود ندارد -- بلکه پیش وجدان خودشان.

«چُنین قفس نه سزایِ چو من خوش‌اَلحانی‌ست
رَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم»

تا به حال شده که دلتنگ شوی

من خیلی دلتنگم! دلتنگ اینم که با انسان‌هایی که با من مخالفند به گفت‌وگو بنشینم. دلتنگ این هستم که با انسان‌هایی حرف بزنم که با من هیچ سنخیتی ندارند و بتوانم در خلال این گفت‌وگوها زبان آن‌ها را بفهمم، احساساتشان را درک کنم و زشتی‌های خودم را دریابم؛ بفهمم که کجا اشتباه کرده‌ام، کجا توهم زده‌ام و قرار است آینده چگونه باشد.

چند وقت پیش جی‌دی ونس گفته بود که عده‌ای در اسرائیل می‌خواهند که ایران شبیه «لیبی» شود! ما شبیه لیبی شدیم. کشورمان یک‌پارچه است، اما میان دوستان صمیمی اختلاف افتاده و می‌خواهند دست به حذف یک‌دیگر بزنند. میان خانواده‌ها اختلاف افتاده. همه به هم می‌گویند: «یا با آن‌هایی یا با ما»، «در کرب‌وبلا، بی‌طرفان بی‌شرفانند»، «بگو جاوید شاه»، «اگر مخالف اعدام هستی نوکر اسرائیلی»، «تو منافقی» و... اگر این فروپاشی نیست، پس چی‌ست؟ همه‌ی افراد در ایران بر سر یک چیز اتفاق نظر دارند: «جان دیگری ارزشمند نیست.»

چرا خودتحقیری می‌کنید؟

می‌گوید: «چرا درباره‌ی آمریکا صحبت نمی‌کنی؟ مگر در آمریکا فقر نیست؟ مگر کارتن‌خواب نیست؟ مگر انسان بی‌کار نیست؟ مگر اعتیاد نیست؟ مگر بی‌سوادی و کم‌خردی نیست؟ آمریکا که استکبارِ جهانی‌ست را نقد کنید، چه‌کار به ایران دارید؟» می‌گویم: «مگر من در آمریکا زندگی می‌کنم که منتقد سیاست‌های فلان رئیس‌جمهور یا فلان وزیرش باشم؟ من در ایران زندگی می‌کنم، نه به این معنی که نسبت به دیگر انسان‌ها بی‌تفاوتم، بلکه بحران‌های مقابل خودم را باید از زاویه‌های مختلف بنگرم، نه این‌که به‌دبنال محکوم‌کردن آمریکا از این کوچه به آن کوچه راه بیفتم و آخر هم به جایی نرسم!»

آن‌چه رخ داد

[در این‌جا تمام آن چیزی را می‌نویسم که با چشم دیده‌ام و حس کرده‌ام. من در وصف آن‌چه دیده‌ام سعی می‌کنم بی‌طرف باشم.]

از ساعات اولیه‌ روز، بسیاری از افراد در محل حاضر شده بودند، راهی که به «مسجد» می‌رسید تقریباً بسته شده بود و ماشین‌هایی به‌سوی آن حرکت می‌کردند. قابل تشخیص بود که آن ساعات قبل از روز «واقعه» باید شهر شلوغ می‌شد و افرادی که از استان‌های دورتر می‌آمدند اسکان می‌پذیرفتند. ما هم رفته بودیم و اشتباهاً برای رسیدن به جایی دیگر درون مسیر آن‌ها افتاده بودیم. تا شب استراحت کردیم و حوالی نماز صبح به‌سمت محل وقوع واقعه راه افتادیم.

در دل تاریکی که هنوز آفتاب بالا نیامده بود مردمان زیادی در آن حوالی جمع شده بودند و تمام ظرفیت مسجد شاید تا صدها متر بیرون حیاط آن، پر شده بود. ما به ابتدای مسیر رسیدیم و یک گوشه میان راهِ مسجد تا «حرم» اتراق نمودیم تا شاهد صحنه باشیم. از مسجد تا حرم مردم در ساعات مختلف به سمت‌های گوناگونی -- معمولاً به‌سوی مسجد -- می‌رفتند و جمعیت بسیاری در حال رفت‌وآمد بودند. چند مداح -- که انصافاً بدآواز بودند -- شروع به خواندن کردند و مرثیه‌هایی خواندند که ابداً با مراسم همخوانی نداشت و افتضاح طراحی شده بود. در سرتاسر مسیر باندهایی گذاشته شده بود که صدا را از مسجد تا حرم می‌رساند. زنان و برخی مردان با شنیدن روضه شروع به گریه و شیون کردند به‌حدّی که انگار برای فرزند خود می‌گریند. در آن شلوغی دختری را دیدم که با چادری با طراحی آستینِ بسیار ظریف و زیبا گوشه‌ای نشسته و در حال ضربه‌زدن روی دست خود بود؛ این کار شبیه حالتِ سینه‌زدن است که معمولاً زنانِ شیعه‌ی ایرانی آن را موقع سوگواری انجام می‌دهند؛ آن‌جا بود که فرق یک دختر قمی با تهرانی را عمیقاً درک کردم -- به اندازه‌ای که نمی‌توانم وصف کنم.

نماز میّت شروع شد. یکی از آیت‌الله‌های معروف قم شروع به خواندن نماز بر میّت کرد. الفاظی آن روز در نمازِ میّت شنیدم که تابه‌حال نشنیده بودم، اما چون آیت‌اللهِ مذکور را می‌شناختم و می‌دانستم که فقیهی برجسته است، نتوانستم ایرادی برای آن دست و پا کنم! هنگام خواندن نماز وقتی به الفاظی مشخّص -- که آ‌ن‌ها را به خاطر ندارم -- رسید، خود آیت‌الله شروع به گریه کرد و البته مردم -- از بزرگ و کوچک -- زدند زیر گریه. جوری اشک می‌ریختند که برای خودشان هم انگار این مسئله تکرارپذیر، اما باورپذیر نبود! بعد از نماز هم آن روضه‌ها و مرثیه‌ها و مدّاحی‌ها و گریه‌ها ادامه‌دار بود تا زمانی که جمعیت داخل مسجد -- آن‌طور که من شنیدم -- کمتر شدند و تابوت‌ها شروع به آمدن به سمت حرم کردند و این باعث شروع شعارهایی علیه کشورهای متخاصم و خون‌خواهی بود. راستش را بخواهید من تابوت‌هایی که روی ماشین به سمت حرم حمل می‌شدند را ندیدم، زیرا جمعیت خیلی زیاد بود و حتّیٰ دیدن تابوت‌ها از دور هم ممکن نبود!

ما به خانه برگشتیم و دیدیم افراد زیادی پس از نماز میّت -- یا شاید پس از برخوردی کوچک با تابوت‌ها -- خود را عقب کشیده و در حال برگشتن‌اند. من کرم ضدآفتاب زده بودم تا در گرمای سوزان قم آسیبی به پوستم نرسد، که خوشبختانه نرسید، اما شوربختانه بسیاری از افرادی که با ما بودند سوختند و ساختند.

بحث سیاسی در خانواده

از منظر من، وجود گفت‌وگوی سالم سیاسی در خانواده نه‌تنها مفید، بلکه ضروری‌ست؛ گفت‌وگوی سیاسی یعنی تلاش برای فهمیدن نظرات دیگری و فهماندن نظرات خود به دیگری و کنجکاوی درباره‌ی مفاهیم سیاسی. نهاد خانواده که یکی از همدلانه‌ترین نهادهاست می‌تواند با همین همدلی انسان‌ها را به سمت درک متقابل از مواضع یک‌دیگر ببرد و به افراد بیاموزد که مخالف آن‌ها پست یا نجس نیست.

البته اکثر این اختلاف‌هایی که ما می‌بینیم بر اثر مواضع سیاسی بین دوستان و خانواده‌ها درست شده، به دلیل بودن بحث سیاسی نیست، بلکه به دلیل نبودن همدلی و فرهنگ گفت‌وگو در جامعه است. گفت‌وگوی همدلانه یکی از راه‌های برون‌رفت از این جنگ داخلی و انحصارطلبی است.

از خودمان شروع کنیم!

اعصاب پولادین برای مواجهه با اینترنت ایران

به اینترنت متصل می‌شوم، امّا آن‌قدر بگیر و ببندش کرده‌اند که حتیٰ نمی‌شود نرم‌افزارها را آپدیت کرد. هیچ‌کدام از وی‌پی‌ان‌ها برایم کار نمی‌کند و دو روز است که از زندگی زده و چسبیده‌ام به آپدیت کردنی که هنوز به سرانجام نرسیده است.

بیماری‌های روشن‌فکرِ‌ تنظیم‌ بازار

از هوش مصنوعی (دیپ‌سیک) پرسیدم: «به‌شکل کلّی منظور از روشن‌فکر چیست؟»، پاسخ داد: «روشن‌فکر کسی است که فارغ از منافع اقتصادی و قدرت حاکم، با تکیه بر عقل و دانش، به نقد ساختارهای فکری، اجتماعی و سیاسی زمانه خود می‌پردازد و دغدغه‌ی اصلی‌اش وضعیت عمومی جامعه (آزادی، عدالت، معنای زندگی) است.» برخی از دوستانِ اندیشمند در حوزوات مختلف مدام خطاب به جریان‌های روشن‌فکری نقدها گسیل می‌کنند و گاهی مستقیماً آن‌ها را مورد سؤال قرار می‌دهند. من هنوز نمی‌فهمم مصداق «روشن‌فکر» که این‌ها می‌گویند دقیقاً کیست؟!

اوضاع آن‌قدر قاراشمیش شده که حتیٰ «بیژن عبدالکریمی» به نقد روشن‌فکران می‌پردازد و «مهدی خلجی» بی‌شرمانه روشن‌فکران را مسئول می‌داند. حتیٰ صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، چند تن از جوانانی که می‌آیند و در کافه می‌نشینند و با سیگارشان کتابی می‌خوانند، را روشن‌فکر خوانده و به‌خاطر بی‌توجّهی به اطراف -- یعنی رهاشدگی از دامان ولایت مطلقه‌ی الله که در فقیهی برجسته متجسّد شده است -- آنان را تحقیر می‌کند. شاید بهترین موضع نسبت به این انسان‌های خیالی -- یعنی روشن‌فکران ایرانی -- را اپوزوسیونِ بی‌رمق جمهوری اسلامی دارد، آن‌ها چند نفر را به‌عنوان روشن‌فکر انتخاب کرده و به‌شان حمله‌ی شخصی می‌کنند؛ حداقل با دیوار سخن نمی‌گویند! یک نفر را انتخاب کرده و از هر راهی برای ساکت‌کردن او استفاده می‌کنند. متأسفانه هیچ یک از کسانی که آن‌ها روشن‌فکر می‌خوانند نیز با تعریفِ هوش مصنوعی از روشن‌فکر جور در نمی‌آید!

تمام این‌ها را نوشتم که بگویم بنابر تعریفی که من از هوش مصنوعی گرفتم، چیزی به‌نام «روشن‌فکر ایرانی» در لحظه‌ی کنونی وجود خارجی نداشته و سراسر توهّم است. برخی از دوستان نزدیکم به من می‌گویند که انگار «بیماری روشن‌فکری» دارم، درحالی‌که من همیشه خود را از این روشن‌فکرمآبی در حذر می‌داشته‌ام. درحقیقت منتقد بی‌قدرت بودن آن‌قدر خطرناک است که جرئت نمی‌کنم باشم و توان علمی‌اش را هم نداشته و ندارم.

وظیفه‌ی اخلاقی همه‌ی ایرانیان در قبالِ ایران

این وظیفه‌ی اخلاقیِ تمام ما ایرانیان است که «شاهنامه» را برگ‌‌به‌برگ بخوانیم و بعد به آتش بکشیمش -- زیرا همه‌ی شاهان تا ابدیّت مرده‌اند و جنازه‌هایشان نیز پوسیده‌ است. باید هرچه زودتر «تخت جمشید»، آن کریه نمادِ ستم را درونمان با خاک یک‌سان کنیم. هیچ چیز بدتر از وجود داشتن آن آلتِ بی‌ریشه‌ی استبداد در روح‌مان، ما را به نفرین دچار نمی‌کند. برماست که هر روز «کوروش هخامنشی» را به‌باد ناسزا بگیریم و او را هر ثانیه لعنت کنیم.

این‌ها همه نماد ستم‌اند؛ نماد این‌که روزی قرار است «فریدون»ی ظهور کند و ما را از دست «ضحاک»ی نجات دهد. هرگز این اتفاق نخواهد افتاد. هیچ فریدونی هرگز وجود نداشته است. تمام این‌ها افسانه‌های ملّت داغ‌خورده‌ی ماست که از کودکی در سرمان کرده‌اند. «تو داد و دهش» نکن، تو فریدون نیستی! فریدون نمی‌تواند وجود داشته باشد. یعنی عقلانی نیست که تصوّر کنی کودکی گمارده شده تا بزرگ شود و ظلم ظالمی را نابود سازد.

تمام آن‌چه که مانده بدن بی‌روح انسان است که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، جز زیستن و همین زیستن است که زیباست.

علی کریمی: کریمی‌ای که نفهمیدمش

«علی کریمی» -- که فامیلی‌اش با فامیلیِ من یکی‌ست -- برای من یکی از ناشناخته‌ترین انسان‌هایی‌ست که خود را ایرانی می‌داند. نه این‌که همه‌ی ایرانیان را بشناسم، امّا بین همه‌ی ایرانیانی که اسمشان را شنیده‌ام، او از ناشناخته‌ترین‌هاست. از آن‌جا که زیاد اهل فوتبال نیستم و بازی‌های ملّی را هم تماشا نمی‌کنم، تبعاً سابقه‌ی فوتبالیِ او برای من اهمیّتی ندارد. امّا فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی‌ای که انجام می‌دهد، هر روزه برایم عجیب‌تر می‌شوند.

علی کریمی که یک فوتبالیست است و علی‌الظاهر دستی در سیاست نداشته است، مانند هزاران اکانت دیگر در توییتر (اکس) حرف‌هایی گاهی هجوآلود، گاهی جدّی و گاهی هم شخصی درباره‌ی چیزی که سیاست می‌نامد می‌زند. حرف‌های او -- مانند بسیاری از حرف‌هایی که خود من هم می‌زنم -- هیچ وجه تمایزی نسبت به حرف‌های دیگران ندارد؛ شاید بهتر است بگوییم که حرف‌هایش تکرار مکرّراتی‌ست که هر لحظه ممکن است در خیابان بشنویم. هیچ ایجاز ادبی، تحلیلِ نوآورانه یا نکته‌ی جدیدی در حرف‌های سیاسی و اجتماعی او نمی‌توان یافت، مثلاً این توییت او -- که صداوسیما نیز در برنامه‌ی زردِ «پاورقی» پخشش کرده -- را ببینید:
«جهت یاد آوری؛
گاهی شرافت تنها چیزیست که از انسان باقی می‌ماند!
نه برای نجات،
نه برای قهرمان شدن،
برای اینکه انسان،
انسان بماند...

#شرف
#انسان_باشیم »
این‌حرف‌ها و جملات -- درعینِ این‌که کمی ادبی‌اند -- هیچ نکته‌ی جدیدی را یادآوری نمی‌کنند و هیچ‌چیز به خواننده اضافه نمی‌کنند. یک‌سری حرف‌های کلّیِ بی‌سروته که برای خواندن و رد شدن ساخته شده‌اند. اگر علی کریمی می‌گفت: «قبل از خواب، چراغ‌ها را خاموش کنید.» قطع‌بالیقین حرفش معنیِ بیشتری می‌داد!

چیزی که برایم شگفت‌آور است، طرفداران بسیاری‌ست که افرادی مانند علی کریمی در توییتر دارند. افراد بسیاری مانند مریدان یک پیر یا شیخ، دنباله‌روی او و شنونده‌ی حرف‌هایش‌اند. حرف‌هایی بی‌هویّت، بی‌تاریخ و بی‌شکل که یک انسان بی‌سواد مانند من هم می‌تواند آن‌ها را بگوید و در معرض عموم بگذارد. انگار این حرف‌ها توسّط یک هوش مصنوعی زده شده‌اند چرا که هیچ تاریخچه‌ای از گوینده‌یشان را به ما نشان نمی‌دهند. مواضعی که علی کریمی می‌گیرد، هیچ‌کدام مشخّص و مبرهن نیست. حرف‌هایش پر از دعا و نفرین و پرخاش است. اثری از تحلیل یا نشان دادن زوایایی بی‌نظیر از مسئله در آن‌ها دیده نمی‌شود، با این حال به‌گونه‌ای توییت‌هایش لایک و کامنت و ری‌توییت می‌گیرند که انگار مسئله‌ای کم‌نظیر را مطرح یا بازنشر کرده است. در حقیقت طرفداران علی کریمی -- به‌احتمال بسیار زیاد -- تنها به‌دنبال تأیید حرف‌ها و اعتقادات قبلی خودند، چرا که حرف‌های او چیزی را به‌چالش نمی‌کشند، یا دیدگاهی هنری از مسائل را به‌میان نمی‌گذارند. درنهایت گفته‌های «علی کریمی» بسیار بی‌تاریخ و بی‌زمان و بی‌مکان‌اند -- با این‌که درظاهر بسیار مرتبط با مسائل روزند!

arrow_upward