عکس‌هایی که در «ایسنا» توجهم را جلب کردند

[مسئولیّت تمام عکس‌ها با ناشر اصلی، یعنی ایسنا است.]

«شهرِ عجیبیه».

یکی از معلّم‌های دوره‌ی ابتدایی ما می‌گفت که نزدیک بوده یک‌بار پرّه‌ی موتور یک لنج به او اصابت کند، ولی او توانسته فرار کند!

کاش می‌شد یک‌بار این دریاچه‌ی زیبا را از نزدیک ببینم. عکس‌های شلوغ بسیاری از این دریاچه در ایسنا وجود دارد، امّا من این عکس جمع‌وجور را می‌پسندم؛ جزئیاتِ پیدای کم، امّا دلپذیر.

خراب کنید دانشکده‌ی علوم انسانی را

نمی‌دانم این دانشکده‌ی علوم انسانی که ما درش درس می‌خوانیم به چه‌کار نظام می‌آید؟ نظام جمهوری اسلامی ایران نیازمند مهندس است برای تولید، و هنرمند برای تبیین. من و امثال من که جان‌به‌جانمان کنی غرب‌زده‌ایم، به چه درد این نظام می‌خوریم؟

به‌جای این‌که هم ما را عذاب دهید، هم خودتان را، تصمیم راسخی بگیرید و کلّ رشته‌ی علوم انسانی را منحل کرده و علوم اسلامی و حقوق را به حوزه‌ها ببرید. حداقل پس از آن تکلیف ما نیز روشن می‌شود و می‌توانیم برویم کمی کار واقعی انجام دهیم و نان در بیاوریم -- به‌جای خواندن این کتب ضخیم که حتی توان خرید نسخه‌ی فیزیکی‌شان را نداریم!

مرگی که زندگی می‌شود

در میان آزمندان که طمع بر لطف الٰهی بسته‌اند، آیا جایگَهی از برای این تن بی‌نقاب من هست؟

امروز از میانِ مردمی که در خیابان با پرچم جمهوری اسلامی ایران، مرگ بر این و آن (یعنی آمریکا و اسرائیل) می‌دهند، گذر کردم. این مرگ‌ها ممکن بود به هر کس که ذرّه‌ای از منظرشان به‌نفع دشمن کار می‌کند، بخورد. یعنی این مرگ‌ها آغاز زندگی و تولّد اندیشه‌ای نواَند؛ اندیشه‌ای که تنی چند را محدود به خود نمی‌کند، بلکه تمام جهان را زیر سیطره‌ی جهان‌دار آنان می‌آورد.

تمام این اندیشه‌ورزی را باید انسداد خواب‌های بشر برای رسیدن به بی‌رخنگی و بی‌شکّی خواند. هر یک از این اندیشه‌ها زاده می‌شوند که بگویند رهی به جهانی معنوی‌تر مفتوح خواهند کرد و انسان را از این پوچی نجات خواهند داد.

می‌ترسم از تپه‌های خیال آینده

از صدای کلاغی که رفت فهمیدم ...
مثل این‌که از این به‌بعد درست‌کردن آتشی کوچک گناهی نابخشودنی‌ست، امّا آتش‌زدن جنگل اگر سهوی باشد، کاملاً مباح یا حتیٰ لازم است. مثل این‌که دیگر به مه‌رویان بی‌‌نقاب کاری ندارند، امّا شاید به‌خاطر سخنی به زیر کتک بگیرندت. 

دیگر این‌جا جای رقصیدن نیست، نه‌اینکه رقصیدن را باز حرام کرده باشند، بلکه کسی توانایی ایستادن بر پاهای فلک‌شده‌ی خود را نخواهد داشت. همه ایستاده خوابیده‌اند و در خواب ناخوش خود غلت‌ها می‌زنند و به ریاکارانه‌ترین شکل ممکن شادند. بشکند آن شادی که درونش اثری از زندگی نباشد! نیست شود آن خشم که درش آزی‌ست برای مرگ! نابود گردد آن اندیشه که رخنه می‌کند و آدمی را به‌چنگ گرگ‌های ملعون جادّه‌ها می‌اندازد ... زنده باد زندگی

[عکس کاملاً تزئینی‌ست!]

حالات زبان آریایی‌ها!

دو حالت بیشتر ندارد یا من فارسی بلد نیستم، یا مردم ایران فارسی حرف نمی‌زنند! گاهی حس می‌کنم که هیچ حرف‌شان را نمی‌فهمم، انگار کسی دارد به زبان فرانسه مقابلم سخن می‌گوید و من مانند کسی که با چوب توی سرش زده‌اند، بهت‌زده به ایشان می‌نگرم. دوازده سال در مدارس این کشور درس خوانده و اکنون به دانشگاه راه یافته‌ام، امّا هنوز نمی‌توانم درست بفهمم که مردم ایران چه می‌گویند! انگار کلمات‌شان هیچ معنایی ندارد؛ درباره‌ی «زمین» حرف می‌زنند ولی منظورشان «آسمان» است، درباره‌ی «آسمان» سخن می‌گویند امّا مقصودشان «زمین» است. مبهوت مانده‌ام که این جماعتِ فارس‌زبان -- که برخلافِ منِ دهاتی‌زاده همه نجیب‌زاده و آریایی‌اند -- چه می‌گویند و از زبانشان چه می‌تراود؟!

خواب خواننده‌ی زن لبنانی

دارم خواب می‌بینم یا توهم زدم؟ جمهوری اسلامی کنسرت یه خواننده‌ی زن لبنانی رو به‌شکل ویدیویی -- درحالی‌که حجاب نداره -- توو باغ فردوس تهران پخش کرده و یک خبرگزاری رسمی هم پوشش داده این اتفاق رو؟

الله اکبر، یه کم دیگه این تجمعات خیابانی طول بکشه، شاهد چیزهای عجیب‌تری خواهیم بود ...

خدا کنه خانم «میا خلیفه» کاری برای این جنگ انجام نده!

[ملّت یه جوری با تعجب به اسکرین نگاه می‌کنن که نگو :)]

مردم همیشه معترض

شاید خیلی سخت است که عدّه‌ای بپذیرند مردمی که همیشه در صحنه بودند و مقابل خدایان‌شان سر تعظیم فرود می‌آوردند، این‌گونه جلوی این خدایان ایستاده و نمی‌گذارند که حق‌شان خورده شود. همان‌گونه که این‌جا نوشتم، اربابان دین و استعمار و استثمار برده‌ی مطیع می‌خواهند، نه متفکر. آنان می‌خواهند که کسی ازشان تقلید کند، نه این‌که ایراد بگیرد و راه خود را برود. این حرص برای به‌بردگی‌گرفتن دیگران فقط مختص اربابان تحجر و استعمار نیست، بلکه عدّه‌ی بسیار زیادی از کراوات به ریش‌ها هم همین‌گونه‌اند. از سوال آن‌قدر در حذرند که می‌توان با تعریفی کوچک خرشان کرد. اگر یک‌بار موقع صدا کردنشان بگویی «دکتر»، «مهندس» و ... چنان آب از لب‌ولوچه‌یشان آویزان می‌شود که بیا و ببین. مشکل آن‌ها دقیقاً با آن‌چه نسل زد (ضد) می‌نامند همین است، نسل زدی‌ها نمی‌گویند: «حضرت سلطان صاحب قران، آیت‌الله‌العظمی شاهنشاه آریامهر»، به‌جایش چند فحش چارواداری نصیبت می‌کنند تا بفهمی چه کسی‌اند و «مسجد جای ریدن نیست»! دیگر دورانِ «ما همه بنده و این قوم خداوندانند» دارد به پایان می‌رسد و اگر ما بخواهیم می‌توانیم زمان به‌کام دیگری رقم زنیم، شاید.

مرثیه‌ای بر مجنون خدای ما

ایشان چه دقیق اشاره کردند: پدر، پسر، روح‌القدس. این سه شاید آخرین خدایان روی زمین‌اند! قسم به آن چوبین عصا که موسیٰ بر زمینش زد و دل خدایان جهان وراء را به‌لرزه درآورد، هیچ درد بر بشر بزرگتر از آن نیست که جنازه‌ی خدایی را به زیر خاک کند. و امروز وظیفه‌ی ماست که جنازه‌ی خدای خود در خاک فرو کنیم. آن خدایی که سال‌هاست مرده -- و مرده باقی خواهد ماند.

شاید باید مسیحی دیگر از بهر گناهانمان بر صلیب «رها کرد»!

مردم بی‌معنا

عده‌ای از مردم ایران -- مانند من -- می‌گویند که از مرگ می‌هراسند، آقای شریعتمداری آن‌ها را به غرب‌گرایی متهم می‌کند! 

در ایران کلمه‌ی مردم، شاید بی‌معناترین کلمه‌ی ممکن باشد. ایران اینترنشنال به طرفداران و مخاطبان خود می‌گوید: «مردم» و به طرف مقابل می‌گوید: «طرفداران رژیم»، کیهان و فارس هم به طرفداران خود می‌گویند: «مردم» و به مخالفین خود می‌گویند: «غرب‌گرا» یا «مزدور دشمن». کاش کسی جملگی شما را از دست توهمات خودتان نجات می‌داد!

نابودیِ سخنانش

نوشته‌ای را دیدم که رئیس‌جمهور ایالات متحده‌ی آمریکا در آن گفته بود: «تمدنی امشب خواهد مرد، و دیگر بر نخواهد گشت ...» نمی‌دانم که چنین چیزی در واقعیت چقدر ممکن است و آیا می‌شود که یک شبه تمدنی را نابود کرد یا نه؟! باری چیزی که می‌دانم این است: آن‌چه در تاریخ نگاشته‌شده، نگاشته شده و نمی‌توان آن را به این راحتی از ذهن مردمان پاک کرد. ایران خود ماییم و تا زمانی که زنده‌ایم و قصه‌ی ایرانی‌بودنمان را تعریف می‌کنیم، ایران در سطربه‌سطر جملاتمان جاری‌ست. ایران چیزی جز قصه‌ای که ما با یک‌دیگر ساخته‌ایم نیست. هر پالایشگاهی که بسوزد، هر پلی که بریزد و هر دانشگاهی که ویران شود، ذره‌ای از این قصه است که برای همیشه از دستش می‌دهیم ...

arrow_upward