در من گوزنی

در من گوزنی شعر سیاسی می‌نویسد

سگی با تمام توان پارس‌های‌اش را می‌کند

مارمولکی به ترک دیوارخورده خیره می‌شود

زرافه‌ای بی‌دغدغه لک‌لک‌ها را تماشا می‌کند

و آن‌چه کردی به سمت تو می‌آید

دریغ است که بخت یاری‌گر تو باشد

تا بتوانی فیلی که روی نقشه‌ات پا گذاشته را

مانند خرآسانی

از خانه‌ات بیرون کنی!

امّا نه به بام

بلکه به فرش‌ها

ایمان داشته باش

ولم نمی‌کنند

کاش چوپان آس و پاسی بودم در دشت‌های ناکجاآباد. نمی‌دانستم که اینترنت چیست، نمی‌دانستم که سیاست و جامعه چیست. درگیر گوسفندها و گرگ‌ها و بدبختی‌ها، به دور از موشک‌ها و پهپادها و سیاست‌مدارها زندگی می‌کردم. سرم گرم کاشتن بوته‌های گوجه و خیار و هندوانه بود. نه دینی را می‌شناختم نه پیامبری به من رسیده بود. خانه‌ی کوچکی داشتم کنار نهر آبی. شب‌ها ستارگان را می‌شمردم و در بیابان می‌خوابیدم. 

اما دیگر نمی‌شود. دیگر نمی‌شود این‌گونه شد. سرمایه‌داری و زندگی شهری همه‌چیزمان را بلعیده است. سیاست و دین و مدنیّت هر روز ما را می‌تازد و می‌چاپد و حیاتمان را به نابودی می‌کشد. دیگر نمی‌شود به جهان قبل بازگشت. حاضر بودم به کسی پول بدهم تا تلویزیون و کامپیوتر و گوشی‌هایمان را از خانه به بیرون ببرد.

دوست دارم «یاسر خودم باشم و سایر دیگران»، به گوشه‌ای بخزم و خودم را از هر آن‌چه بشر می‌نامند دور کنم. امّا ولم نمی‌کنند.

کمک

کسی بلده که چه شکلی می‌شه کاری کرد همه‌ی متن رو توی صفحه‌ی وبلاگ نشون نده و بقیه‌اش رو در ادامه‌ی مطلب نشون بده؟

برای دخترانِ میناب

می‌خواهم هر آن‌چه نوشتم، چه منطقی و چه غیرمنطقی را کنار بگذارید. می‌خواهم چندی از زبانِ احساسات خودم برای تسکین این سوگ بهره بَرَم. هر آن‌چه درباره‌ام فکر کنید و فکر نکنید، در این نوشته فرقی برایم نمی‌کند. این را نوشتم که به رسم پیشینیانم برای کسانی به سوگ و عذا بنشینم که حقشان زندگی‌کردن بود. آن دختران بی‌پناه مدرسه‌ای انسان‌هایی بودند دارای حق زیستن، و موشک‌های بی‌وجدان نفسشان را برای همیشه بریدند و زندگی‌شان را ویران نمودند.
نه ارادتی به جمهوری اسلامی دارم، نه به دولت اسرائیل. یک انسان عادی هستم که دلم کباب می‌شود برای انسان‌هایی که نباید این‌گونه زیر آتشِ خشمِ سیاسیون قرار گیرند. این دخترکان کشته شدند تا عده‌ای -- یعنی فرزندان موسیٰ و محمّد -- در خاورمیانه قدرت موشک‌هایشان را به رخ یکدیگر بکشند و برحق‌بودنِ خود را ثابت کنند. امّا چیزی که زیر آوارها گیر کرد و برای همیشه پنهان ماند، صدای خنده و شادی‌هایی بود که دیگر شنیده نخواهد شد، صدای بازکردن جامدادی‌های فلزی ... [اکنون که این‌ها را می‌نویسم اشک در چشمانم جمع شده است.] که از این به بعد در آن مدرسه طنین‌انداز نخواهد بود و صدای مادران و پدرانی که دیگر فرزندان خود را در آغوش نخواهند کشید.
از ۱۸اُم دی‌ماه است که از خود می‌پرسم: چرا باید وطن به‌جای جشن و سرور و رقص و پایکوبی، به‌جای عیش و شراب و لعل، از پلیدی ددان خارجی و از شرارت و بی‌خردیِ حاکمان داخلی، غرق در خون شود؟ از آن زمان است که می‌پرسم: چرا زنده‌ام و این‌ها را می‌بینم؟ آیا می‌شود آینده‌ای را اندیشید و ساخت که انسان‌ها برای توهمات و حفظ قدرت خویش یکدیگر را نکشند؟
[سرفه می‌کنم، «شاید سرفه صدا رو باز کرد» ...]

اخراج دیگری

اخراج افغانستانی‌ها ننگی‌ست که تا ابد بر پیشانی ملّت ایران می‌ماند. ملّتی که خود را مسلمان می‌نامید، ملّتی که خود را «آریایی» می‌نامید، کاری کرد که بربرها و تاتارها نمی‌کردند. آن‌گونه نژادپرستی یکی از ابعاد و واقعیت‌های ما ملّت ایران است که هیچ‌کس را توان انکارش نیست. مگر می‌شود خود را مسلمان بدانی و آن‌گونه با کینه به یک مسلمان دیگر بنگری؟ انتقام‌جوییِ نژادی اطرافیان خودم را که می‌دیدم سخت نگران می‌شدم؛ مگر شماها نبودید که هر روز نماز و قرآن می‌خواندید، مگر در قرآن نوشته نشده بود: «إِنَّ أَكۡرَمَکم عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقاکُمْ»، چگونه شد که وقتی به افغان‌ها رسید، از برادر دینی تبدیل به «بازماندگان قوم مغول» شدند؟ چگونه شد که علمای اعلام و فقهای دین در برابر این «مطالبه‌ی ملّی» که اخراج افغانستانی‌ها بود، زبان بر کام نگه‌داشتند و حرفی نزدند؟ برای چند تار مو خود را به در و دیوار می‌کوفتند، وقتی پای جان انسان‌هایی آواره رسید، همگی سکوت پیشه کردند و در سوراخ‌های خود خزیدند. چه اتفاقی برای روشنفکران افتاده بود؟ آن‌هایی که صبح تا شب حرف از «یسم»‌های مختلف می‌زنند؟ آن‌ها نیز سر در گور خود کرده بودند تا مورد آماج انتقاد مردم قرار نگیرند. امّا من در میان دوستانم که اکثریتشان از «افغان‌ستیزان» بودند ایستادم و گفتم که شعله‌های فاشیسم -- که امری مردمی نیز است -- روزی دامن همه‌ی‌مان را می‌گیرد و قرار است که بگیرد.

قربانی

«منم قربانیِ شرق و تحجّر، غرب و استعمار ....»

– بهرام نورایی

گاهی فکر می‌کنم که اگر ذهن‌های جماعتی را در بند کنی، عقل و فهمشان را در بند کرده‌ای و این‌گونه می‌توانی تا ابد آن‌ها را از فهمِ آزادی بازداری.

پست قبلی را در یکی از سرویس‌های بلاگ‌نویسی دیگر نیز به اشتراک گذاشتم و کامنت‌هایی که دریافت کردم -- هر جور که حساب کنید -- فاجعه بود.

من در آن پست از لزوم صداقت و دوری از دورویی گفته بودم، امّا اگر انسان دروغ را هر روز بشنود، «صداقت» را خطرناک و «راستی» را مخلّ نظم و آرامش درونی‌اش می‌یابد. چقدر دلم به حال این‌گونه افراد می‌سوزد!

به‌گونه‌ای اوضاع پیش می‌رود که اگر روزی کسی بگوید: «آزادی بردگی‌ست»،‌ هیچ‌کس او را شماتت نکند، چرا که دروغی که به‌نفع ماست، دیگر دروغ نیست!

پی‌نوشت: من با جنگ مخالف‌ام.

فرزندان کدام کوروش؟

دیشب بود که قبل از خواب صدای تلویزیون را شنیدم، می‌گفت: «ما فرزندان کوروش، پیروان محمد و دلدادگان علی ...». فرزندان کوروش؟ از کی تا به حال؟ از چه زمانی تا به حال فرزندان کوروش شده‌ایم که خودمان خبر نداریم. تا به این سن که رسیده‌ام، اولین‌بار است که از رسانه‌های جریان اصلی حکومت چنین تعابیری را می‌شنوم! چگونه است که به هنگامِ روز بزرگداشت کوروش هیچ صدایی، هیچ سخنی، هیچ حرفی از کوروش در رسانه‌های جریان اصلی که نه، از رسانه‌های حاشیه‌ای‌تر نیز به گوش نمی‌رسد؟ کوری‌ایم یا کَر؟ چشم نداریم یا گوش‌ها‌یمان دراز است؟ نمی‌شود که هر موقع به نفعتان بود کوروش بشود شخصیت ملّی و ما نیز به فرزندی او درآییم و هر موقع منفعتی در کار نیست و اوضاع آرام است همه‌چیز فراموش شود. باید این‌ها را بنویسیم که ایشان فکر نکنند اشترانی بی‌عقل پیدا کرده‌اند که سوارشان شوند -- که البته می‌شوند. اگر بنیادگذار جمهوری اسلامی اکنون زنده بود، قطعاً رسانه‌ی ملّی را تکفیر می‌کرد و چهار لیچار هم بار رئیسش -- پیمانک عزیزم -- می‌کرد.

انجیل؟

دوستان نمی‌دونید کجا میشه نسخه‌ی دیجیتال (PDF) انجیلِ شاه‌جیمز (نسخه‌ی انگلیسی) رو پیدا کرد؟
نسخه‌ی فیزیکیِ زبان اصلی‌اش تو ایران گیر میاد؟

من و هدایت

گمان می‌کنم اولین اثری که از صادق هدایت خواندم «علویه خانم» بود. دقیقاً حس و حالی که آن موقع داشتم را به خاطر نمی‌آورم زیرا نمی‌توانستم هضم کنم که دقیقاً چه می‌گوید. از آن موقع به بعد جسته و گریخته کتاب‌هایش را دانلود می‌کردم و می‌خواندم و به دنبال مطالبی درباره‌اش می‌گشتم. خلاصه سرتان را درد نیاورم بسیار گشتم و خواندم و هر چه می‌خواندم ولعم برای خواندن آثارش فزونی می‌یافت. آن‌قدر درگیرش شدم که چند نسخه‌ی فیزیکی را -- که قانونی چاپ نشده بود -- گرفتم و خواندم و چیزی را متوجه شدم که دیگران شاید سال‌ها پس از خواندن این‌گونه آثار فهم کنند: دلیل خواندن کتاب‌های هدایت و حرف‌زدن درباره‌شان برای شخص من، بیش از آن‌که مربوط به محتوا باشد، مربوط به نحوه‌ی دسترسی به آن‌هاست. من این‌گونه کتاب‌ها را همیشه با نگارش قدیمی و سیاه و سوخته و بدقواره می‌خواندم و از سایت‌های غیررسمی دانلود و تهیه می‌کردم، فلهذا همیشه نوعی حسِ «خارج از سیستم بودن» یا به‌قول دوستان «آوانگارد»بودن به من دست می‌داد. از آن‌جا که اکثر آثار هدایت به‌سختی یافت می‌شوند، خواندنشان برای خودم این نشانه را می‌فرستاد که تو خارج از سیستم رایج فکر می‌کنی و می‌اندیشی.

اعصاب پنیری

اگر یک‌بار دیگر ببینم که یکی از دوستان حزب‌اللهی از «عبدالکریم سروش» نقل قول کرده و او را عزیز دانسته است، چاک زبان برمی‌کشم و مدنیّت کنار می‌گذارم و از هیچ سخن ناپسندی خود را پرهیز نمی‌دهم.

مگر می‌شود این‌همه تناقض؟ یک روز همه‌ی اصلاح‌طلبان را یک‌کاسه می‌کنید و فحش‌کششان می‌کنید، فردا صبح که -- از روی خریّت -- چندی بر وفق مرادتان سخن می‌رانند، عزیزشان می‌دارید؟!
بالاخره سروش و امثال او «کافر» و «مرتد» و «خارجی»‌اند یا مؤمن؟ نمی‌شود هر جا که به مزاج حضرات خوش آمد، مغروق در ایمانشان کنید و هر جا خوش نیامد تکفیر! نمی‌شود هر جا که حرف‌های شاذ می‌زنند نوکر انگلیس باشند و هر جا طبق میل علمای سَلَف سخن کوتاه می‌کنند، بدل به «منتقد دلسوز» شوند! نمی‌شود آقا!

arrow_upward