گذشته‌ای در انتظار ما

سوالات اصلی این‌هاست: آیا آلمانی‌هایی که در دوره‌ی سلطه‌ی نازی‌ها ‌زیستند، توانستند آن‌چه بَرِشان گذشت را تعریف کنند؟ آیا کسانی که مقابل هیتلر به هیاهو می‌پرداختند و او را تشویق می‌کردند، همان آلمانی‌ها نبودند؟ چه چیزی یک «نازی» را از یک «آلمانی» تمایز می‌بخشید؟
این‌ها سوالات بنیادینی‌ست که ما باید همواره از خود بپرسیم، چرا که نمی‌دانیم چه گذشته‌ای پیش روی ماست و آینده چگونه ما را مضمحل می‌کند.

لعنت

لعنت بر ابتدا و انتهای این زندگیِ علیلِ چلاق!‌ نمی‌دانم درد از چیست و مشکل از کجاست. شاید همین لحظه عصبانی هستم و دارم همه را به باد ناسزا می‌گیرم. به‌قول قدیمی‌ها: «همین که تنت سالم است، کافی‌ست». تنم سالم است که چه؟ تنم سالم است که یک عدّه بی‌پدر-و-مادرِ رجّاله بیایند و زندگی‌ام را با حرف‌های صد من یک غاز به تاراج ببرند تا به عَدَنِ گمشده‌شان و تاریخ نگذشته‌شان برسند؟ خوب است که تنم سالم است و خدا را شکر، امّا این جماعت رجّاله دست از سرِ پرموی ما بر نمی‌دارند. انگار در «اربابِ حلقه‌ها» یا «شاهنامه» هستیم؛ هر بی‌نام-و-نشانی می‌آید و چندی چنگ در ریش ما می‌اندازد و «حبیبی نورالعین» می‌خواند و با حرف‌های نامربوط، خرافات پخش می‌کند و ملّتِ مانند خر در گل گیر کرده‌ی ما را عذاب می‌دهد و سرِ آخر جیب همه‌مان را می‌زند و دِ برو که رفتیم! آخر چه گناه در محضر حضرت حق کرده‌ایم که این زندگی سگی با این جماعت طمع‌کارِ قدرت‌طلب نصیب ما شده است، هان؟ مگر زمان باستان است که یکی نماینده‌ی آن خدا باشد و دیگری شاه آن بلاد و آن یکی شاهزاده‌ی قشون حَرّافان؟ جمع کنید کاسه کوزه‌ی وطن-و-دین‌فروشی‌تان را که از همه‌کس رقت‌انگیزترید!
جای مردان سیاست، اگر چاه خلاء باز کنید، وللّه که وطن گلستان می‌شود.
[در حالی این را نوشتم، که اینترنت چهل بار قطع و وصل شد.]

فاطمیه و ایرانیان

از خاطرات یک نفر بی‌طرف! این متن قبل از جنگ نوشته شده است.

در میان هیاهوی رسانه‌های جمعی، شاید کمتر کسی مشتاق باشد تا درباره‌ی موضوعات فقهی و الهیاتی کنجکاوی کند. اما ولع مخاطب فارسی‌زبان برای نگاه‌کردن و نظر‌دادن درباره‌ی مناظره‌ی میان عبدالرحیم سلیمانی اردستانی و حامد کاشانی پیرامون موضوع فاطمیه، چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش عبور کرد. این مناظره بیش از آن‌که مربوط به استقبال عموم مردم از مسائل دینی باشد، مربوط به کنجکاوی انسان برای شنیدن چیزهای متضاد است.
لینک مناظره: https://www.youtube.com/watch?v=cBYA4yhM6pg

فرم مناظره

اتفاقی که در ابتدا بسیاری را به این مناظره جلب کرد، یک بحث حوزوی سنتی در بستری آنلاین بود. شاید کمتر انسان عادیی در ایران بداند که بحث‌های حوزوی چگونه شکل می‌گیرند و به کجا ختم می‌شوند و موضوعات آن‌ها چگونه از هم متمایز می‌گردند. اما اینجا به خوبی می‌توان این کنجکاوی و علامت سؤال درباره‌ی بحث‌های حوزوی را بین مردم عادی حس کرد. کمتر کسی در ایران درباره‌ی اختلافات روحانیون شیعه پیرامون مسائل کلامی و تاریخی شنیده است. کمتر کسی در فضای عمومی کشور دیده که دو روحانی شیعه درباره‌ی مسئله‌ای به این مهمی و واضحی – از نظر عامه‌ی شیعه – تا این حد اختلاف‌نظر داشته باشند و خود این اختلاف قطعاً بحث را جذاب‌تر کرده است. مردم ایران اغلب عادت دارند که علمای شیعه را در حال بحث‌کردن با مخالفین سیاسی-اعتقادی خود ببینند، نه بحث مقابل یکدیگر!

بنیاد فاطمیه

اما بحث بنیادی‌تری که نمی‌توان از آن غافل شد، اهمیت بسیار والای فاطمیه در سرشت شیعه است. یکی از بنیادی‌ترین – اگر نگوییم بنیادی‌ترین – اتفاقات تاریخی که اهل تشیع را از اهل تسنن جدا کرده، وقایع تاریخیِ رخ‌داده پس از وفات پیامبر اسلام است. بحث درباره‌ی فاطمیه، یک بحث جزئی تاریخی نیست، بلکه اساس تشیع است. تشیع اگر نتواند اثبات کند که حق حکومت برای علی بن ابی‌طالب و فرزندان او – موسوم به ائمه‌ی اثناعشر – است، به هیچ نحوی نمی‌تواند اختلاف نظری و عملی و تاریخی خود نسبت به اهل تسنن را توجیه کند. از این مطلب می‌توان نتیجه گرفت که برای یک حکومت شیعه مانند جمهوری اسلامی، اثبات فاطمیه از نان شب نیز واجب‌تر است. اگر جمهوری اسلامی نتواند فاطمیه را اثبات کند، یا در عموم جامعه‌ی نخبگانی خود آن را امری مورد شک تلقی کند، تمام مشروعیتی که از مذهب گرفته را مورد تشکیک قرار داده است. از این روی، کسی مانند سلیمانی اردستانی و کاشانی، علاوه بر مناظره‌ی مذهبی، مناظره‌ای سیاسی کرده‌اند!

یکی از گره‌های سیاسی دیگر، که مربوط به همین موضوع فاطمیه است، گره «عدم مطرح‌کردن آن» است. اگر هر ایرانی یا غیرایرانی در روزهای محرم به خیابان‌ها بیاید، شاهد این است که مردم و حکومت هر دو دست به دست هم داده‌اند تا محرم را برگزار کنند. اگر به رادیو و تلویزیون رسمی مراجعه کند، می‌بیند که افراد مختلفی درباره‌ی محرم – به‌صورت آشکارا – سخن می‌رانند. حال بیایید در «ایام شهادت فاطمه‌ی زهرا» در ایران به خیابان برویم، رادیو را باز کنیم، سخنرانی‌های انجام‌گرفته در بیت رهبر جمهوری اسلامی را گوش دهیم؛ آیا اثری از آن صراحت بیان یافت می‌شود؟ آیا اثری از تکفیر مستقیم عوامل قتل فاطمه – مانند عوامل قتل حسین – یافت می‌شود؟ نه. تنها دلیل این موضوع، موضوعی – بسیار متأخر – به نام «وحدت» است. جمهوری اسلامی، از آنجا که حکومت را در دست دارد و پایه‌ای دینی به خویش داده، می‌کوشد که همواره خود را از هرگونه تقابل و دشمنی بیهوده‌ای – مخصوصاً داخلی – در حذر داشته باشد. «وحدت» و «فاطمیه» تناقضی بسیار جالب ایجاد کرده‌اند؛ یک سوی این تناقض شیعیانی قرار دارند که باید به صورت تمام‌و‌کمال شعائر مذهبی خود را برپا دارند، و سوی دیگر همان شیعیان قرار دارند که باید حکومت کنند و از هرگونه تنش دوری جویند.

مواجهه‌ی ایرانیان

اگر از زاویه‌ای دیگر به این ماجرا نگاه کنیم، باید به نوع ادبیات و تقابلی که در این مناظره شکل گرفته توجه کرد. حامد کاشانی در دیالوگِ پایانی خود اعلام کرد: «فاطمیه برای من قضیه‌ای ناموسی است». یعنی ادبیات به‌کار رفته در انتهای این مناظره ادبیاتی ابداً علمی و تاریخ‌پژوهانه نیست، بلکه سراسر هویتی است. همان‌طور که پیش از این گفتم یکی از گره‌هایی که تشیع را تبدیل به یک مذهب – مستقل از تسنن – کرده همین بحث فاطمیه است، در نتیجه این واکنش جناب کاشانی به مباحث کاملاً طبیعی بوده و خواهد بود. سلیمانی اردستانی در حال مطرح‌کردن یک موضوع تاریخی خیلی مطرود یا یک بحث فقهی مورد شک نیست، بلکه او در حال پاگذاشتن روی یکی از ارکان الهیاتی شیعه است. کاشانی – و حتی سلیمانی اردستانی – یک تاریخ‌پژوه مستقل نیست، بخش اعظم هویت او به فاطمیه گره خورده است.

چیزی غیر از واکنش‌های مردم به دین توجه مرا این‌گونه جلب نمی‌کند که بخواهم درباره‌اش بگویم و بنویسم. عموماً نظرات درباره‌ی این مناظره بیش از آن‌که از نوع تقابل اعتقادی باشد، از نوع تقابل سیاسی-هویتی بود. افرادی که خود را سکولار می‌خواندند با تمسخر ادبیات غیرعلمی کاشانی او را به استهزاء و تحقیر گرفتند و افراد مذهبیِ شیعه از هیچ فحش و حکم تکفیر دادنی نسبت به سلیمانی اردستانی دریغ نکردند. می‌شود این واکنش‌ها را به‌خوبی و با توجه به سابقه‌ی شیعه در ایران مورد بررسی و تأمل قرار داد. [رگه‌هایی از فرهنگ گفت‌وگو در کشور ما را می‌توان در این مناظره و بحث‌های پیرامون آن پیدا کرد که مطرح‌کردنش در این مجال نمی‌گنجد و از تخصص من خارج است.]

حتماً نظرات خود را پیرامون این موضوع با من به اشتراک بگذارید!

من و اسلام

باید این‌ها را توی دفتر خاطرات نوشت، اما من این‌جا می‌نویسم و نشرش می‌دهم تا هرکس که می‌خواند بداند و شاید کسی بتواند مرا درک کند. من با اسلام رشد کرده‌ام. برای من اسلام یک دین نیست، خانواده است، دوستانم است و تمام ابعاد حیاتم است. اسلام برای من مثل شاهرگی‌ست که به قلبم متصل شده، اگر پاره شود، می‌میرم؛ جنازه‌ای می‌شوم که توانی درونش باقی نخواهد ماند. شاید اگر من بمیرم اسلام باقی بماند ولی اگر دیگر مسلمان نباشم، هیچم، هیچِ هیچ. برای برخی اسلام، دینی آباء و اجدادی‌ست، ولی برای من اسلام خودِ آباء و اجداد است. به‌شکل رقت‌انگیزی من مجبورم که مسلمان باشم، اما اسلام هیچ تعهدی بر من ندارد. شاید اسلام روزی من را بکشد ولی من نمی‌توانم آن را کنار نَهَم. لعنت بر من!

اتحاد «ووک‌ها» و «اسلام‌گرایان»

جداً باید یک تحقیقِ بسیار جامع صورت گیرد که چگونه بنیادگرایان اسلامی توانسته‌اند با ووک‌ها (woke) -- یا به قول ما: چپ‌های کنونی غرب -- ارتباط برقرار کنند؟ آیا ارتباط این دو گروه کاملاً اتفاقی و بی‌معناست؟ آیا یکی از گروه‌ها در حال سوء‌استفاده از دیگری‌ست یا هر دو منافع سیاسی یک‌سانی را دنبال می‌کنند و یا صرفاً کمک‌کار هم هستند؟ مهم‌تر از همه این است که چگونه زبان هم را می‌فهمند؟ چگونه یک فرانسوی هم‌جنس‌گرا زبان یک عرب مسلمان اخوان‌المسلمینی را می‌فهمد و می‌تواند با او ارتباط بگیرد؟

این‌ها -- خلاف ظاهرشان -- سوالات بسیار دشواری هستند.

پی‌نوشت: منظورم در این متن، مطرح کردن چندی پرسش بود، نه رد یا تمسخر هیچ‌کدام از ایده‌های مذکور.

احمد کسروی

در ۲۰ اسفند سال ۱۳۲۴، احمد کسروی در اتاق بازپرسیِ وزارت عدلیه توسط حسین امامی (یکی از اعضای فداییان اسلام به رهبری نواب صفوی) به قتل رسید.
تنها جرم او نوشتن بود ...
و خونی که از او در دفتر تاریخ جاری‌ست و ننگی که تا ابد بر پیشانی قاتلانش خورده است.
به چه جرمی او را کشتید؟ نوشتن.
نمی‌گویم کارها و نوشته‌هایش درست بود، اما حقش این نبود. یعنی حق هیچ انسان بی‌خطری این نیست.
به چه جرمی او را کشتند؟ نوشتن.
نفرین بر قاتلان او!

[این اولین بار نیست که دگراندیشان را می‌کشند و آخرین بارشان هم نخواهد بود ...]

پی‌نوشت: اگر کسروی را به جرمی می‌کشتند که «ارتداد» نام نداشت، شاید کشتنش معقول می‌نمود -- آن هم در آن شرایط برای توقف جنایت، نه صرفِ انتقام.

یه کانال یوتیوب داشتم

یه زمانی -- یعنی قبل از جنگ -- یه کانال یوتیوب داشتم. داخلش درباره‌ی کتاب و شعر و تجربیات شَخصیم حرف می‌زدم. فکر کنم دیگه تا آخر عمر بهش دسترسی نخواهم داشت.
شاید بگید برو توی آپارات، ولی محتوایی که من می‌ساختم -- فکر کنم -- توی آپارات به سانسور می‌خوره. گاهی محتوا از ادبیات اروتیک بود، گاهی انتقادی بود و ... که داخل آپارات نمی‌شه گذاشتشون.
خیلی غصه می‌خورم برای کانالم، برای ویدیوهایی که یوتیوبرهای موردعلاقه‌ام می‌ذارن (مثل پنگوئیز) و نمی‌بینمشون، برای کتابی که شاید -- تحت لیسانس CC -- منتشر شده باشه و من دسترسی نداشته باشم تا بخونمش،‌ برای استوری‌های اینستاگرامی دوستام، برای وبلاگ‌ها و سایت‌های انگلیسی‌زبان، برای مقاله‌های APA که سیو کرده بودم تا بخونمشون، برای فیلم‌های پازولینی که دیگه نمی‌تونم ببینمشون، برای مطالب خودم در پلتفرم مدیوم و ...
یاد داستان «آب زندگی» از صادق هدایت افتادم. اینترنت آزاد «آب زندگی‌»‌ای بود که از ما دریغ شد ...

حوصله‌ام سر می‌رود

نمی‌دانم که چه سرّی‌ست ولی جوری حوصله‌ام سر می‌رود که انگار هیچ کاری در دنیا وجود ندارد که بتوان انجامش داد.
کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، کارهایی که قرار است انجام دهم را انجام می‌دهم. گاهی هم بیرون می‌روم و گاهی این‌جا می‌نویسم. امّا نمی‌دانم که چه سرّی‌ست؟! همیشه انگار یک چیز کم است؛ یک چیز که نه آن‌قدر افسانه‌ای‌ست که بشود نوشتش، نه آن‌قدر انسانی که بتوان زیستش. خیلی عجیب است.

ایمان

«انسان همواره باید به چیزی ایمان داشته باشد، حتی اگر آن چیز، دروغ باشد.»
– فردریش نیچه، چنین گفت زرتشت

arrow_upward