وضعیت اینترنت (از نظر من)
اول از همه باید بگویم که من چیزی بیشتر از بقیهی شما نمیدانم و تمام آنچه که میگویم برای همه قابل چک کردن و راستیآزماییست.
اگر ویدیوهای کانالهایی مانند دیجیاتو یا زومیت را در فواصل مختلف دنبال کرده باشید، دیدهاید که نظر متخصصان حوزهی تکنولوژی دربارهی اینترنت در آینده چیست. در تمام ویدیوها به یک چیز اشاره شد و آن هم احتمال بسته شدن اینترنت برای همیشه و طبقاتی کردن آن بهشکل کامل بود؛ یعنی هر فرد بسته به نیاز خود اینترنتی تحت نظارت دولت دریافت خواهد کرد، بقیهی افراد هم که جزء گروههای نیازمند شناخته نمیشوند یا درخواستی برای دسترسی بیشتر به اینترنت بینالمللی ندارند، به احتمالی بسیار زیاد در همین بستر اینترنت داخلی -- امّا قطعاً قویتر و پیشرفتهتر -- خواهند ماند. اساساً دولت از سالهایی بسیار دور این ایده را در سر میپرورانده که با ایجاد فضایی داخلی بتواند جریان اطلاعات را کنترل و نقش بینالمللی کاربران در ایران را به کاربرانِ مشخصی محدود کند.
البته باید گفت که تمام اینها احتمالاتی هستند که بخشی از متخصصین این حوزه گفتهاند و شاید اتفاقات دیگری در دنیای اینترنت رقم بخورند.
عقل پیرمردی
«لازمهی ساختن دنیایی آزاد عقل است، چماقکشی و فحشدادن را که هر بیسر-و-پایی بلد است!»
– پیرمرد سرِ کوچهی ما
تکّههای من
اینها تکّههای آجر و سیمان نیست که بر زمین میریزد، اینها تکّههای من است که میترکد. آری به بنبست و استیصال رسیدهام، هیچ فکری به ذهنم خطور نمیکند. دیگر مرا توان تکلّم نیست، هر آنچه میگویم وهم و هذیان است. یاوه میگویم. دیگر هیچ انگیزهای مرا یاری نمیدهد. جهان برای لحظهی آخر جلویَم نمایان میشود و خدا آغوشش را برایم باز میکند. من هم میمیرم قبل از اینکه طعم شیرین لبی را ...
رنگینکمان چند رنگ داشت؟ تو به من بگو، چهار یا هفت؟
[نمیتوانم به کسی حالی کنم که چرا نتوانستم جملهام را کامل کنم.]
ماجرای یک درخت
«این حالت روحیِ الان منه ...»۱ نمیتوانم همهی آن را برای شما توصیف کنم. اکنون درختی هستم که تنومندانه ریشهی قطور خود در خاک کردهام، آنقدر شاخههایم بالا آمده که تکیده گشته و آدمیانی که از دور -- به سبب گردی زمین -- شاخههای نحیفم را مینگرند گمان میبرند که با نهالی بیبته طرفاند. امّا من فرزند خاک هستم. فرزندِ خاکی که آب بر رویش روان میگردد و آبْ سخت آموزنده بوده است برای من و تمام پستیها که امروز به بلندی رسیدهایم. امروز روز سختی برای من نیست، چرا که تبرها نمیتوانند ریشههای درخت را از خاک بیرون کنند. هرکس هجوم آوَرَد و این ریشههای تنومند را بخورَد فایدهای برش نیست؛ چه مور باشد چه تنورِ گرمای تابستان.
سفت و محکم بر خاک تکیه زدهام. ایستادهام و نگاه میکنم. دنیا را به نیکی مینگرم و انسانها را در میان بوتههای گز پیدا نمیکنم. صحرا بس خشک است. آدمیان بهسان گرازهایی که میچرند و از سایهی من بهره میگیرند این عظمت را نمیتوانند در هاضمهی ادراک خود بگوارند؛ عظمتِ درختی را که میان سایهی خود گیر کرده است. پرگویی و اغراق نمیکنم، درختی بیش نیستم که هر روز بیش از پیش به سایهاش نگاه میکند: من چرا اینگونه گشتهام؟ چرا درخت شدهام؟ آیا درختها شبها راه میروند یا آرزوی سفر را به باد میگویند.
اینها را نوشتم، زمانی که داشتم به اِنتهای مادهی گمشده در جنگلهای مرکوود۲ فکر میکردم.
ناسیونالیست فرانسوی
«ناسیونالیست [فرانسوی] در درون خود کوهی از نفرت و کاهی از عشق دارد.»
– آندره ژيد
عراقچی یا لویی چهاردهم؟
سید عباس عراقچی گفت: «چون من صدای مردم ایران هستم و باید از حقوق آنها دفاع کنم. به همین دلیل به اینترنت دسترسی دارم تا صدای ما توسط جامعه بینالمللی شنیده شود.» لویی چهاردهم (Louis XIV) را میشناسی؟ میدانی چه گفت؟ او گفت: «من دولت هستم! (Je suis l'État)»، میدانی چه بلایی سرش آمد؟ او مرد، تو هم خواهی مرد. مگر مردم ایران خودشان زبان ندارند که توی یکلاقبا زبانشان بشوی و صدایشان باشی؟ هرکس که بخواهد صدای ملّت باشد یک شیّادِ دروغگوست -- چه فامیلیاش پهلوی باشد، چه عراقچی، چه رجوی. سیاستمدار باید کاری کند که صدای خود ملّت از دهان خودش شنیده شود، نه حرفهای خودش را حرف ملّت بخواند.
پاسخ به محسن چاوشی
آقای چاوشی، تو چرا باید معترض باشی؟ تو به چه چیز باید معترض باشی؟ جواب اینجاست: به هیچچیز. تو یک مردِ پایتختنشینِ سفیدپوستِ پولدارِ معروفِ مذهبی هستی که اشعار آیینیای را -- که همهیشان موافق ایدئولوژی حکومت هستند -- با ظرافتی تحسینبرانگیز میخوانی. تو در هیچ حاشیهای (marginalized communities) قرار نداری که بدان معترض باشی. نانت در پس تنور گرم است و آبت در ته سرداب سرد. اگر جمهوری اسلامی نه به همین منوال، بلکه صدها بار بدتر از دههی منحوسِ ۶۰، چهلوهفت سال که نه، چهارصدوهفتاد سال هم بر ایران حکم راند، هیچ ضرری به تو و امثال تو نخواهد رسید.
تا به حال به زنانی که صداهایی خاصتر از تو دارند -- و جبر حکومت آنها را از خواندن محروم کرده -- اندیشیدهای؟ تا به حال به بچههایی که پشت چهارچرخهی زبالهگردی آواز سر میدهند فکر کردهای؟ تا به حال به همصنفیهایت سر زدهای؟ سراغی از رپرهای بیمجوزی که سالها در زندان گذرانِ عمر کردهاند گرفتهای؟
آقای چاوشی -- بهقول غربیها -- تو یک انسان متمول (privileged) هستی که بویی از رنج دیگران نبرده است. تو که زیاد به زندانها سر میزنی، بهتر است سری هم به زندانیان سیاسی بزنی، سری هم به قبر شاعران مردهای بزنی که مانند شاملو دق کردند، مانند اخوان به گدایی افتادند، مانند سایه به سایهای خزیدند. بهتر است سرت را از برف بیرون کنی و جهان خودت را بازبنگری، شاید جنازهی چاقوخوردهی داریوش فروهر و همسرش را کف زمین دیدی، شاید شعرهای در خون پیچیدهی میرزادهی عشقی را بهیاد آوردی، شاید ...
«حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند اینگونه مسائل»
– حافظ
[اگر کسی ارتباطی با جناب چاوشی دارد، این متن را برایش ارسال کند.]
بندیان
«دردی است در دلم بهر این کشیشان! از اینان ناخشنودم ...
من نیز با ایشان رنج بردهام و رنج میبرم. اینان در چشم من بندیاناند و داغخوردگان ...
در بند ارزشهای دروغین و کلامهای پوچ! ای کاش کسی ایشان را از چنگِ «نجاتبخش»شان نجات میبخشید ...
بهراستی، نجاتبخشان ایشان خود از دل آزادی و از هفتمین آسمان آزادی فراز نیامدهاند! به راستی، ایشان هرگز بر مفرش دانایی گام نزدهاند!
جان این نجاتبخشان پر از رخنهها بود؛ رخنههایی که با وهم خویش پر کردند؛ با رخنهگیر خویش که «خدا» مینامندش!»۱
آماس کلمات در ذهنم این جملات را روی صفحهی مانیتور پخش میکند، و سوگند میخورد به خدایی که از تمام وجود باورش ندارد که اگر لحظهای درنگ کند رخنهگیری خواهد آمد تا لحظهی بعد را با طعم موشکی رسوا کند. این پیلهی کلمات مانند غدهای سرطانی در سرم رشد میکند و هر روز بینایی و چشایی و لامسهام را کمرنگ میکند تا به گلویم میرسد. هر کس را که میبینم چیزی درونش ساییده شده: یکی امید، یکی عشق، یکی سرزندگی، یکی انسانیت، یکی اخلاق، یکی عقل ... هر کس به اندازهی خودش مرده و مرده باقی خواهد ماند.
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.