تکّههای من
اینها تکّههای آجر و سیمان نیست که بر زمین میریزد، اینها تکّههای من است که میترکد. آری به بنبست و استیصال رسیدهام، هیچ فکری به ذهنم خطور نمیکند. دیگر مرا توان تکلّم نیست، هر آنچه میگویم وهم و هذیان است. یاوه میگویم. دیگر هیچ انگیزهای مرا یاری نمیدهد. جهان برای لحظهی آخر جلویَم نمایان میشود و خدا آغوشش را برایم باز میکند. من هم میمیرم قبل از اینکه طعم شیرین لبی را ...
رنگینکمان چند رنگ داشت؟ تو به من بگو، چهار یا هفت؟
[نمیتوانم به کسی حالی کنم که چرا نتوانستم جملهام را کامل کنم.]