اخراج دیگری

اخراج افغانستانی‌ها ننگی‌ست که تا ابد بر پیشانی ملّت ایران می‌ماند. ملّتی که خود را مسلمان می‌نامید، ملّتی که خود را «آریایی» می‌نامید، کاری کرد که بربرها و تاتارها نمی‌کردند. آن‌گونه نژادپرستی یکی از ابعاد و واقعیت‌های ما ملّت ایران است که هیچ‌کس را توان انکارش نیست. مگر می‌شود خود را مسلمان بدانی و آن‌گونه با کینه به یک مسلمان دیگر بنگری؟ انتقام‌جوییِ نژادی اطرافیان خودم را که می‌دیدم سخت نگران می‌شدم؛ مگر شماها نبودید که هر روز نماز و قرآن می‌خواندید، مگر در قرآن نوشته نشده بود: «إِنَّ أَكۡرَمَکم عِندَ ٱللَّهِ أَتۡقاکُمْ»، چگونه شد که وقتی به افغان‌ها رسید، از برادر دینی تبدیل به «بازماندگان قوم مغول» شدند؟ چگونه شد که علمای اعلام و فقهای دین در برابر این «مطالبه‌ی ملّی» که اخراج افغانستانی‌ها بود، زبان بر کام نگه‌داشتند و حرفی نزدند؟ برای چند تار مو خود را به در و دیوار می‌کوفتند، وقتی پای جان انسان‌هایی آواره رسید، همگی سکوت پیشه کردند و در سوراخ‌های خود خزیدند. چه اتفاقی برای روشنفکران افتاده بود؟ آن‌هایی که صبح تا شب حرف از «یسم»‌های مختلف می‌زنند؟ آن‌ها نیز سر در گور خود کرده بودند تا مورد آماج انتقاد مردم قرار نگیرند. امّا من در میان دوستانم که اکثریتشان از «افغان‌ستیزان» بودند ایستادم و گفتم که شعله‌های فاشیسم -- که امری مردمی نیز است -- روزی دامن همه‌ی‌مان را می‌گیرد و قرار است که بگیرد.

قربانی

«منم قربانیِ شرق و تحجّر، غرب و استعمار ....»

– بهرام نورایی

گاهی فکر می‌کنم که اگر ذهن‌های جماعتی را در بند کنی، عقل و فهمشان را در بند کرده‌ای و این‌گونه می‌توانی تا ابد آن‌ها را از فهمِ آزادی بازداری.

پست قبلی را در یکی از سرویس‌های بلاگ‌نویسی دیگر نیز به اشتراک گذاشتم و کامنت‌هایی که دریافت کردم -- هر جور که حساب کنید -- فاجعه بود.

من در آن پست از لزوم صداقت و دوری از دورویی گفته بودم، امّا اگر انسان دروغ را هر روز بشنود، «صداقت» را خطرناک و «راستی» را مخلّ نظم و آرامش درونی‌اش می‌یابد. چقدر دلم به حال این‌گونه افراد می‌سوزد!

به‌گونه‌ای اوضاع پیش می‌رود که اگر روزی کسی بگوید: «آزادی بردگی‌ست»،‌ هیچ‌کس او را شماتت نکند، چرا که دروغی که به‌نفع ماست، دیگر دروغ نیست!

پی‌نوشت: من با جنگ مخالف‌ام.

فرزندان کدام کوروش؟

دیشب بود که قبل از خواب صدای تلویزیون را شنیدم، می‌گفت: «ما فرزندان کوروش، پیروان محمد و دلدادگان علی ...». فرزندان کوروش؟ از کی تا به حال؟ از چه زمانی تا به حال فرزندان کوروش شده‌ایم که خودمان خبر نداریم. تا به این سن که رسیده‌ام، اولین‌بار است که از رسانه‌های جریان اصلی حکومت چنین تعابیری را می‌شنوم! چگونه است که به هنگامِ روز بزرگداشت کوروش هیچ صدایی، هیچ سخنی، هیچ حرفی از کوروش در رسانه‌های جریان اصلی که نه، از رسانه‌های حاشیه‌ای‌تر نیز به گوش نمی‌رسد؟ کوری‌ایم یا کَر؟ چشم نداریم یا گوش‌ها‌یمان دراز است؟ نمی‌شود که هر موقع به نفعتان بود کوروش بشود شخصیت ملّی و ما نیز به فرزندی او درآییم و هر موقع منفعتی در کار نیست و اوضاع آرام است همه‌چیز فراموش شود. باید این‌ها را بنویسیم که ایشان فکر نکنند اشترانی بی‌عقل پیدا کرده‌اند که سوارشان شوند -- که البته می‌شوند. اگر بنیادگذار جمهوری اسلامی اکنون زنده بود، قطعاً رسانه‌ی ملّی را تکفیر می‌کرد و چهار لیچار هم بار رئیسش -- پیمانک عزیزم -- می‌کرد.

انجیل؟

دوستان نمی‌دونید کجا میشه نسخه‌ی دیجیتال (PDF) انجیلِ شاه‌جیمز (نسخه‌ی انگلیسی) رو پیدا کرد؟
نسخه‌ی فیزیکیِ زبان اصلی‌اش تو ایران گیر میاد؟

من و هدایت

گمان می‌کنم اولین اثری که از صادق هدایت خواندم «علویه خانم» بود. دقیقاً حس و حالی که آن موقع داشتم را به خاطر نمی‌آورم زیرا نمی‌توانستم هضم کنم که دقیقاً چه می‌گوید. از آن موقع به بعد جسته و گریخته کتاب‌هایش را دانلود می‌کردم و می‌خواندم و به دنبال مطالبی درباره‌اش می‌گشتم. خلاصه سرتان را درد نیاورم بسیار گشتم و خواندم و هر چه می‌خواندم ولعم برای خواندن آثارش فزونی می‌یافت. آن‌قدر درگیرش شدم که چند نسخه‌ی فیزیکی را -- که قانونی چاپ نشده بود -- گرفتم و خواندم و چیزی را متوجه شدم که دیگران شاید سال‌ها پس از خواندن این‌گونه آثار فهم کنند: دلیل خواندن کتاب‌های هدایت و حرف‌زدن درباره‌شان برای شخص من، بیش از آن‌که مربوط به محتوا باشد، مربوط به نحوه‌ی دسترسی به آن‌هاست. من این‌گونه کتاب‌ها را همیشه با نگارش قدیمی و سیاه و سوخته و بدقواره می‌خواندم و از سایت‌های غیررسمی دانلود و تهیه می‌کردم، فلهذا همیشه نوعی حسِ «خارج از سیستم بودن» یا به‌قول دوستان «آوانگارد»بودن به من دست می‌داد. از آن‌جا که اکثر آثار هدایت به‌سختی یافت می‌شوند، خواندنشان برای خودم این نشانه را می‌فرستاد که تو خارج از سیستم رایج فکر می‌کنی و می‌اندیشی.

اعصاب پنیری

اگر یک‌بار دیگر ببینم که یکی از دوستان حزب‌اللهی از «عبدالکریم سروش» نقل قول کرده و او را عزیز دانسته است، چاک زبان برمی‌کشم و مدنیّت کنار می‌گذارم و از هیچ سخن ناپسندی خود را پرهیز نمی‌دهم.

مگر می‌شود این‌همه تناقض؟ یک روز همه‌ی اصلاح‌طلبان را یک‌کاسه می‌کنید و فحش‌کششان می‌کنید، فردا صبح که -- از روی خریّت -- چندی بر وفق مرادتان سخن می‌رانند، عزیزشان می‌دارید؟!
بالاخره سروش و امثال او «کافر» و «مرتد» و «خارجی»‌اند یا مؤمن؟ نمی‌شود هر جا که به مزاج حضرات خوش آمد، مغروق در ایمانشان کنید و هر جا خوش نیامد تکفیر! نمی‌شود هر جا که حرف‌های شاذ می‌زنند نوکر انگلیس باشند و هر جا طبق میل علمای سَلَف سخن کوتاه می‌کنند، بدل به «منتقد دلسوز» شوند! نمی‌شود آقا!

گذشته‌ای در انتظار ما

سوالات اصلی این‌هاست: آیا آلمانی‌هایی که در دوره‌ی سلطه‌ی نازی‌ها ‌زیستند، توانستند آن‌چه بَرِشان گذشت را تعریف کنند؟ آیا کسانی که مقابل هیتلر به هیاهو می‌پرداختند و او را تشویق می‌کردند، همان آلمانی‌ها نبودند؟ چه چیزی یک «نازی» را از یک «آلمانی» تمایز می‌بخشید؟
این‌ها سوالات بنیادینی‌ست که ما باید همواره از خود بپرسیم، چرا که نمی‌دانیم چه گذشته‌ای پیش روی ماست و آینده چگونه ما را مضمحل می‌کند.

لعنت

لعنت بر ابتدا و انتهای این زندگیِ علیلِ چلاق!‌ نمی‌دانم درد از چیست و مشکل از کجاست. شاید همین لحظه عصبانی هستم و دارم همه را به باد ناسزا می‌گیرم. به‌قول قدیمی‌ها: «همین که تنت سالم است، کافی‌ست». تنم سالم است که چه؟ تنم سالم است که یک عدّه بی‌پدر-و-مادرِ رجّاله بیایند و زندگی‌ام را با حرف‌های صد من یک غاز به تاراج ببرند تا به عَدَنِ گمشده‌شان و تاریخ نگذشته‌شان برسند؟ خوب است که تنم سالم است و خدا را شکر، امّا این جماعت رجّاله دست از سرِ پرموی ما بر نمی‌دارند. انگار در «اربابِ حلقه‌ها» یا «شاهنامه» هستیم؛ هر بی‌نام-و-نشانی می‌آید و چندی چنگ در ریش ما می‌اندازد و «حبیبی نورالعین» می‌خواند و با حرف‌های نامربوط، خرافات پخش می‌کند و ملّتِ مانند خر در گل گیر کرده‌ی ما را عذاب می‌دهد و سرِ آخر جیب همه‌مان را می‌زند و دِ برو که رفتیم! آخر چه گناه در محضر حضرت حق کرده‌ایم که این زندگی سگی با این جماعت طمع‌کارِ قدرت‌طلب نصیب ما شده است، هان؟ مگر زمان باستان است که یکی نماینده‌ی آن خدا باشد و دیگری شاه آن بلاد و آن یکی شاهزاده‌ی قشون حَرّافان؟ جمع کنید کاسه کوزه‌ی وطن-و-دین‌فروشی‌تان را که از همه‌کس رقت‌انگیزترید!
جای مردان سیاست، اگر چاه خلاء باز کنید، وللّه که وطن گلستان می‌شود.
[در حالی این را نوشتم، که اینترنت چهل بار قطع و وصل شد.]

فاطمیه و ایرانیان

از خاطرات یک نفر بی‌طرف! این متن قبل از جنگ نوشته شده است.

در میان هیاهوی رسانه‌های جمعی، شاید کمتر کسی مشتاق باشد تا درباره‌ی موضوعات فقهی و الهیاتی کنجکاوی کند. اما ولع مخاطب فارسی‌زبان برای نگاه‌کردن و نظر‌دادن درباره‌ی مناظره‌ی میان عبدالرحیم سلیمانی اردستانی و حامد کاشانی پیرامون موضوع فاطمیه، چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش عبور کرد. این مناظره بیش از آن‌که مربوط به استقبال عموم مردم از مسائل دینی باشد، مربوط به کنجکاوی انسان برای شنیدن چیزهای متضاد است.
لینک مناظره: https://www.youtube.com/watch?v=cBYA4yhM6pg

فرم مناظره

اتفاقی که در ابتدا بسیاری را به این مناظره جلب کرد، یک بحث حوزوی سنتی در بستری آنلاین بود. شاید کمتر انسان عادیی در ایران بداند که بحث‌های حوزوی چگونه شکل می‌گیرند و به کجا ختم می‌شوند و موضوعات آن‌ها چگونه از هم متمایز می‌گردند. اما اینجا به خوبی می‌توان این کنجکاوی و علامت سؤال درباره‌ی بحث‌های حوزوی را بین مردم عادی حس کرد. کمتر کسی در ایران درباره‌ی اختلافات روحانیون شیعه پیرامون مسائل کلامی و تاریخی شنیده است. کمتر کسی در فضای عمومی کشور دیده که دو روحانی شیعه درباره‌ی مسئله‌ای به این مهمی و واضحی – از نظر عامه‌ی شیعه – تا این حد اختلاف‌نظر داشته باشند و خود این اختلاف قطعاً بحث را جذاب‌تر کرده است. مردم ایران اغلب عادت دارند که علمای شیعه را در حال بحث‌کردن با مخالفین سیاسی-اعتقادی خود ببینند، نه بحث مقابل یکدیگر!

بنیاد فاطمیه

اما بحث بنیادی‌تری که نمی‌توان از آن غافل شد، اهمیت بسیار والای فاطمیه در سرشت شیعه است. یکی از بنیادی‌ترین – اگر نگوییم بنیادی‌ترین – اتفاقات تاریخی که اهل تشیع را از اهل تسنن جدا کرده، وقایع تاریخیِ رخ‌داده پس از وفات پیامبر اسلام است. بحث درباره‌ی فاطمیه، یک بحث جزئی تاریخی نیست، بلکه اساس تشیع است. تشیع اگر نتواند اثبات کند که حق حکومت برای علی بن ابی‌طالب و فرزندان او – موسوم به ائمه‌ی اثناعشر – است، به هیچ نحوی نمی‌تواند اختلاف نظری و عملی و تاریخی خود نسبت به اهل تسنن را توجیه کند. از این مطلب می‌توان نتیجه گرفت که برای یک حکومت شیعه مانند جمهوری اسلامی، اثبات فاطمیه از نان شب نیز واجب‌تر است. اگر جمهوری اسلامی نتواند فاطمیه را اثبات کند، یا در عموم جامعه‌ی نخبگانی خود آن را امری مورد شک تلقی کند، تمام مشروعیتی که از مذهب گرفته را مورد تشکیک قرار داده است. از این روی، کسی مانند سلیمانی اردستانی و کاشانی، علاوه بر مناظره‌ی مذهبی، مناظره‌ای سیاسی کرده‌اند!

یکی از گره‌های سیاسی دیگر، که مربوط به همین موضوع فاطمیه است، گره «عدم مطرح‌کردن آن» است. اگر هر ایرانی یا غیرایرانی در روزهای محرم به خیابان‌ها بیاید، شاهد این است که مردم و حکومت هر دو دست به دست هم داده‌اند تا محرم را برگزار کنند. اگر به رادیو و تلویزیون رسمی مراجعه کند، می‌بیند که افراد مختلفی درباره‌ی محرم – به‌صورت آشکارا – سخن می‌رانند. حال بیایید در «ایام شهادت فاطمه‌ی زهرا» در ایران به خیابان برویم، رادیو را باز کنیم، سخنرانی‌های انجام‌گرفته در بیت رهبر جمهوری اسلامی را گوش دهیم؛ آیا اثری از آن صراحت بیان یافت می‌شود؟ آیا اثری از تکفیر مستقیم عوامل قتل فاطمه – مانند عوامل قتل حسین – یافت می‌شود؟ نه. تنها دلیل این موضوع، موضوعی – بسیار متأخر – به نام «وحدت» است. جمهوری اسلامی، از آنجا که حکومت را در دست دارد و پایه‌ای دینی به خویش داده، می‌کوشد که همواره خود را از هرگونه تقابل و دشمنی بیهوده‌ای – مخصوصاً داخلی – در حذر داشته باشد. «وحدت» و «فاطمیه» تناقضی بسیار جالب ایجاد کرده‌اند؛ یک سوی این تناقض شیعیانی قرار دارند که باید به صورت تمام‌و‌کمال شعائر مذهبی خود را برپا دارند، و سوی دیگر همان شیعیان قرار دارند که باید حکومت کنند و از هرگونه تنش دوری جویند.

مواجهه‌ی ایرانیان

اگر از زاویه‌ای دیگر به این ماجرا نگاه کنیم، باید به نوع ادبیات و تقابلی که در این مناظره شکل گرفته توجه کرد. حامد کاشانی در دیالوگِ پایانی خود اعلام کرد: «فاطمیه برای من قضیه‌ای ناموسی است». یعنی ادبیات به‌کار رفته در انتهای این مناظره ادبیاتی ابداً علمی و تاریخ‌پژوهانه نیست، بلکه سراسر هویتی است. همان‌طور که پیش از این گفتم یکی از گره‌هایی که تشیع را تبدیل به یک مذهب – مستقل از تسنن – کرده همین بحث فاطمیه است، در نتیجه این واکنش جناب کاشانی به مباحث کاملاً طبیعی بوده و خواهد بود. سلیمانی اردستانی در حال مطرح‌کردن یک موضوع تاریخی خیلی مطرود یا یک بحث فقهی مورد شک نیست، بلکه او در حال پاگذاشتن روی یکی از ارکان الهیاتی شیعه است. کاشانی – و حتی سلیمانی اردستانی – یک تاریخ‌پژوه مستقل نیست، بخش اعظم هویت او به فاطمیه گره خورده است.

چیزی غیر از واکنش‌های مردم به دین توجه مرا این‌گونه جلب نمی‌کند که بخواهم درباره‌اش بگویم و بنویسم. عموماً نظرات درباره‌ی این مناظره بیش از آن‌که از نوع تقابل اعتقادی باشد، از نوع تقابل سیاسی-هویتی بود. افرادی که خود را سکولار می‌خواندند با تمسخر ادبیات غیرعلمی کاشانی او را به استهزاء و تحقیر گرفتند و افراد مذهبیِ شیعه از هیچ فحش و حکم تکفیر دادنی نسبت به سلیمانی اردستانی دریغ نکردند. می‌شود این واکنش‌ها را به‌خوبی و با توجه به سابقه‌ی شیعه در ایران مورد بررسی و تأمل قرار داد. [رگه‌هایی از فرهنگ گفت‌وگو در کشور ما را می‌توان در این مناظره و بحث‌های پیرامون آن پیدا کرد که مطرح‌کردنش در این مجال نمی‌گنجد و از تخصص من خارج است.]

حتماً نظرات خود را پیرامون این موضوع با من به اشتراک بگذارید!

من و اسلام

باید این‌ها را توی دفتر خاطرات نوشت، اما من این‌جا می‌نویسم و نشرش می‌دهم تا هرکس که می‌خواند بداند و شاید کسی بتواند مرا درک کند. من با اسلام رشد کرده‌ام. برای من اسلام یک دین نیست، خانواده است، دوستانم است و تمام ابعاد حیاتم است. اسلام برای من مثل شاهرگی‌ست که به قلبم متصل شده، اگر پاره شود، می‌میرم؛ جنازه‌ای می‌شوم که توانی درونش باقی نخواهد ماند. شاید اگر من بمیرم اسلام باقی بماند ولی اگر دیگر مسلمان نباشم، هیچم، هیچِ هیچ. برای برخی اسلام، دینی آباء و اجدادی‌ست، ولی برای من اسلام خودِ آباء و اجداد است. به‌شکل رقت‌انگیزی من مجبورم که مسلمان باشم، اما اسلام هیچ تعهدی بر من ندارد. شاید اسلام روزی من را بکشد ولی من نمی‌توانم آن را کنار نَهَم. لعنت بر من!

arrow_upward