اتحاد «ووک‌ها» و «اسلام‌گرایان»

جداً باید یک تحقیقِ بسیار جامع صورت گیرد که چگونه بنیادگرایان اسلامی توانسته‌اند با ووک‌ها (woke) -- یا به قول ما: چپ‌های کنونی غرب -- ارتباط برقرار کنند؟ آیا ارتباط این دو گروه کاملاً اتفاقی و بی‌معناست؟ آیا یکی از گروه‌ها در حال سوء‌استفاده از دیگری‌ست یا هر دو منافع سیاسی یک‌سانی را دنبال می‌کنند و یا صرفاً کمک‌کار هم هستند؟ مهم‌تر از همه این است که چگونه زبان هم را می‌فهمند؟ چگونه یک فرانسوی هم‌جنس‌گرا زبان یک عرب مسلمان اخوان‌المسلمینی را می‌فهمد و می‌تواند با او ارتباط بگیرد؟

این‌ها -- خلاف ظاهرشان -- سوالات بسیار دشواری هستند.

پی‌نوشت: منظورم در این متن، مطرح کردن چندی پرسش بود، نه رد یا تمسخر هیچ‌کدام از ایده‌های مذکور.

احمد کسروی

در ۲۰ اسفند سال ۱۳۲۴، احمد کسروی در اتاق بازپرسیِ وزارت عدلیه توسط حسین امامی (یکی از اعضای فداییان اسلام به رهبری نواب صفوی) به قتل رسید.
تنها جرم او نوشتن بود ...
و خونی که از او در دفتر تاریخ جاری‌ست و ننگی که تا ابد بر پیشانی قاتلانش خورده است.
به چه جرمی او را کشتید؟ نوشتن.
نمی‌گویم کارها و نوشته‌هایش درست بود، اما حقش این نبود. یعنی حق هیچ انسان بی‌خطری این نیست.
به چه جرمی او را کشتند؟ نوشتن.
نفرین بر قاتلان او!

[این اولین بار نیست که دگراندیشان را می‌کشند و آخرین بارشان هم نخواهد بود ...]

پی‌نوشت: اگر کسروی را به جرمی می‌کشتند که «ارتداد» نام نداشت، شاید کشتنش معقول می‌نمود -- آن هم در آن شرایط برای توقف جنایت، نه صرفِ انتقام.

یه کانال یوتیوب داشتم

یه زمانی -- یعنی قبل از جنگ -- یه کانال یوتیوب داشتم. داخلش درباره‌ی کتاب و شعر و تجربیات شَخصیم حرف می‌زدم. فکر کنم دیگه تا آخر عمر بهش دسترسی نخواهم داشت.
شاید بگید برو توی آپارات، ولی محتوایی که من می‌ساختم -- فکر کنم -- توی آپارات به سانسور می‌خوره. گاهی محتوا از ادبیات اروتیک بود، گاهی انتقادی بود و ... که داخل آپارات نمی‌شه گذاشتشون.
خیلی غصه می‌خورم برای کانالم، برای ویدیوهایی که یوتیوبرهای موردعلاقه‌ام می‌ذارن (مثل پنگوئیز) و نمی‌بینمشون، برای کتابی که شاید -- تحت لیسانس CC -- منتشر شده باشه و من دسترسی نداشته باشم تا بخونمش،‌ برای استوری‌های اینستاگرامی دوستام، برای وبلاگ‌ها و سایت‌های انگلیسی‌زبان، برای مقاله‌های APA که سیو کرده بودم تا بخونمشون، برای فیلم‌های پازولینی که دیگه نمی‌تونم ببینمشون، برای مطالب خودم در پلتفرم مدیوم و ...
یاد داستان «آب زندگی» از صادق هدایت افتادم. اینترنت آزاد «آب زندگی‌»‌ای بود که از ما دریغ شد ...

حوصله‌ام سر می‌رود

نمی‌دانم که چه سرّی‌ست ولی جوری حوصله‌ام سر می‌رود که انگار هیچ کاری در دنیا وجود ندارد که بتوان انجامش داد.
کتاب می‌خوانم، فیلم می‌بینم، کارهایی که قرار است انجام دهم را انجام می‌دهم. گاهی هم بیرون می‌روم و گاهی این‌جا می‌نویسم. امّا نمی‌دانم که چه سرّی‌ست؟! همیشه انگار یک چیز کم است؛ یک چیز که نه آن‌قدر افسانه‌ای‌ست که بشود نوشتش، نه آن‌قدر انسانی که بتوان زیستش. خیلی عجیب است.

ایمان

«انسان همواره باید به چیزی ایمان داشته باشد، حتی اگر آن چیز، دروغ باشد.»
– فردریش نیچه، چنین گفت زرتشت

آزادی کجاست؟

هر چه در گوش حضرات خواندیم که جامعه‌ی آزاد نیاز به هزاران چیز دارد و آن هزاران چیز را نمی‌شود -- الله‌بختکی -- در کوله‌ی سربازان یافت، به خرجشان نرفت که نرفت.
حال بهتر است از ایشان بپرسیم: «آن آزادی که می‌گفتید در کوله‌ی سربازان آمریکایی پیدا می‌شود، کجاست؟»
هزاران بار درباره‌ی لزوم «سکولاریزاسیون زبانی» و «فرهنگ گفت‌وگو» گفتیم، هزاران بار درباره‌ی رفتار توده‌ای و گله‌ای گفتیم، مگر متوجه شدند! هر چه می‌گفتی یک پیشوند «چپ» یا «اصلاح‌طلب» به تو می‌دادند و شروع می‌کردند به ناسزاگویی. موعظه‌های صد من یک غاز بزرگانشان را تکرار می‌کردند و حرف‌های تند می‌زدند که ما خیلی شجاع و بی‌خردیم! شجاعتتان به چه دردی خورد؟ با عربده‌کشی در توییتر و اینستاگرام چه دنیای آزادی را تصور کردید که حال بتوانید بسازیدش؟

بارها گفت و شنود کردیم و نشستیم پای حرف هم، آخر کار نتیجه این شد که آقایی در مونیخ فریاد بزند: «یک ملت، یک پرچم ...». نمی‌دانم که خود را مسخره کرده‌ایم یا قصد آزار هم را داریم. این حرف‌ها را نزدم تا کسی را نومید کنم. آزادی هر لحظه وجود دارد و می‌توان در تاریک‌ترینِ لحظات به آن فکر کرد. اما فکر آزاد قبل از هر چیز درباره‌ی اشتباهاتش می‌اندیشد تا به آزادی برسد؛ می‌اندیشد که کجا اشتباه اندیشیده است که نتیجه‌ای اشتباه گرفته است. پس ای آزادی‌خواهان، با هر نگاهی که هستید کمی دورتر بنشینید و درباره‌ی آن «آزادی» که همه را طرد می‌کرد بیندیشید و بنگریدش که چقدر پلید و تاریک است. باید از این پلیدی نجاتش داد تا از «آزادی» به آزادی تبدیل شود.

دیگر کش نمی‌آید

دید‌ه‌اید که می‌گویند: «یک کش را بکش تا ببینی چقدر کش می‌آید.» من آن کشی هستم که دیگر کش نمی‌آید. دارد پاره می‌شود و امروز و فرداست که دیگر نتواند این فشار را تحمل کند . شاید اکثر این فشار از عدم قطعیت و بی‌خبری و بی‌اعتمادی‌ام می‌آید. از هر کجا که هست دیگر تاب و توان تحملش را ندارم. شاید یک روز، وقتی کسی در خانه را باز می‌کند، جنازه‌ی سالمی را ببیند که بدون هیچ دلیلی مرده؛‌ یعنی آن‌قدر کش آمده که مرده و مرگش هیچ دلیل دیگری ندارد ...

خداوندگاری نو

خبری به من رسیده است، که خدایی دیگر از خدایگان بر آسمان خلقت ظهور کرده. این خدای نو، امروز و فرداست که خرقه‌ی خلافت بر تن کند و سکان خدایی بر دست گیرد. ای کاش به همه‌ی ما مسکینان رهش رحم گسیل فرماید تا ریزه‌خوار سفره‌ی کرمش باشیم، انشاءالله.

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

– حافظ

اینترنت آزاد یا اف‌۳۵

یک نفر در بخش نظرات دیجیاتو نوشته بود: «یک کیلوبایت اینترنت آزاد رد و بدل نمیشه، ولی تا دلتون بخواد F35 بالای سرمون در حال رفت و آمده!!!»

چه طنز تلخی🥲

arrow_upward