زندگی جنسی من
این یک جستار علمی نیست
برای نوشتن چیزهای شگفتانگیز
«این حالت روحیِ الان منه ...»۱ نمیتوانم همهی آن را برای شما توصیف کنم. اکنون درختی هستم که تنومندانه ریشهی قطور خود در خاک کردهام، آنقدر شاخههایم بالا آمده که تکیده گشته و آدمیانی که از دور -- به سبب گردی زمین -- شاخههای نحیفم را مینگرند گمان میبرند که با نهالی بیبته طرفاند. امّا من فرزند خاک هستم. فرزندِ خاکی که آب بر رویش روان میگردد و آبْ سخت آموزنده بوده است برای من و تمام پستیها که امروز به بلندی رسیدهایم. امروز روز سختی برای من نیست، چرا که تبرها نمیتوانند ریشههای درخت را از خاک بیرون کنند. هرکس هجوم آوَرَد و این ریشههای تنومند را بخورَد فایدهای برش نیست؛ چه مور باشد چه تنورِ گرمای تابستان.
سفت و محکم بر خاک تکیه زدهام. ایستادهام و نگاه میکنم. دنیا را به نیکی مینگرم و انسانها را در میان بوتههای گز پیدا نمیکنم. صحرا بس خشک است. آدمیان بهسان گرازهایی که میچرند و از سایهی من بهره میگیرند این عظمت را نمیتوانند در هاضمهی ادراک خود بگوارند؛ عظمتِ درختی را که میان سایهی خود گیر کرده است. پرگویی و اغراق نمیکنم، درختی بیش نیستم که هر روز بیش از پیش به سایهاش نگاه میکند: من چرا اینگونه گشتهام؟ چرا درخت شدهام؟ آیا درختها شبها راه میروند یا آرزوی سفر را به باد میگویند.
اینها را نوشتم، زمانی که داشتم به اِنتهای مادهی گمشده در جنگلهای مرکوود۲ فکر میکردم.
«ناسیونالیست [فرانسوی] در درون خود کوهی از نفرت و کاهی از عشق دارد.»
– آندره ژيد
سید عباس عراقچی گفت: «چون من صدای مردم ایران هستم و باید از حقوق آنها دفاع کنم. به همین دلیل به اینترنت دسترسی دارم تا صدای ما توسط جامعه بینالمللی شنیده شود.» لویی چهاردهم (Louis XIV) را میشناسی؟ میدانی چه گفت؟ او گفت: «من دولت هستم! (Je suis l'État)»، میدانی چه بلایی سرش آمد؟ او مرد، تو هم خواهی مرد. مگر مردم ایران خودشان زبان ندارند که توی یکلاقبا زبانشان بشوی و صدایشان باشی؟ هرکس که بخواهد صدای ملّت باشد یک شیّادِ دروغگوست -- چه فامیلیاش پهلوی باشد، چه عراقچی، چه رجوی. سیاستمدار باید کاری کند که صدای خود ملّت از دهان خودش شنیده شود، نه حرفهای خودش را حرف ملّت بخواند.
آقای چاوشی، تو چرا باید معترض باشی؟ تو به چه چیز باید معترض باشی؟ جواب اینجاست: به هیچچیز. تو یک مردِ پایتختنشینِ سفیدپوستِ پولدارِ معروفِ مذهبی هستی که اشعار آیینیای را -- که همهیشان موافق ایدئولوژی حکومت هستند -- با ظرافتی تحسینبرانگیز میخوانی. تو در هیچ حاشیهای (marginalized communities) قرار نداری که بدان معترض باشی. نانت در پس تنور گرم است و آبت در ته سرداب سرد. اگر جمهوری اسلامی نه به همین منوال، بلکه صدها بار بدتر از دههی منحوسِ ۶۰، چهلوهفت سال که نه، چهارصدوهفتاد سال هم بر ایران حکم راند، هیچ ضرری به تو و امثال تو نخواهد رسید.
تا به حال به زنانی که صداهایی خاصتر از تو دارند -- و جبر حکومت آنها را از خواندن محروم کرده -- اندیشیدهای؟ تا به حال به بچههایی که پشت چهارچرخهی زبالهگردی آواز سر میدهند فکر کردهای؟ تا به حال به همصنفیهایت سر زدهای؟ سراغی از رپرهای بیمجوزی که سالها در زندان گذرانِ عمر کردهاند گرفتهای؟
آقای چاوشی -- بهقول غربیها -- تو یک انسان متمول (privileged) هستی که بویی از رنج دیگران نبرده است. تو که زیاد به زندانها سر میزنی، بهتر است سری هم به زندانیان سیاسی بزنی، سری هم به قبر شاعران مردهای بزنی که مانند شاملو دق کردند، مانند اخوان به گدایی افتادند، مانند سایه به سایهای خزیدند. بهتر است سرت را از برف بیرون کنی و جهان خودت را بازبنگری، شاید جنازهی چاقوخوردهی داریوش فروهر و همسرش را کف زمین دیدی، شاید شعرهای در خون پیچیدهی میرزادهی عشقی را بهیاد آوردی، شاید ...
«حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسند اینگونه مسائل»
– حافظ
[اگر کسی ارتباطی با جناب چاوشی دارد، این متن را برایش ارسال کند.]
«دردی است در دلم بهر این کشیشان! از اینان ناخشنودم ...
من نیز با ایشان رنج بردهام و رنج میبرم. اینان در چشم من بندیاناند و داغخوردگان ...
در بند ارزشهای دروغین و کلامهای پوچ! ای کاش کسی ایشان را از چنگِ «نجاتبخش»شان نجات میبخشید ...
بهراستی، نجاتبخشان ایشان خود از دل آزادی و از هفتمین آسمان آزادی فراز نیامدهاند! به راستی، ایشان هرگز بر مفرش دانایی گام نزدهاند!
جان این نجاتبخشان پر از رخنهها بود؛ رخنههایی که با وهم خویش پر کردند؛ با رخنهگیر خویش که «خدا» مینامندش!»۱
آماس کلمات در ذهنم این جملات را روی صفحهی مانیتور پخش میکند، و سوگند میخورد به خدایی که از تمام وجود باورش ندارد که اگر لحظهای درنگ کند رخنهگیری خواهد آمد تا لحظهی بعد را با طعم موشکی رسوا کند. این پیلهی کلمات مانند غدهای سرطانی در سرم رشد میکند و هر روز بینایی و چشایی و لامسهام را کمرنگ میکند تا به گلویم میرسد. هر کس را که میبینم چیزی درونش ساییده شده: یکی امید، یکی عشق، یکی سرزندگی، یکی انسانیت، یکی اخلاق، یکی عقل ... هر کس به اندازهی خودش مرده و مرده باقی خواهد ماند.
در من گوزنی شعر سیاسی مینویسد
سگی با تمام توان پارسهایاش را میکند
مارمولکی به ترک دیوارخورده خیره میشود
زرافهای بیدغدغه لکلکها را تماشا میکند
و آنچه کردی به سمت تو میآید
دریغ است که بخت یاریگر تو باشد
تا بتوانی فیلی که روی نقشهات پا گذاشته را
مانند خرآسانی
از خانهات بیرون کنی!
امّا نه به بام
بلکه به فرشها
ایمان داشته باش
کاش چوپان آس و پاسی بودم در دشتهای ناکجاآباد. نمیدانستم که اینترنت چیست، نمیدانستم که سیاست و جامعه چیست. درگیر گوسفندها و گرگها و بدبختیها، به دور از موشکها و پهپادها و سیاستمدارها زندگی میکردم. سرم گرم کاشتن بوتههای گوجه و خیار و هندوانه بود. نه دینی را میشناختم نه پیامبری به من رسیده بود. خانهی کوچکی داشتم کنار نهر آبی. شبها ستارگان را میشمردم و در بیابان میخوابیدم.
اما دیگر نمیشود. دیگر نمیشود اینگونه شد. سرمایهداری و زندگی شهری همهچیزمان را بلعیده است. سیاست و دین و مدنیّت هر روز ما را میتازد و میچاپد و حیاتمان را به نابودی میکشد. دیگر نمیشود به جهان قبل بازگشت. حاضر بودم به کسی پول بدهم تا تلویزیون و کامپیوتر و گوشیهایمان را از خانه به بیرون ببرد.
دوست دارم «یاسر خودم باشم و سایر دیگران»، به گوشهای بخزم و خودم را از هر آنچه بشر مینامند دور کنم. امّا ولم نمیکنند.
کسی بلده که چه شکلی میشه کاری کرد همهی متن رو توی صفحهی وبلاگ نشون نده و بقیهاش رو در ادامهی مطلب نشون بده؟
میخواهم هر آنچه نوشتم، چه منطقی و چه غیرمنطقی را کنار بگذارید. میخواهم چندی از زبانِ احساسات خودم برای تسکین این سوگ بهره بَرَم. هر آنچه دربارهام فکر کنید و فکر نکنید، در این نوشته فرقی برایم نمیکند. این را نوشتم که به رسم پیشینیانم برای کسانی به سوگ و عذا بنشینم که حقشان زندگیکردن بود. آن دختران بیپناه مدرسهای انسانهایی بودند دارای حق زیستن، و موشکهای بیوجدان نفسشان را برای همیشه بریدند و زندگیشان را ویران نمودند.
نه ارادتی به جمهوری اسلامی دارم، نه به دولت اسرائیل. یک انسان عادی هستم که دلم کباب میشود برای انسانهایی که نباید اینگونه زیر آتشِ خشمِ سیاسیون قرار گیرند. این دخترکان کشته شدند تا عدهای -- یعنی فرزندان موسیٰ و محمّد -- در خاورمیانه قدرت موشکهایشان را به رخ یکدیگر بکشند و برحقبودنِ خود را ثابت کنند. امّا چیزی که زیر آوارها گیر کرد و برای همیشه پنهان ماند، صدای خنده و شادیهایی بود که دیگر شنیده نخواهد شد، صدای بازکردن جامدادیهای فلزی ... [اکنون که اینها را مینویسم اشک در چشمانم جمع شده است.] که از این به بعد در آن مدرسه طنینانداز نخواهد بود و صدای مادران و پدرانی که دیگر فرزندان خود را در آغوش نخواهند کشید.
از ۱۸اُم دیماه است که از خود میپرسم: چرا باید وطن بهجای جشن و سرور و رقص و پایکوبی، بهجای عیش و شراب و لعل، از پلیدی ددان خارجی و از شرارت و بیخردیِ حاکمان داخلی، غرق در خون شود؟ از آن زمان است که میپرسم: چرا زندهام و اینها را میبینم؟ آیا میشود آیندهای را اندیشید و ساخت که انسانها برای توهمات و حفظ قدرت خویش یکدیگر را نکشند؟
[سرفه میکنم، «شاید سرفه صدا رو باز کرد» ...]
اینجا جاییست که قرار است بسیار درونش پرحرفی کنم، اگر دوست داشتید حرفهایم را بشنوید، نیاز به هیچ صدای درونی و قلبیای ندارید، فقط به چشمهایتان اعتماد کنید.