ننگ بر ما

متنی که روزنامه‌ی اعتماد منتشر کرده یکی از ننگین‌ترین گزارش‌ها و نوشته‌هایی‌ست که تا به حال خوانده‌ام. برای «علی سیستانی» مرجع تقلید شیعیان در عراق هیچ تفاوتی نمی‌کند که جمهوری اسلامی سرِ کار باشد یا پادشاهی یا یک حکومت سوسیالیستی، چیزی که برای او مهم است حفظ منافع دین -- و متعاقباً منافع دم‌ودستگاه خودش -- است. «علی سیستانی» همانند «حسین وحید خراسانی» و برخی دیگر از علمای سنّتی حوزه‌ی علمیه در سراسر جهان اسلام، تا به حال به‌روشنی از «ولایت مطلقهٔ فقیه» حرفی نزده و آن را نپذیرفته است. هیچ‌کدام از آن‌ها تا به حال جرئت این را نداشته‌اند که حتیٰ نقدی کوچک به این نظریه وارد کنند. ایشان همین‌گونه اظهارات سیاسی خود را در هاله‌ای از غبار نگه‌داشته‌اند تا دنیا و عقبا را با هم داشته باشند!

شاید برخی از شما بگویید که بی‌طرفی جرم نیست، امّا مشکل ما دقیقاً این‌جاست که این افراد بی‌طرف نیستند. به‌گزارش‌های معتبر، یکی از مهم‌ترین مراجع شیعه در ایران همین علی سیستانی‌ست! او بیشترین شهریه را -- پس از آیت‌الله علی خامنه‌ای -- می‌پردازد و پول‌های گزافی -- به‌شکل کاملاً قانونی -- از مقلدان خود بابت خمس می‌ستاند. ولی زمانی که مقلّدانش به‌جرم‌های مختلف در زندان‌های جمهوری اسلامی ایران می‌افتند، «صمٌ بُکم» سکوت می‌کند و دم بر نمی‌آورد. کسی آخرین نقدی که این حضرات به‌شکل کاملاً واضح به جمهوری اسلامی وارد کرده‌اند را به‌خاطر می‌آورد؟ حفظ نظام اسلامی برای این‌ها از این جهت مقدّس است که آینده‌ی دین در ایران را در گرو حفظ حکومت می‌دانند وگرنه هیچ توجیه دیگری به‌جز منافع شخصی و اجتماعی برای این کار ندارند.

چطور «وحید خراسانی» می‌تواند به محمّد خاتمی (رئیس‌جمهور وقت) بگوید که روز شهادت فاطمه‌ی زهرا را تعطیل اعلام کند، امّا زبان ندارد که اعتراضی به اتفاقات افتاده در سال هشتادوهشت کند یا حداقل از جمهوری اسلامی دفاع به‌عمل آورد تا مقلّدانش بفهمند که چند مردِ حلاج است؟

من و بسیاری از هم‌نسلانم شبیه پدران خود نیستیم. ما تا قم نمی‌رویم تا دست آیت‌الله محمدرضا گلپایگانی را بوسه زنیم. ما سوال می‌پرسیم و همین سوالاتمان آن‌ها را آزرده می‌کند.

«آيا بايست آن‌ها تابع پدران باشند گرچه آن پدران بى‌عقل و نادان بوده و هرگز به حق و راستى راه نيافته باشند؟»
– قرآن، سوره‌ی بقره، آیه‌ی ۱۷۰ (ترجمه‌ی الٰهی قمشه‌ای)

[اگر اشکالی در متن یافتید حتماً بگویید و اگر نظری هم داشتید در بخش نظرات بنویسید، حتماً خواهم خواند.]

به‌مناسبت تولّدم (با کمی تأخیر)

«گر آمدنم به من بُدی، نامَدَمی
ور نیز شدن به من بدی، کی شدمی؟

بِهْ زان نَبُدی که اندرین دیْرِ خراب،
نه آمدمی، نه شدمی، نه بُدَمی»
– خیّام

شریعت و خیابان

داشتم در خیابان از جلوی چند مغازه عبور می‌کردم، دختر و پسری را دیدم که ظاهراً دوست‌دختر و دوست‌پسر بودند. به‌احتمال زیاد مدت مدیدی از آغاز رابطه‌شان نمی‌گذشت. دختر حجابِ سر نداشت، بطری آبی در دست گرفته بود و در یک روز رمضانی آن را می‌نوشید و دست در دست آن پسر -- که تلویحاً در فقه سنّتی با او نامحرم است -- به راه‌رفتن می‌پرداخت. متحیّر شدم! نه از رفتارِ آنان بلکه از بی‌تفاوتی جامعه‌ای که ۴۷ سال به‌دست یک حکومت برپاکننده‌ی شریعت افتاده و اکنون این چنین نسبت به خارج شدن انحصارِ عرصه‌ی عمومی از دست دین بی‌تفاوت است. اهمیت ندادن این زوج به شریعت برای من جای تأملی بسیار ژرف بود و این تأمل زمانی مرا شگفت‌زده‌تر کرد که دیدم مردِ رابطه در حال سخن‌گفتن از یک فیلسوف غربی‌ست؛ یعنی همان‌چیزی که نهاد رسمی دین در سده‌های اخیر از آن هراس داشته امروز مقابل او قرار گرفته و دست‌هایش را از پشت به هم گره کرده است. نهاد رسمی دین سال‌های سال با هر سلاحی که داشته -- چه قبل از گرفتن قدرت سیاسی، چه پس از آن -- سعی در سرکوب همه‌ی آن‌چه این زوج اکنون دارند کرده؛ سلاح تکفیر، سلاح تهدید، سلاح تهمت، سلاح سنت، سلاح بازداشت، سلاح زندان و ... اما می‌بینید که نه تنها موفقیتی کسب نکرده بلکه هر آن‌چه قبلاً کسب کرده بود را نیز دارد به‌شکل هیستیریکی از دست می‌دهد.

شاید عده‌ای بپندارند که این شکستِ حکومت در به‌انحصارگرفتنِ عرصه‌ی عمومی به‌نفعِ شریعت، یک پیروزی برای ملّت ایران است. اما کسانی که این‌گونه می‌پندارند جمهوری اسلامی را -- حتی در سطحی‌ترین شکل ممکنش -- نمی‌شناسند. جمهوری اسلامی حکومتی‌ست که به قشر هوادار خود وعده‌ی جامعه‌ای شرعی را داده است. همه‌چیزِ «ولی فقیه» -- حتی اسمش -- از فقه و شریعت نشأت می‌گیرد، فلذا پس از طی‌شدن این جنگ -- یعنی جنگ ایران و اسرائیل سرگرفته‌شده در رمضان سال ۱۴۴۷ هجری قمری -- و رسیدن به شرایط صلح، ولی فقیه فعلی (آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای) مجبور است عنان حکومت را در دست گیرد و با هر ترفندی عرصه‌ی عمومی را دوباره شرعی سازد. بدون جاری‌ساختنِ احکام فقهی در همه‌جا اساساً جمهوری اسلامی معنای خود را از دست خواهد داد. جمهوری اسلامی نمی‌تواند دست از اجرای شریعت بردارد. در طولانی مدّت محال می‌نماید که ما با حکومتی طرف شویم که سطح جامعه را از یک جامعه‌ی شرعی و الٰهی -- به‌زعم خودش -- به یک جامعه‌ی عرفی (سکولار) تنزل دهد. شاید هم من اشتباه می‌کنم و پایان این جنگ آغازی متفاوت برای جمهوری اسلامی باشد!

پی‌نوشت: احتمال دیگری هم هست، و آن این‌که طبق روال گذشته حکومت تمام این تغییرات را به‌روی خودش نیاورد و در گرداب دنیای مدرن کم‌کم حل شود.

پی‌نوشت دوم: آن زوجی که ابتدای متن درباره‌یشان صحبت کردم را یک مثال تصور کنید.

[اگر نظری درباره‌ی این متن داشتید، آن را در قسمت نظرات بنویسید.]

نفهمیدن

«در جامع بعلبک وقتی کلمه‌ای همی‌گفتم به‌طریق وعظ با جماعتی افسردهٔ دل‌مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی‌گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی‌کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه‌داری در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز درمعانی این آیت که
و نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید
سخن به جایی رسانیده که گفتم

دوست نزدیک‌تر از من به من است
وین عجب‌تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده‌ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش. گفتم ای سبحان‌الله دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی‌بصر دور

فهم سخن چون نکند مدعی
قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوی گوی»
– سعدی

گاهی ما حرف‌هایی را نمی‌فهمیم و به‌جای اقرار بر نفهمی خود و پرسیدن سؤال سعی بر واکنشی می‌کنیم که دست‌آخر بلاهت خودمان را اثبات می‌کند. این «بلاهت از روی کبر» است که انسان را به‌سوی حماقت سوق می‌دهد. باید یاد بگیریم که سوال کنیم. 

البته این‌جا شیخ ما، سعدی نمی‌داند که منظور خودش چیست چه رسد که بخواهد آن‌چه می‌داند را به دیگری منتقل کند، فلذا نفهمیدن آن جماعت صرفاً از بی‌رمقی خودشان نیست، بلکه سعدی در حال گفتن حرف‌هایی‌ست که حتیٰ خودش هم دقیق آن‌ها را نمی‌فهمد و فهم آن را مستلزم پاک‌دلی می‌داند -- که در بهترین حالت امری سابجکتیو است.

 

مرثیه‌ای بر مجنون خدای ما

ایشان چه دقیق اشاره کردند: پدر، پسر، روح‌القدس. این سه شاید آخرین خدایان روی زمین‌اند! قسم به آن چوبین عصا که موسیٰ بر زمینش زد و دل خدایان جهان وراء را به‌لرزه درآورد، هیچ درد بر بشر بزرگتر از آن نیست که جنازه‌ی خدایی را به زیر خاک کند. و امروز وظیفه‌ی ماست که جنازه‌ی خدای خود در خاک فرو کنیم. آن خدایی که سال‌هاست مرده -- و مرده باقی خواهد ماند.

شاید باید مسیحی دیگر از بهر گناهانمان بر صلیب «رها کرد»!

مرتد (۸)

سرِ دار و یار هر چه بود گذشت. امروز سرداری به سرِ بالای داری متشبه شد و تمام گشت این زندگی که همه‌اش جنگ بود و جنگ بود و جنگ. امروز آتش‌بس نخواهد شد، فردا نیز همین‌طور. جنگ آن‌طور که تو می‌خواهی پیش نخواهد رفت. و تو چاره‌ای نداری جز‌ خیره ماندن به افق این خورشید سوزان که هر لحظه جویی که پاهایت را تَر کرده را می‌خشکانْد. آن جوی می‌رود و تو پای آن می‌خوانی «آوازی»، شاید!

گیمینگ آگاهانه

سعی می‌کنم به‌جای خواندن اخبار بی‌محتوا و تحلیل‌های پوچ رسانه‌های خبری، به گیمینگ آگاهانه -- که در این مقاله از ویجیاتو به‌خوبی و به‌اختصار توضیح داده شده -- پناه ببرم. خواندن کتاب‌های درسی و غیردرسی و دیدن سریال‌ها و فیلم‌ها شاید آخرین سنگر من برای محافظت از خود باشد. این حجم از استیصال -- که باید از آن به ویدیوگیم پناه برد -- در این لحظه بسیار ناامیدکننده است، امّا آدمی با همین امیدها زنده است. انسان که نمی‌تواند رویش را به قبله کند و منتظر ظهور مرگ باشد، باید کاری کرد و خود را از چنگال‌های بی‌رحم دنیا بیرون کشید. شاید در گذشته هم همین بوده؛ گذشتگان من هم بعد از کارهای سخت روزانه و گذران هزاران مشکل -- مانند قحطی و نداری -- زیرِ کرسی‌ای می‌نشستند و کنار هم به اشعار و قصّه‌ها گوش می‌سپردند و این قصّه‌ها روزها و شب‌هایشان را به هم گره می‌زدند. برخی از این قصّه‌ها پدیده‌های طبیعت را توضیح می‌دادند، برخی پیش‌گویی و پیش‌بینی می‌کردند، برخی درباره‌ی مرگ و آخرت سخن می‌گفتند و عدّه‌ای دنیای پرتلاتم بیرون را برای شنوندگان ساده می‌کردند. همه در کنار هم -- با تمام مشقّت‌ها -- می‌توانستند قصّه‌ای بسازند که با آن می‌شد زندگی کرد.

بگذریم از این قضیه که بعدها عدّه‌ای آمدند و با استفاده از همین قصّه‌های کهن ملّت‌ها قصّه‌های دیگری ساختند و امکان هرگونه زندگی را از انسان‌ها سلب کردند. منظور من این نیست که هر آن‌چه در این قصّه‌ها گفته می‌شد درست است یا باعث بهزیستی و همزیستی می‌شود، لٰکن این قصّه‌ها چون بی‌نهایت انسانی بودند می‌توانستند با تغییر و نرمی -- با ظرافت دست انسانی -- به قصّه‌هایی بدل شوند که امکان زندگی را بهبود می‌بخشیدند.

حرفی ندارم

می‌دمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح یا اصحاب

می‌چکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام یا احباب

می‌وزد از چمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب

تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب

در میخانه بسته‌اند دگر
افتتح یا مفتح الابواب

لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینه‌های کباب

این چنین موسمی عجب باشد
که ببندند میکده به‌شتاب

بر رخ ساقی پری پیکر
همچو حافظ بنوش باده‌ی ناب
– حافظ

[اکثر اوقات وقتی حرفی برای گفتن ندارم، برای پوشاندن حرف‌های زننده‌ای که در وبلاگ منتشر کرده‌ام، از ابیاتی که بزرگان سروده‌اند استفاده می‌کنم. شما هم به رویم نیاورید ؛)]

مردم بی‌معنا

عده‌ای از مردم ایران -- مانند من -- می‌گویند که از مرگ می‌هراسند، آقای شریعتمداری آن‌ها را به غرب‌گرایی متهم می‌کند! 

در ایران کلمه‌ی مردم، شاید بی‌معناترین کلمه‌ی ممکن باشد. ایران اینترنشنال به طرفداران و مخاطبان خود می‌گوید: «مردم» و به طرف مقابل می‌گوید: «طرفداران رژیم»، کیهان و فارس هم به طرفداران خود می‌گویند: «مردم» و به مخالفین خود می‌گویند: «غرب‌گرا» یا «مزدور دشمن». کاش کسی جملگی شما را از دست توهمات خودتان نجات می‌داد!

مثل گریه

بغلم کن پتوی غمگینم!
بعد صد سال و قرن! تنهایی
بغلم کن که آتشم بزنی
توی این خانه‌ی مقوّایی
بغلم کن که شاد و غمگینم
مثل گریه پس از خودار...
– مهدی موسوی

arrow_upward