شکافی که از آن داخل می‌شوی

«در همه‌چیز شکافی هست،
نه تنها در آن چیزها که من ساخته‌ام.
نور چونان نیایشی غمگین تراوش می‌کند،
باج و بده‌بستانی[ست.]

در خاک آن کلیسا به زانو آمدم،
در سیم‌ها زمزمه کردم:
«حضرتا، چیزی سرد به من دِه تا باورش کنم،
گرسنگی‌ای، نه آتشی»

گروه کُر با زبانی خشن می‌خواند،
از رحمت و زنجیر.
با هر نُتی محراب به لرزه درمی‌آمد
[که] رنجی بود همراه با لذّت.

لذا من این‌جا ایستاده‌ام با کت‌وشلواری کهنه،
قلبم طبلی عاریه‌ای‌ست.
آمدم که بخوانم، آمدم که سکوت کنم --
سکوت در کرختی‌ام برد.

امّا تو، تو در آن خروش فرود آمدی
مانند برفی در دشتی.
تو گفتی: «زخم تنها قلم‌موست؛
چیز شکسته یک پناه است.»

پس ناقوسی را کوب که زبانه‌ای ندارد.
شرابی را بریز که مزّه‌ی باختگی می‌دهد.
مقدّس آن است که خوانده نمی‌شود،
میخ، چوب، صلیب

اگر دعایی بی‌نقصان یافتی
که هرگز خم نشود و خون نچکاند [از خود] --
بسوزانش. بعد من را در میدان نیازهای عادّی‌ات
ملاقات کن.»
– لئونارد کوهن

این شعر که من آن را به فارسی برگردانده‌ام، شعری‌ست از شاعر نامدار «لئونارد کوهن» که می‌توانید اصل آن را این‌جا مطالعه کنید. البته که از منظر آکادمیک من یک «ادیب» یا «مترجم» نیستم و قطعاً اگر این شعر توسط اهل فنّ به فارسی برگردانده می‌شد، حاصل بهتری داشت. امّا من همین شعر را هم به کمک هوش مصنوعی دیپ‌سیک یافته‌ام و به دلیل قطعی اینترنت منبعی برای اعتبارسنجی آن ندارم که آیا واقعاً ازآن کوهن است یا یک شعر خودساخته که آن را دیپ‌سیک با سلیقه‌ی خود تافته است!

اگر بخواهیم به مضمون این شعر فکر کنیم باید وارد سیاه‌ترین لحظات کوهن شویم، جایی که او در آن سیاهی به دنبال معنایی می‌گردد که کامل نیست و همواره در حال پدیدار شدن است! در حقیقت بهتر است بگوییم که این معنای سیاه و آن ناقوس بی‌زبان هم‌اکنون در گوشه‌ای پرت وجود دارند، امّا آدمی به‌سبب آز خود به بیش‌تر و کامل‌تر بودن، آن‌ها را ترک گفته است. آیا لحظاتی که در آن عیسیٰ را مصلوب کردند و بالای چلیپا آویزانش کردند، یک روز معمولی مانند دیگر روزها نبود که خورشید از شرق طلوع کرده و به مغرب رفته بود؟ 

آدمی دنبال چیزی شگفت‌انگیز میانِ سطرهای کتابِ زمان می‌گردد، فارغ از این‌که زندگی همین لحظه‌های بی‌خودیّت است. همین لحظه‌ها که من این شعر را برای شما ترجمه می‌کنم و شما آن را با فراغ بال می‌خوانید. اگر همه‌ی دنیا هم دنبالم کرده باشند و خطاب به من بگویند: «زود باش!» من هنوز اینجایم و این شعر را برایتان می‌نویسم، چرا که زندگی همین لحظه است، نه چیزی ورای وجود آدمی! من این زرق و برق دنیای مدرن را باور نمی‌کنم که کلیساهایش درهای بزرگ دارند و مسجدهایش گلدسته‌های طلایی... این‌ها همه طمع‌اند برای فرار از واقعیّتِ لحظه‌ها.

دو بند سخن ناحقّ من

آقای ابوالفضل اقبالی، استاد دانشگاه الزهرا در یادداشتی نوشت: « علوم اجتماعی به شما می‌گوید همانطور که تحت سیطره اقتصاد رانتی، تبعیض و بی‌عدالتی، سخن از توسعه فردی و «قورت دادن قورباغه» بلاوجه است، در احاطه‌ی زیست‌جهان اروتیک و جنسی نیز احاله‌ی فرد به خویشتن‌داری و تعهد «امر به مالایطاق» خواهد بود. در شرایطی که تمام ساختارهای فرهنگی و اقتصادی دنیای مدرن فرد را به اباحه‌گری در زیست جنسی فراخوان می‌کنند، سخن از التزام فردی یک شوخی بی‌مزه و البته ظالمانه به نظر می‌رسد. 
البته پرواضح است که این رویکرد قائل به امتناع تعهد و خویشتن‌داری در شرایط کنونی نیست. حتما به وفور یافت می‌شوند مردان و زنانی که در همین شرایط نیز اهل رعایت حریم‌های اخلاقی و هنجاری جامعه بوده و متعهدانه و مسئولانه مسیر عفاف و خویشتن‌داری را برگزیده‌اند، اما توجه داشته باشید که انسان‌ها از ظرفیت‌های وجودی یکسانی برخوردار نیستند و امکان تجویز یک نسخه واحد(تقوا و خویشتن‌داری تحت هر شرایطی) به همه افراد جامعه وجود ندارد.»

اولاً، در بند اوّل می‌گویند که زیست‌جهان جامعه‌ی امروز اروتیک است و در بند بعد می‌فرمایند کسانی‌که حریم‌های اخلاقی و «هنجارهای» جامعه را رعایت می‌کنند فلان‌اند. اگر زیست‌جهانِ امروز ما اروتیک است، پس هنجارهای جامعه اروتیسیسم را می‌پذیرد. اگر هنجاری را اکثریّت نپذیرد، آن را انجام نمی‌دهد. مثلاً کشیدنِ مواد مخدر در ایران هنجار نیست و اکثر افراد جامعه آن را -- حداقل در فضای عمومی -- انجام نمی‌دهد. [می‌فهمم که شاید این‌جا استدلالم ضعیف باشد.]

ثانیاً، می‌فرمایند که نمی‌شود نسخه‌ای واحد برای همه‌ی افراد جامعه تجویز کرد! سوالِ حقیقیِ من این است که آیا حجاب شرعی یا هر نوعی از التزام به آن که مستقیماً از شریعت اسلام آمده، پیچیدن یک نسخه برای تمامِ ملّت ایران با تنوع‌های بسیار زیادِ مذهبی نیست؟ در بسیاری از مذاهبِ داخل ایران، هیچ التزامی برای پوشش سر وجود ندارد. هیچ الٰهی‌دان مسیحی‌ای -- تا به آن‌جا که من می‌دانم -- پوشاندن سر را چه برای آقایان و چه برای خانم‌ها، الزامی اعلام نکرده است. مگر این‌که خودِ حضرات بروند بایبلی جدید دست و پا کنند و این را در آن بگنجانند -- به کی بر می‌خورد؟!

ثالثاً، اخلاقی که از آن سخن می‌گویند چرا به هیچ‌کدام از جامعه‌شناسان مشهور نرسید و آن‌ها -- به قول سیّد قطب -- در جهالتِ مدرن دار فانی را وداع گفتند؟ به‌گونه‌ای از جامعه‌شناسی حرف می‌زنند که انگار تمامِ جامعه‌شناسانِ تاریخ بشری مشتی احمق‌اند و هر کس که به شریعت مصطفی آمد، علامه‌ی دهر است. خودِ ایشان هم ریش‌هایشان را تراشیده‌اند که طبق فتاوای همان فقه سنّتی که برایش جامعه می‌درند، این‌کار حرام است! [این بخش سوّم استدلال نبود، صرفاً انتقام‌جویی شخصی از بنیادگرایانِ مسلمان و آقای اقبالی بود:)]

رابعاً، برخی از فقهای مشهور که اجازه‌ی اجتهادشان را بزرگان داده‌اند، مانند «احمد اقبال» -- که آیت‌الله منتظری به او اجازه‌ی اجتهاد داد -- پوشش سر را برای همه‌ی زنان مسلمان حتی «واجب» هم ندانسته‌اند. آیا باب اجتهاد برای ایشان باز نیست و همه باید یک حکم فقهی -- که من هم قبول دارم بر اساس شرایط فرهنگیِ زمان‌های دور بر آن تأکید شده -- را بپذیرند؟

خامساً، آیا توضیحی می‌توان یافت که چرا در زمانِ پیامبر، هیچ حدیث -- حتیٰ غیرمعتبری -- مبنی بر تأکید ایشان بر مسئله‌ی «اجبار سیستماتیک حجاب» بر غیرمؤمنات یافت نمی‌شود؟ تنها توضیحی که شاید جالب توجّه باشد این است که حجاب اساساً امری عرفی و حاشیه‌ای در تاریخ اسلام بوده و رعایت‌کردن و نکردنِ آن دلِ فقها را چندان نمی‌لرزانیده است، تا این‌که سر و کلّه‌ی این غربی‌های پدرسوخته پیدا شد و آتش در هیزمِ خشکِ مقدّس‌ها انداختند. [این بخش هم انتقام‌جویی از غربی‌ها و علمای اسلام بود و بار معنایی ندارد:)]

سادساً، لحن و نوشتار آقای اقبالی بسیار نیکو و زیباست. برخلاف اختلاف نظرهای شدیدی که با ایشان دارم، قطعاً خواندن متن‌هایشان برایم به‌لحاظ ادبی لذّت‌بخش و به‌لحاظ علمی تفکّربرانگیز است.

[متأسفانه بنده به اینترنت طبقاتی دسترسی ندارم و نمی‌توانم منبع حرف‌هایم را برای شما بیاروم.]

شبیه یوسف، امّا سرپایی

یوسف گم‌گشته چرا باید بازآید به کنعان؟ مگر مرض دارد؟ بَرِ دلبری گرم و دلتای نیل را ول کند و به بیابان‌های گرمِ کنعان رهسپار شود؟ چقدر یک انسان باید دیوانه باشد که چنین کند؟ من اگر بودم قطعاً بَرِ زلیخا می‌گزیدم و مهنتِ بتِ پدری -- مانند خلیل -- می‌شکستم و سرپایی و خشک و خالی هم که شده انتقامی از لب‌های پاک او و فرشتگانِ مقرّب -- همزمان -- می‌گرفتم! شاید مرا منحرف بخوانید، امّا چه چیز باعث می‌شود که آدمی به این قضایا فکر نکند؟ وقتی که جامی و باده‌ای برپاست، باید بنوشی به سلامتی،‌ نه این‌که تهذیب کنی به طمعِ زلفِ یار نادیده. غیر از این است؟

به فلانی بگویید دخالت نکند

وقتی یکی از سیاسیون ایرانی -- اوایل انقلاب -- فهمید که فردی به چند تن از یارانش تهمت‌هایی زده، گفت: «به فلانی بگویید دخالت نکند.» حالا شاید وقت این است که ما به حجج اسلام و آیات عظام بگوییم که در کار روان‌شناسان دخالت نکنند که برای خود ایشان نیز بهتر است!

بگذریم که آقایان به قول شفیعی کدکنی درس‌های خود را هم خوب نخوانده‌اند. توجه داشته باشید که شفیعی کدکنی خود دروس حوزوی خوانده و بعد به دانشگاه ورود کرده است.

من دانشجوی روان‌شناسی‌ام -- با افتخار -- امّا این بدین معنی نیست که روان‌شناس‌ام یا روان‌شناس خوبی خواهم شد، ولی خوب می‌توانم سره را از ناسره تشخیص دهم! آن‌چه که حضرات می‌گویند و می‌نویسند ابداً ربطی به روان‌شناسی مدرن و حتیٰ علم‌النفسی که می‌گویند هم ندارد.

به قول روانکاو دیوانه‌ی اسلاو، این‌ها همه فالوس پولتیکالی کرکت‌اند (Politically Correct Phallus یا همان «قضیب با نزاکت سیاسی» اصطلاحی‌ست که اسلاوی ژیژک برای آن شکل پنهان، انکارشده و دیوانسالارانه‌ی قدرت که تحت پوشش مدارا، قوانین و مراقبت عمل می‌کند به کار می‌گیرد. قدرتی که می‌گوید: «من تو را سرکوب نمیکنم، فقط دارم از آرامش همه محافظت می‌کنم»، در حالی که در عمل همان سلسله‌مراتب کهنه را حفظ می‌نماید.) و رخنه‌گاه سیاست، ربطی به علم ندارند!

اگر نقد یا نظری دارید، حتماً با من به اشتراک بگذارید.

مرتد (۱۱)

هیچ‌کس نمی‌داند که چرا برای خروج از اسلام، فرد باید کل قرآن و احادیث را خوانده باشد و بعد بگوید که اسلام باطل است تا هزاران تهمت و نفرین نخورد -- که می‌خورد! امّا برای ایمان آوردن به اسلام، حتیٰ اگر عربی‌خواندن هم ندانی و هیچ نفهمی، باز اسلامت قابل قبول است...

پی‌نوشت: این‌جا در حال طرح سوالی‌ام، برای به‌چالش کشیدن اسلام‌آوردن‌های کیلویی، قصدم ایراد گرفتن به خود اسلام نیست.

زبان آدمیزاد بلدید؟

آیت‌الله اراکی (از علمای حوزه‌ی علمیه‌ی قم) در جوابِ فردی که از او سوالی کرده بود و استدلال فقهی‌‌یی می‌خواست گفت:
«بسمه تعالی
باتوجه به اینکه مراجع موجود ادام الله ظلّهم که محتمل الاعلمیه‌ها نیز در میان آنها وجود دارد قائل به جواز بقای بر تقلید مجتهد میت‌اند مقلدین مقام معظم رهبری شهید می ‌توانند بر تقلید ایشان باقی بمانند و از آنجا که مرجع تقلید شهید قدس الله سره قائل به وجوب پرداخت خمس به فقیه مبسوط الید ولی أمر بودند پرداخت وجوهات شرعیه به فقیه ولی امر حاضر ادام الله ظلّه العالی بلا اشکال است.»

این را که دیدم، به‌یاد افرادی افتادم که در اینستاگرام هفتاد درصد کلماتی که به‌کار می‌برند، انگلیسی و برای مخاطبانِ فارسی‌زبان نامفهوم است. کاش یک نفر پیدا شود و به آیت‌الله بگوید که یا عربی سخن بگوید، یا فارسی. این دیگر چه ملغمه‌ی کریهی‌ست؟

[نکته‌ی دیگر این‌که در زبانِ فارسی وقتی می‌نویسید «محتمل الاعلمیه‌ها»، نهاد جمع است، فلذا برای جمع انسان نمی‌شود از «وجود دارد» استفاده کرد! باید بنویسید: «وجود دارند».]

حلال محمّد

«سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَنِ اَلْحَلاَلِ وَ اَلْحَرَامِ فَقَالَ حَلاَلُ مُحَمَّدٍ حَلاَلٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ اَلْقِيَامَةِ لاَ يَكُونُ غَيْرُهُ وَ لاَ يَجِیءُ غَيْرُهُ وَ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ مَا أَحَدٌ اِبْتَدَعَ بِدْعَةً إِلاَّ تَرَكَ بِهَا سُنَّةً.»
ترجمه: زراره گوید از اباعبدالله (امام صادق) راجع‌به حلال و حرام پرسیدم، فرمود: حلال محمد همیشه تا روز قیامت حلال است و حرامش همیشه تا روز قیامت حرام، غیر حكم او حكمی نیست و جز او پیغمبری نیاید و علی فرمود [که] هیچ‌كس بدعتی ننهاد جزآنكه به‌سبب آن سنتی را ترک كرد.

پیام علی‌ابن‌ابی‌طالب به برخی

مگر در نامه‌ی ۳۱ نهج‌البلاغه -- که هم‌اکنون جلوی‌ام باز است -- علی‌ابن‌ابی‌طالب به فرزندش نمی‌گوید: «پسرم خود را میزانِ میان خود و دیگران قرار دِه. آن‌چه را برای خود می‌پسندی، برای دیگران نیز بپسند، و آن‌چه را برای خود نمی‌پسندی، برای دیگران نیز نپسند. همان‌گونه که نمی‌خواهی بر تو ستم شود، تو نیز بر دگران ستم مکن...»؟

قصّه‌ی شیعه

قصّه‌ای هست که می‌گوید: «شاه تهماسب اوّل شیخ علی کرکی را از «جبل عامل»، منطقه‌ای در جنوب لبنان به ایران آورد و به او منصب شیخ‌الاسلام عطاء کرد و این‌گونه تشیّع را در ایران گسترش داد». این قصّه که سری دراز و تَهی درازتر دارد، من را زمانی به‌خاطر آمد که این خبر را شنیدم. انگار لبنان و اسرائیل قرار است در جنوب لبنان حزب‌الله را مخلوع کنند و برای همیشه طومارش را در هم بپیچند. این قضیه بیش از این‌که نظر من را به‌لحاظ سیاسی جلب کند، به این فکر فرو بردم که آیا این شکوه چهارصد و اندی ساله‌ی تشیّع قرار است تمام شود یا دوباره سر از این رنج‌ها به‌سلامت بیرون کند و راه پرپیچ‌وخمش را ادامه دهد؟

arrow_upward